ادامه خاطرات آموزشی
تهران بهم ریخته است.
من فقط آرزو میکنم همه چیز ختم به خیر شود. خودم متاسفانه از دستم هیچ کاری بر نمیآید...
------
روز بیست و یکم ــ جمعه 15 خرداد
از تعطیلات برگشتم. چه تعطیلاتی... نه موقع رفتن به خونه حس خاصی داشتم، نه موقع برگشت. اولین نفری هستم که برگشتم! اسمم اولین نفر تو لیست بود. جادهی لواسان را دارند دو بانده میکنند. موقع برگشتن از آن بالا پادگانِ ما معلوم بود. پر از درخت و سر سبز، فقط میدان صبحگاه بود که آن وسط عین یک کلهی طاس میدرخشید. سر سبز، هر کسی ببینده شاید بخواهد آنجا باشد،اما وقتی از دلش بیایی، دیگر نمیخوای آن تو باشی. دلت میخواهد تمام شود. جالب است، به اینجا میگونید «جهنم سبز» ــ
نه حسی داشتم، نه فکری... آخر هفته که رفتم...
مادر و پدر و عمو احمد... عمو احمد رمانم را خوانده بود. امروز صبح با هم دربارهاش صحبت کردیم. خوشش آمده بود. به نظرش کار محکم بود. میگفت ترسناک است.
روز بیست و دوم
اولین روز در میدان تیر. دیشب بدترین شبی بود که در آسایشگاه گذراندم. خوابم نمیبرد. نمیدانم چه مرگم بود. انگار بد خواب شده بودم. دو روز در خانه بودم. هیچ حس خوبی نداشتم. فقط پنجشنبه به صورت خودکار پاشدم رفتم پیاده روی تا تجریش و برگشتم. طرفدارهای احمدینژاد و میرحسین پر بودند. خبری از طرفدارهای رضایی و کروبی نبود.
میدان تیر... یک دانه تیر هم در نکردم. من و پنج نفر دیگر تیر نزدیم. صدای وحشتناکی داشت. تیر نزدم اما میتوانم حسش کنم. تیر واقعی،هر تیر یک نفر را از پا میاندازد... حس کشتنِ یک انسان دیگر.
امروز هوا زیاد سرد نبود، فقط صبح بادهای سرد میوزید. آسمانِ صاف.
در میدان تیر من برای دو سه ساعت شدم دربان. از یک طرف خوب بود، به اسلحه نزدیک نشدم. از یک طرف بد؛ آخرش نفهمیدم چی به چیه. این میدون تیرِ مسخره دو جلسهی دیگر هم ادامه دارد.
امروز به خاطر گم شدن هفت پوکه پا مرغی مجبورمان کردند زمین را بگریدم. من که خبر ندارم، اما بچهها میگفتن آخرین پوکه را خودشان برداشته بودند. تنبیه داشت تا جایی پیش میرفت که پابرهنه دوری سنگهای داغ دنبال پوکه بگردیم. اما به خیر گذشت...
روز بیست و سوم
یک روز بد دیگر... دیشت از خستگی میدان تیر نفهیمدم چطور خوابیدم. البته ساعت 9 شب بیدار شدم. شدم مسئول ماکارونی.
از یکی از سربازها قرص «نورتریپیلین 25» گرفتم. شاید عصابم را راحت کند. در طول دو روز با سه نفر تا پای دعوا پیش رفتم. اما بی خیال شدم. امروز در میدان تیر تنها حسی که از نگاه به گلولهها بهم دست میداد، حس تنفر بود. و البته وحشت؛ ترس از کشتن انسان، ترس از گلولهی واقعی.
و وقتی بوی باروت میرود در مغز تازه میفهمی چه خبر است. پشت اسلحه رفتم. هدف گرفتم. با تیر اول گوشم سوت کشید. و تنها حسی که داشتم این بود: چقدر آسان. نه لگدی زد، نه دردسری داشت؛ آدم کشتن همینه. اما به دقری خسته کننده است که آدم را عصبی میکند. هر چند غذا نخوردن هم مزید بر علت شده است.
غذا نمیخورم، نمیخورم اما وقتی میخورم احساس میکنم گاو شدهام. بقیه ده کیلو ده کیلو کم کردهاند، من با بدبختی پنج کیلو. با یکی از بچهها تو فکر فرار بودیم. البته فرار که نه، نحص. واقعیت این است که فشار روانی و فیزیکی باز دارد بالا میرود. سرگروهبان مدام دارد اذیت میکند. این هم گیر داده به من.
امروز هوا ابری بود. صبح باد سردی میوزید. برای اولین بار وقتی از توی میدان تیر به ابرها نگاه کردم، هیچ حس خوبی نداشتم. زندانی زندای است. چه هتل باشد، چه زندان!
یک عدد قرص نورتریپیلین.
روز بیست و چهارم ــ صبح
یک روز گند دیگر. البته بعد از دیروز. با همه دعوا میکنم. خیلی عصبی هستم. دیشب مثل سه شب قبل باران بارید. اما مثل امروز تا صبح ادامه پیدا نکرد. صبحانه را در آسایشگاه خوردیم. نذاشتن کاپشت بپوشیم. گفتند تابستان است!
دیروز خسته کننده بود. فکر هم نمیکنم قرص به کارم بیاید. اگر اجازه بدهند چهارشنبه بروم خانه جمعه برگردم، خیلی خوب میشود. وگرنه اسمم را بنویسند برای پنجشنبه و جمعه بمانم.
آسمان باز شد. امروز دوشنبه است، چهارمین دوشنبه در پادگان. آسمانِ داغان، درب و داغان تر میشود، آدمهای سالا، درب و داغان.
دیشب خیلی حالم بد بود. حس قدیمی خودکشی برگشته بود. دلم میخواست ده تا قرص که دارم را بخورم. شاید نمیمُردم، اما یکی دو روزی خلاص بودم. چقدر مسخره... برای یکی دو روز... شرم آور است... خنده دار است.
روز بیست و پنجم
سه شنبه. از دیشب تا حالا هزار بار به هزار تا موضوع مختلف فکر کردهام. اما چیزی ننوشتم.
امروز صبح هم هوا سرد بود. اما نه به اندازهی دیروز. ولی من صبح به حالتی افتاده بودم که بهش میگن سگ لرزه.
آخرفته اینجا میمانم. این میدارن تیر فشار خیلی خیلی سنگینی دارد. یک فشار روانی خیلی بالا. از ترس گم کردن پوکه، تا تیر نزدن درست، تا مانور و آزار و اذیت، تا ترس از در رفتن اشتباهی یک گلوله.
فشار روانی بالاست. امیدوارم ارودگاه این طوری نباشد. رفتم درمانگاه عوض آمپول دو تا قرص مسخره بهم دادند.
نمرهی تیراندازی؛ صفر.
روز بیست و ششم
دیشب خوب خوابیدم. خیلی هم خوب خوابیدم. با انرژی بلند شدم. اما بعد از اینکه بکم آب خوردم کل معدهام بهم ریخت. همون حس استفراغ. دیگه مطمئن شدم معدهام نابود شده. این الکل خوردنها کار داد دستم. مهم نیست.
دیشب حالم بد بود.
امروز چهارشینه است. صبح پا شدم یادم افتاد یک هفتهی دیگر هم گذشت. سخت بود، ولی عجیبه که گذشت. خیلی عجیبه.
این هفته خیلی حال بدی داشتم. مدام فکرهای ناجور... اما تمام شد. فقط سه هفته مانده است.
نمیدانم هفتهی دیگر چه پیش میاید، اما میدانم فشار روانی زیادی بهم وارد میشود. هر چند دو هفتهی بعد خیلی بدتره. سه جلسهی کامل میدان تیر.
امروز هم هیچی نخوردم. سر پا هستم، اما میدانم از پا میافتم.
روز بیست و هشتم ــ 22 خرداد ــ روز انتخابات
دیروز هیچی ننوشتم. منفک شده بودم. نه منفک... بی کار. سه بار سونی بازی کردم. فوتبال،فوتبال پلی استیشن. همام فوتبال قدیمی که یک عمر تو ویدیو کلوپ سرخه بازار بازی میکردم. یک مشت خاطرات برام زنده شد. ساختار بازی بعد از سالها عوض نشده است.
امروز روز انتخابات است. یک عده شهرستانی و نفهم و دهاتی میگویند احمدینژاد. اما اکثراً میرحسینی هستند. من شناسنامه ندارم. خیلی کسانی که میخواهند به میرحسین رای بدهند شناسنامه ندارند. فردا پس فردا همه چیز معلوم میشود. امیدوارم یکم بشود نفس کشید.
دیگر چه؟ خِلت آوردهام... صرفههای بد جور. دیشب باران شدیدی بارید. امروز هوا آفتابی است. هوای خوبی است برای رای دادن.
دارم به گذر زمان فکر میکنم. به اینکه همه چیز چطور میگذرد. روز اولی که آمدم اینحا...
از شنبه تا حالا یک وعدهی کامل غذا نخوردم. دیشب که رفتم برای سرگروهبانها توی گروهان چهارم غذا درست کنم حالم را بوی گند و گه بد کرد. به بو حساس شدهام. بالا آوردم؛ هیچی بالا آوردم.
میتسم غذا بخورم. وجودم را کثافت گرفته است. هفتهی طولانیای پیش رو است.
چهار سال پیش کجا بودم؟ در چه موقعیتی بودم؟ یک چیزهایی یادم میاید. مشغول ترجمهی «من همسر خودم هستم» بودم. آن موقعهها جلاسات داستان خوانی داشتیم. من، کاوه فولادی نسب، مهدی فاتحی، گلی عطایی،مریم کهنسال، فرزام حقیقی، صادق نوابی و هر کس دیگری که دوست داشت حضور داشته باشد.
بحثمان سر رای دادن و رای ندادن بود. من و فاتحی میگفتیم رای نمیدهیم کاوه فولادی و بقیه میخواستند رای بدهند. فرزام حقیقی هم رای نمیداد. هر کدام دلایل خودمان را داشتیم. البته من دلیلی نداشتم. یعنی فکر میکردم (هنوز هم فکر میکنم) که دنیا را آدمهایی دیگری میگردانند. کدام آدمها؟ نمیدانم!
شانزده سال قبل چی؟ آه... شانزده سال قبل کجا بودم؟
دوم راهنمایی. در مدرسهی سبحان. یادم میاید در کلاس جبرانی عربی بودم. وقتی ناظم آمد گفت خاتمی بیست میلیون رای آورده است، همهی بچهها ناخودآگاه شادی کردند! هیچ وقت دلیل خوشحالی عمومی آن زمان را درک نکردم. البته الان میدانم.
یعنی تکرار میشود؟ و موقعیت من چیتس؟
یک کلام: منفک!
روز بیست و نهم ــ فردای انتخابات
ساعت یازده صبح: نوزده میلیون رای برای احمدینژاد؟
از وقتی این آمار را دیدم فقط یک جمله در مغزم تنین کرده است؛ به قول آقای نامجو «بیابان را سراسر مه گرفتهست»!
نمیدانم شاید الان در یکی از مدارس تهران، بچههای دوم راهنمایی یک مدرسه همه با هم خوشحالی میکنند. مهم نیست؟
غروب: امروز روز خسته کنندهای بود، خسته شدم. اما... میگند شهر شلوغ است.
صبح خیلی ناراحت بودم، اما الان نه... اصلاً... ناراحت نیستم... یک سال و پنج ماه دیگر مانده است...
از چهارشنبهی دو هفته پیش تا حالا نرفتم حمام، ریشم را هم نزدم... کثافت خالیِ خالی...
امروز رفتیم بیگاری... کلی قایق جابهجا کردیم.
روز سیم ــ 24 خرداد
یک روز دیگر... هوای خوب، صبح خوب. از خستگی دیشب جستم. عجیب نیست؟ وقتی پنجشنبهی دو هفتهی پیش مرخضی رفتم، طبق عادت چندین ساله رفتم پیاده روی. ونک ـ تجریش ـ ونک؛ یک تفاوت بزرگ در خودم احساس کردم. از نگاه کردن در چشمهای دیگران خجالت نمیکشیدم. نگاه کردن و پیش رفتن خیلی ساده بود. فکر کنم آدم وقتی یاد میگیرد از امیر پادگان نترسد، آدمهای عادی دیگر هیچ میشوند.
عمو بهروز همیشه میگه شش دنُگ رفافت فرارِ؛ من میگم شش دُنگ سربازی پیچاندن است!
درست است که به آدم فشار میآید، آدم مدام قاطی میکند! اما مهم نیست...
روز سی و یکم
همیشه حس خوبی به مکانهای عمومی در صبحهای تابستانی داشتهام. مخصوصاً جاهایی مثل مدرسه، دانشگاه و الان هم پادگان و آسایشگاهش. این حس فقط وقتی پیش میآید که آنجا خلوت باشد. آفتاب وسط آسمان، آسمان آبی و آرامش. یکی میرود، یکی میآید. اتفاقی نمیافتد. سکوت؛ صدای پرندهها.
میگن شهر شلوغ است. اگر پدرم بعد از ظهر بیاید حتماً آمار میدهد. مثل اینکه دارند نمرههای فرماندهی را میدهند. میگن قرار است هفت تیر ما را ترخیص کنند. یعنی ده روز زودتر از زمانی که باید بریم.
دیروز رفتم دفتر عقیدتی. کتابهایی که باید به رئیس عقیدتی میدادم را دادم. او هم اسم من را نوشت برای قسمت اداری پادگان در مینی سیتی. اسم یک بنده خدا را پاک کردند و جاش اسم من را نوشتند.
این تنها کاری بود که در ناامیدی میتوانستم انجام بدم.
احساس میکنم از آتش شهر بدورم. اما دلم نمیخواهد آنجا باشم. نگران دوستانم هستم؟ واقعاً نمیدانم. من فقط یک سال و پنج ماه دیگر باید منتظر بمانم. بقیهاش مهم نیست. بعد باید یک خداحافظی طولانی با خیلیها و خیلی جاها بکنم. یک خداحافظی خیلی خیلی طولانی...
روز سی و دوم ــ صبح سهشنبه
کاش امروز چهارشنبه بود.
هیچی نمیخورم. دیروز کاملترین وعدهی غذایی در این چند را روز را خوردم. دو تا چیپس خلال با سس قرمز و آب پرتقالً احساس کردم دارم چاق میشوم! داشتم فکر میکردم چرا هیچی نمیخورم؟
هوا خوب است. صبح اول وقت سوز سردی میآید، ظهرها آفتاب و شبها خنک. چند روز است که همین طور است. البته گاهی بعد از ظهرها بارانکی میزند.
دیروز پدرم آماد ملاقات. دلم برایش تنگ شده بود. دل نگران بود. ترسیده بود. از شهر خبرهای بدی میداد. شهر نیمه تعطیل است.
اینترنت قطع شده، اطلاعات در حد کلامی شده است... من چی؟ دلم میخواهد وقتی برگشتم خانه همه چیز آرام شده باشد.
دیروز از طرف پادگان میدان حُر بازدید کننده آمده بود. میگن جای خیلی خوبی است. استوار خودش سفارشم را کرد که اسمم را در لیست پذیرششان بنویسند. وقتی ازم پرسیدند قبلاً چه کار بودم گفتم نویسنده، مترجم، روزنامهنگار. کار با کامیپیوتر هم بلد هستم. تا حالا شد دو پذیرش. امیدوارم همین میدان حُر بیفتم.
باز روز گذشت. وقتی اینجا ساعت پنج میشود، فقط باید امیدوار باشی کسی گندی نزند تا تنبیه نشوید، وگرنه همه چیز روبهراه است. همه امید من فرداست، باید تا جمعه مرخصی بگیرم. خسته شدم، از خودم خسته شدم. دلم برای اون یکی آراز تنگ شده است. هر چند اون یکی با این یکی زیاد فرقی ندارد.
خودم را دارم آمادهی یک خداحافظی طولانی میکنم...
روز سی و سوم
فقط دلم میخواهد بروم خانه...
همین و دیگر هیچ...
خاطرات یک سرباز آموزشی
فقط میتوانم بگویم این خاطرات من از روزهایی است که نتوانستم از هیچ راهی میان بری ازش بگذرم. هیچ راه میان بری...
و صد البته که خودتان میدانید همه چیز را ننوشتهام؛ مخصوصاً دو روز اول را.
یکم طولانی است و در هفتههای آینده سعی میکنم ادامهاش دهم.
--------------------------
روز سوم
از دیروز شدم مسئول چای. دیروز هم هوا طبق معمول چند روز از هشت تا دوازده یکِ ظهر آفتابی بود با بادی خنک و بعدش ابری، با حس و حال باران. دیشب باران بارید. باران شدیدی بود. هنوز نگهبانی ندادم. سه بار از خواب بیدار شدم. از ترس آنکادره کردن تخت سبخ میروم زیر پتو. همون زیر بدون اینکه تکان بخورم میمانم. روزها کُند میگذرند. خیلی کُند. نمیدونم اینجا چیکار میکنم. نمیتوانم درک و حضمش کنم.
سه بار گریه کردم. فکر کنم هر وقت اراده کنم بتوانم گریه کنم.
روز چهارم
دیروز فلاسک فرمانده را شکاندم. هر کاری کردم نشد از وحشت اتفاقات بعدش خلاص بشم. تقریباً از ترس مُردم و زنده شدم. هر بساطی پیاده کردم نشد. آخر سر خود فرمانده از طریق مسئول اتاقش (یکی دیگر از بچههای آموزشی) فهمید. رفتم دفترش. از آنجایی که مسئول چای هستم یکم بهم گیر داد. اما سر و صدا نکرد. حتی کاری نکرد ازش بترسم. گفت وقتی رفتم مرخصی درستش کنم.
خسته شدم. رژه رفتنم افتضاحه. دیروز توی برگه مصاحبه گفتم بنویسن افسردگی دارم. دیشب باز سه بار بلند شدم. مدام از نگهبان آسایشگاه میپرسیدم ساعت چنده. از نگهبان خواستم یک ربع به چهار بیدارم کند، چون باید چای دم کنم. چای اینجا خیلی بده. امروز کسی که در دم کردن چای کمکم میکند در انبار (موتورخانه) گریه کرد. میگن خیلی از بچهها شبها سر جاهایشان گریه میکنند. هیچ وقت شب گریه نکردم.
هنوز هم وقتی چشمم را باز میکنم از خودم میپرسم اینجا چیکار دارم؟
هر روز صبح دعا میکنم که سماور خراب نشود. امروز یاد خانه افتادم. باز هم داشت اشکم در میامد.
خسته شدم. روزی هزار بار به فکر فرار و انواع و اقسام کارها میافتم.
خسته شدم. خیلی خسته.
صبح روز پنجم ــ سهشنبه
امروز صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم همش مسخره بازیه. همهش مزخرف است. وقت طلف کردم محض. خسته کننده.
چند روزی میشود به خاطر غذای مزخرف اینجا بیرون روی نداشتم. امروز که رفته بودم دستشویی یکی روی دیوارش نوشته بود: «خانه به دوش را غم سیلاب نیست.»
اینجا هیچی ندارد. هیچی. بکت اگر از این اطراف رد میشد، یک در انتظار گودویِ مشتی مینوشت.
حتی دیگه دلم برای خانه تنگ نشده است. دیگر گریه نمیکنم.
صبح روز ششم
دیروز پدرم آمد ملاقات. گریه کردم. صحبت کردم. شاید مدتها میشد عین دو تا آدم با هم صحبت نکرده بودیم. من را با لباس دید. فکر میکرد نمیتوانم، میترسم. اما دید که خبری نیست.
فکر کنم قبول کردم.
پوتین راستیم درست من را درست عین ولادیمیرِ در انتظار گودو کرده. همیشه سخت در میآید.
حالم خوب نیست. فکر کنم آلودگی باشد. هیچی نباید بخورم.
امیدوارم فردا بریم مرخصی. از وقتی پایم را گذاشتم اینجا هنوز لباسهایم را در نیاوردهام، حتی موقع خواب؛ مخصوصاً موقع خواب.
با اینکه شش روز گذشته است، اما هنوز زمان سنگین و سخت میگذرد. هنوز در پا زدن مشکل دارم. برای پوتینِ، پوتینهای سنگین.
صبح روز هشتم
دیروز و پریروز مرخصی بودم. از ساعت یک پنجشنبه ظهر تا چهار/ پنج بعد از ظهر جمعه. محمد و مهدی من را رساندن پادگان. نه دلم گرفت، نه ناراحت شدم. دیشب در آسایشگاه بدون هیچ حس خاصی دراز کشیده بودم. با تختهای ردیف در کنار هم نگاه میکردم. میگفتم فرقی نداره اینجا باشم یا نه. وقتی رفتم خانه نه پیامی داشتم، نه ایمیلی، نه کامنتی، خالیِ خالی؛ انگار وجود خارجی ندارم. هیچ وزنی نداشتم. به همین سادگی. به این نتیجه میرسم که بود و نبودم فرقی ندارد. هر چی هست آدم خودش میسازد، این همه سابقه و کتاب چی شد؟ هنوز هم اعتقاد دارم آن بیرون خبری نیست؟ هیچی نیست. فقط باید خودت را نجات بدهی.
خود را از گند و کثافت بیرون بکش.
عبث بودن شاخ و دم ندارد. یک ارشد میاید به همه چیز آسایشگاه گیر میدهد. بعد طبق روال این چند روز، صد نفر آدم قدم رو به میدان میرویم، بعدش در شرایطی سخره عین همان مسیر را دوباره قدم رو بر میگردیم، فقط برای دادن یک آمار مسخره.
بعدش باز دوباره میرویم آسایشگاه، باز میگویند برگردید.
چهار بار رفت و آمد و مسخره.
امروز من را با یک مشت آدم افسرده و دیوانه و خود به دیوانگی زده فرستادنم مشاوره روان پزشکی. فکر کنم برای این بود که روز دوم رفتم به فرمانده گفتم سابقهی خودکشی داشتم. اینجا از خودزنی میترسن و من خیلی به این کار فکر کردم.
نه دلم برای جایی تنگ شده، نه برای کسی، نه برای کاری. دیروز وقتی داشتم در خانه به یکی از ترجمههای ناقصم نگاه میکردم یک دفعه دلم گرفت. اما بعدش بیخیال شدم. فکر کنم افسردگی برگشته است. یک حسی که قابل توصیف نیست.
سعی کردم خاطرات روز اول و دوم را به یاد آورم. خواب شب اول از همه جالبتر بود. فقط چشمهایم را بسته بودم. خوابم نمیبرد. صبح هم در دیگ را زدند روی زمین و از جا بلند شدیم. فقط دو روز اول سرگروهبانها ما را بیدار کردند. از روز سوم هم خودکار بلند میشدند و به کارهایشان میرسیدند.
گفتند در مرخصی موهایتان را با شماره دو بزنید. با این سر تاس وقتی رفتم سلمونی، تنها چیزی که دیدم نگاههای بهت زدهی آریشگرها و چند مشتری بود. چند دقیقهای نشستم و بعد از بیرون رفتم. بین بچهها تنها کسی هستم که موهایش تا این اندازه ریخته است. کچل واقعی من هستم.
گردان ما (عمار) چهار گروهان دارد. ما گروهان سوم هستیم. گروهان چهارم اعزامی 18/1 است. سه گروهان دیگر 19/2. مثل اینکه گروهان چهار را از همه بیشتر آزار دادهاند. مدام تنبیه. گروهان یک برای بچههای زیر دیپلم است. گروهان دو بچههای دیپلمه و اکثراً متولدین 66 تا 69. اما گروهان ما به نظرم نصف به نصف است. یعنی بچههای دانشگاه انصرافی و متاهل زیادی با ما هستند. اکثراً هم رنج سنی 62 تا 65 هستیم. یعنی بچههای سن بالا در گروهان ما نسبت به دو گروهان دیگر بالا تر است. دو متولد 58 و 57 هم داریم. متولد 57 دو فرزند هم دارد. ما همه از سر گروهبانهایمان بزرگتر هستیم. شاید دلیل اینکه کسی زیاد سرمان داد نمیزند همین باشد. ولی کسانی که سنشان کمتر است مدام باعث تنبه بقیه میشوند. گروهان ما هیچ وقت نمازش دیر نمیشود. بچهها عمیقان اعتقادات مذهبی شدید دارند. اکثرشان هم هامن متولیدن 66 تا 68 هستند. ما اینجا چهار اقلیت هسیتم. باز هم فکر میکنم براساس همان تقسیم بندی باشد. نمیدانم اینجاآنقدر بهم ریخته است که اگر واقعاً چنین تقسیم بندی ذهنیای برای من درست باشد، تعجب آور است. دو آشوری بین ما هستند و یک ارمنی، که با من میشود دو ارمنی. همین هم یک دلیل دیگر برای اینکه کمتر کاری با ما داشته باشند. با من یکی کمتر کسی کار دارد. سر به سرم نمیذارند، حتی ارشدها (که از بین خود بچهها انتخاب میشوند) کمتر کار دارند.
گروهان ما بیشترین اعزامی به بهداری را دارد. پر هستیم از آدمهای عجیب.
برعکس دیروز، امروز روز بدی است. فردا هم باید بد باشد. شاید این بدی تا چند روز ادامه پیدا کند.
روز دهم
دیروز، یکشنبه، روز خیلی بدی بود. امروز هم دست کمی ندارد. پست داشتم و دیشب در شرایط خواب و بیدار پست دادم. ساعت یک و نیم شب بود که نگهبان شب آمد و کَلکَل کرد. خواست سر نیزه را بردارد، نذاشتم. سپرده بودم چای درست کنند، اما نکردند، منم همهش خوابیدم. با هر بدبختی بود چای رساندم.
مغزم عین یک کلید شده است، یک بار میگم از اینجا میروم؛ بدترین جای دنیا است، اوج زلت است. هر وقت اینجا دستشویی میروم یاد صحنهای از فیلم قطاربازیِ دنی بویل میافتم. آن صحنهای که مارک رنتون به «بدترین دستشویی اسکاتلند میروند.» بعد شایفهای تریاکش به داخل دستشویی میافتد و برای برگرداندشان مجبور میشود به داخل سوراخ دستشویی برود. در آب شنا میکند و دو شیاف را همچون مرواریدی از زیر آب بیرون میآورد. من الان در آن توالت هستم. بدترین صفحه (تا به امروز) در کتاب زندگیم.
دیشب اینقدر حالم بد بود که کنار تمام نوشتههای پر امید روی دیوار (مثل «نگران نباش زود میگذره») نوشتم: «اینجا زمان نمیگذره، همهش دروغه.» و تاریخ دو روز بعد را زدم تا شاید زودتر بگذرد. نگهبانی دادن در کل کار عبثی است، اما نگهبانی اسلحهخانه از همه بدتر و نابودگرتر است.
نه ــ نه ــ هر روز که میگذرد بیشتر از خودم میپرسم چه گناهی کردم که آمدم اینجا. فرمانده عوض شده است. دلم گرفته است. این چند روز که به بچهها سختتر میگیرن، همش یاد کارهای جورج اورول میافتم و حالا تازه دارد فیلم 120 روز سودم برایم معنی مییاد. اما اینجا واقعاً زیاد سخت نمیگیرند، حتی نسبت به گروهان چهارم، ما خیلی هتل هستیم.
صبح روز یازدهم
یک روز دیگر. یک روز مزخرف دیگر. چرا روزها نمیگذرند؟ فقط خدا میداند. مثل اینکه آخر هفته من اینجا مهمان هستم. دیروز یکی از گروهبانها به خاطر اینکه تو تنبیه نتونستم خوب بدوم اسمم را یادداشت کرد. گیرها بیشتر شده است. امروز صبح فرماندهی ما رفت. همه چیز بهم میریزد؟ چند روز باید در خلا بود؟
بهار روزها دیر میگذرند. شبها زود. یکی از آموزشهایی اینجا هم مفت نمیارزد. به درد هیچکس نمیخورد.
دیروز سرگروهبانها داشتند یکی از بچهها را مسخره میکردند. پسر نیمه چاقی است و خوراک تابلو شدن. یک سطل آشغال داده بودند دستش، مدام میدوید و آشغال جمع میکدرد و آنها آشغال میریختند. میگویند خیلی خوب شده است. مدام سرهنگها و بازدیدکنندهها از ما میپرسند کسی شما را میزند؟ کسی به شما فحش میدهد؟ مثل اینکه کتک زدن و فحاشی میتواند عواقب بدی برای فرد خاطی داشته باشد. خدا را شکر که بعد از سی چهل سال یادشان افتاد که سرباز آموزشی حیوان نیست.
دلم میخواهد بنویسم. مخصوصاً وقتی یک جا ساکن میشوم. شادی زمان بگذرد.
دیشب در آسایشگاه بچهها را تنبیه کردند. من قبل از همه در تختم خوابیدم. کسی بیدارم نکردم. چشمهایم را بستم و به بشین و پاشوها گوش دادم. عجیب است، همه میگویند ده روز اول سخت است. اما هر روز که میگذرد به نظرم میرسد سختتر میشود.
هر روز صبح یاد نمایشنامه دیوید ممت میافتم. آن صحنهی دوست داشتنیام در نمایش «زندگی در تئاتر».
رابرت: سلام.
جان: سلام.
رابرت: یه روز دیگه، نه؟
جان: آره، یه روز دیگه.
رابرت: آه، یه روز دیگه.
اما زندگی در تئاتر میتواند هر روزش یک روز دیگر باشد، اما اینجا...
فرمانده عوض شد.
بدون هیچ تشریفاتی.
به نظرم آدم خشکی است، درکی هم ازت زیاد ندارد. برخورداش خشک هستند. فقط دوست دارد بچهها سر موقع به آموزش برسند، منفک نشوند. همین در غیر این صورت کاری به کاری هیچ کس ندارد.
صبح روز دوازدهم
دوراز روز ــ پنجشنبه جمعه هم سریع میگذرذو پس باید به فکر بدبختی روز پانزدهم باشم.
یک روز و نیم میشود هیچی نخوردم. از همان چند روز اول دیگر غذای پادگان را نخوردم. بهش لب نزدم. تا امروز نه چای خوردهام، نه غذای پادگان، همه ازم میپرسند چطور زنده ماندهام. هر کسی از راه میرسد یک بیسکویت بهم تعارف میکند. آب اینجا هم افتضاح است. از وقتی بوفه را کشف کردهام، فقط آب معدنی میخرم. در نتیجه آب هم کم میخورم. روزهای اول خیلی آب می خوردم. باید سر جمع پنج کیلویی لاغر شده باشم. اگر تا آخر دوره ده کیلو لاغر کنم عالی میشود.
چند شبی میشود دوباره خواب میبینم. فقط امیدوارم خوابهای بد به سراغم نیایند.
صبح روز سیزدهم
اهمه اهل پارتی بازی هستند. من فقط میخوام زمان بگذرد.
پنجشنبه گذشت و گذشت. اینجا یک مشت آدم بی خود و بیجهت از یک ور به یک ور دیگر میروند.
روز چهاردهم
امروز هم مثل دیروز بیکاری. یک هفته است حمام نرفته ام. دلم نمیخواهد اینجا حمام کنم. کثافت وجودم را گرفته است.
یک دفعه از جایم بلند شدم. رفتم سراغ همان تیغهایی مسخرهای که سه بستهی پنجتایش هزار تومان است. وقتی بازشان کردم فهمیدم چرا اینقدر ارزان هستند. سماور را آب کرد و گذاشتم جوش بیاید. باید نشان دهم مسئول سماور بودن چه مزایایی هم دارد. سرم را شستم، لباسم را شستم و صورتم را زدم. حسم به خودم یکم بهتر شد.
روز پانزدهم
هر روز مثل هم شده است. چند روز است نگران این شدهام که تهران نیفتم. بیفتم یک جای بد. نگرانم مبادا مدارکم به موقع آماده نشوند. آن وقت بدبخت میشوم. پدرم گفت یک کاری میکند. دیشب تلفن عجیبی بهم شد. بهم گفتند فرماندهی گردان است (نه فرماندهی گروهان) سرهنگ است. صدای مرد مسنی بود. از دینم پرسید. اسمم را پرسید. ازم پرسید ختنه شدهام یا نه. بعد گفت هر وقت مرخصی خواستم بروم پیشش. بعد گفت اگر اهل سیگار هم هستم بروم سراغش. تلفن مشکوکی بود و منِ خنگ نکردم اسم طرف رو بپرسم.
اگر اینجا بیفتم و یا جایی بدتر از اینجا، یعنی جایی که روزبرگ نباشم، فرار میکنم. میتوانم الافی را دو ماه تحمل کنم، اما هیجده ماه نه. دیگر نوشتن این نیمچه روز نوشتهها پوچ به نظر میرسد.
روز شانزدهم
امروز پدر و مادرم آمدن ملاقات. نیم ساعتی با هم بودیم. غر زدم و ازشان خواستم برایم کاری بکنند. گفتم در غیر این صورت چرخ زندگیم به گل مینشیند.
من اینجا مدام آهنگهای خارجی زیر لب زمزمه میکنند، خیلی از بچهها آهنگهای مذهبی. نماز برای پنجاه درصد بچهها اهمیت دارد. انگار بدون آن نمیشود زندگی کرد.
از شهر خبر میرسد که طرفدارهای موسوی همه سبز پوش شدهاند. از حرفها به نظر میرسد خیلی شکل زمان خاتمی شده است.
از دفتر صادق هدایت تماس گرفتند و گفتند که میخواهد داستان غریبه را در اروپا چاپ کنند. قرار است وقتی رسیدم خانه نسخهی نهاییاش را برایشان بفرستم. برام مهم نیست. مگه خود جایزهاش چه داشت برایم؟ جز اینکه مجموعه داستانم فقط از این نشر و آن نشر رد بشه، خاصیت دیگهای داشت؟ هر چند هر چه را که خار آید روزی به کار آید.
تلفن جمعه شب هنوز بینتیجه مانده است.
دلم برای فیلمنامهای که با محمد داریم مینویسم تنگ شده است. امیدوارم زودتر خانه بروم تا بتوانم بنویسیمش.
دم بوفه با یک رادیو عراق صحبت کردم. گفت پارتی داشتن به درد نمیخورد. فقط خدا. خیلیها اینجا آشنا ندارند. یک عدهای هم دارند. من چی؟ شاید قرار است آسمان بر سرم خراب شود.
صبح روز هفدهم
دیروز یادم افتاد که میتوان بروم عقیدتی سیاسی و پبرسم ببینم برای آدمی که کار فرهنگی میکند میوشد کاری کرد یا نه. امیدوارم بتوانم بروم.
دو هفته میشود پایم را از پادگان بیرون نگذاشتم. میگویند شهر سبزپوش شده است. از آشغال جمع کردن و شستن توالت خسته شدهام. اما برای بشین پاشو نرفتنو سر صف واینستادن خوب است.
بچهها با حسرت دربارهی گذشتهی خودشان صحبت میکنند. من هر روز باید از یک موضوعی بترسم. از این میترسم که بهم گیر بدهند. این میترسم که جای بد بیفتم، از این میترسم که آزار ببینم... خسته شدم از ترس.
حجوم سر و صدا...بی خیال، دیگر نمیدانم کار درست و یا غلط چیست. اینجا هر روزش شبیه یک درده بیپایان است.
اگر آدم در دل گروهان باشد و برای بیگاری جایی نرود، بعد از ساعت 4 بعد از ظهر، همه چیز تمام میشود. روز تمام میشود. سختی کار از بین ساعت 8 تا 12 است.
روز هیجدهم
امروز صبح داشتم به رمانم فکر میکردم... فصل آخرش خیلی در ذهنم میچرخد. قوی و تلخ، کوتاه... همانی که میخواستم.
فصل دوم و چهارم باید یکم استحکام پیدا کند.
چند وقتی است که به پادگان عادت کردهام. چند روز اول فشار روانی بالا بود، اما حالا فقط فشار فیزیکی باقی مانده است. همه چیزش پوک و پوچه. مگر زندگی این طور نیست؟ خیلی از بچهها در اینجا امیدوارند به زندگی. مخصوصاً کسانی که ازدواج کردهاند. فکر میکنند همراه خودشان را پیدا کردهاند.
پادگان جدی نیست. فقط سعی میکنند نشان دهند جدی هستند.
اصلاً مهم نیست.
روز نوزدهم
امروز تمام شده. میرم خانه بعد از دو هفته. فکر کنم چند کیلویی کم کردهام. خیلی خوب است. وقتی آدم شام نمیخورد، صبحانه و نهار نمیخورد همین میشود. دیگرون مدام بهت بیسکویت و تُن و تنقلات تعارف میکنند.
سه هفته گذشته است. سه هفته از آموزش. یک هفته هم پذیرش. شده است یک ماه. من یک سرباز یک ماه خدمت هستم. سعی میکنم از خانه با خودم وسایلی بیاورم که باعث بشود روزهایم در اینجا بهتر بگذرد.
چند تا کتاب برای حاج آقا (رئیس عقیدتی) میآورم و بهش میگم که هیچ آشنا و امیدی ندارم. ببینم چه کار میکند.
غروب و طلوعِ شهر
خُب بالاخره کتاب «پیش از طلاوع و پیش از غروب» چاپ شد...
البته با کمی تاخیر.
این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران ارایه میشود.

حرف زیادی برای زدن ندارم. فقط دو تا تشکر اساسی دارم؛ یا به زبان دیگه باید بگم اول از همه دَمِ محسن آزرم گرم که لطف کرد برای کتاب یه موخرهی زیبا نوشت.
دوم دِم اهالی نشر افراز گرم که بهم اطمینان کردن و گذاشتن نشر افراز اولین فیلمنامهاش رو در بیاره.
ممنونم و امیدوارم شما از خواندش لذت ببرید؛ چون کار خواندنیای هستش...
خلق داستان کوتاه
خُب بالاخره یکی از ناراحتترین ترجمههام چاپ شد. (البته هنوز وارد بازار نشده، میتوانید از نمایشگاه امسال تهیهاش کنید.)
چرا ناراحت؟
چون پشت سرش یک داستان طولانی و ناراحت کننده وجود دارد که قرار شده است اشارهای بهش نشود. چه نیازی است آدم دزدی یک دزد کوچک را رو بکند؟ همین کار برای جواب دادن کافی است.

حالا خود کتاب چی؟ واقعاً یکی از کتابهای خوب دربارهی داستاننویسی است و باور کنید اگر کتاب خوبی نبود اینقدر از بابتش پافشاری نمیکردم.
این کتاب یک خاصیت خیلی مهم دارد: همسر نویسنده یک مطلب دربارهی شوهرش نوشته است. مطلبی که اختصاصی همین کتاب است.
حتماً میپرسید نشرش چیه؟
"افراز"
نشری که امسال باهاش چهار تا کار منتشر کردم و فکر میکنم حالا حالا باهاش کار کنم، چون نشر سرپا و دوست داشتنیه. فضاش رو دوست دارم و هیچ وقت باعث آزارم نشده. برخوردشون هم خونگرمانه است. امیدوارم همین طور بمونه و به راهش ادامه بده...
توضیحات دربارهی کتاب این طوری است:
Creating Short Fiction -- Damon Knight (3rd edition)
خلق داستان کوتاه ــ نوشتهی دیمن نایت
نشر افراز/ بهار 1388
در ضمن دو تا نکته:
امسال یک کتاب دیگه هم با همین نشر افراز توی نمایشگاه دارم، منتظر چاپ بشه تا اطلاعات کاملش رو همین جا بذارم.
دومین اینکه اگه اهل خریدن فیلمنگار هستید، سری به دکه بزنید؛ این ماه فیلمنامهی نبرد الجزایر با ترجمهی حقیر توش چاپ شده!
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


