مگنوليا

بالاخره ترجمة «مگنوليا» را با ديگران قسمت کردم!

می دانيد داستان ناراحت کننده ای پشت اين ترجمه است، اما مهم نيست. من از ترجمة اين کار لذت بردم و لذت بردم و لذت بردم، اميدوارم شما هم از خواندنش لذت ببريد...

ترجمة مگنوليا

۱۰ خرداد ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




دنيای زيبای چارلی بران

يک توضيح: الان که نگاه می کنم از خودم می پرسم چطور و با چه رويی مجلة محترم پيلبان چند سال پيش اين مطلب کوتاه را خواست 500 کلمة ديگر کم کند تا يک صفحه آن را ارائه دهد و و يادم نمی رود که با تمام ضعفهايی که آن سالها در خودم احساس می کردم نذاشتم اين اتفاق بيفتد. جايی ديگری هم نبود که متن را در آن چاپ کنم. اگر هم بود من حوصلة گشتن به دنبالش را نداشتم.


‏« دوستان عزيز، من از سالها صداقت سردبيران و حمايت زيبا و عاشقانه ی طرفداران کتابهای مصور ‏سپاسگذارم. چارلی بران، لوسی، اسنوپی، لاينس… چطوری می توانم آنها را فراموش کنم؟»‏
اين آخرين کلمات چالرز.ام شولز خالق مجموعه ی مصور شندرغاز است که يک روز پيش از مرگش ‏‏( 12 فوريه 2000 ) در تمام روزنامه هايی که او سالها داستانهای مصور خودش را در آنها چاپ ‏می کرد، منتشر شد.‏
چارلی بران، اسنوپی، لاينس، لوسی و بقيه ی شخصيتهای شندرغاز را چطور می شود فراموش کرد؟
شولز ابتدا سال 1943 پس از مراجعت از جنگ به عنوان طراح کارتون در مجله ای وابسته به ‏کاتوليکها آغاز به کار کرد. بعد از مدتی در موسسه ای هنری به آموزش طراحی کارتونی پرداخت. ‏همان جا بود که برای اولين بار چارلی بران، لاينس و فريدا را خلق کرد. سال 1947 او داستان ‏کاملی به روزنامه ی " ستن پالو" فروخت. سال 1947 هم 15 داستان ديگر به روزنامه ی عصر ‏شنبه فروخت.‏
سال 1950 و پس از نامه های فراوانی که به دستش رسيد، با کيفی پر از طراحی به نيويرک رفت تا ‏ديداری با اعضای سنديکای ثبت آثار ايالت متحده داشته باشد. دوم اکتبر همان سال او شندرغاز را به ‏ثبت رساند. امروزه داستانهای شولز که آن سال فقط در هفت روزنامه به چاپ می رسيد، در بيشتر از ‏‏2600 روزنامه در سرتاسر جهان به چاپ می رسد. در ضمن اينکه سال 1964 شولز با بيل ملندز ‏مجموعه ای از کارتونهای چارلی بران را توليد کردند که " کريسمس چارلی بران" تا امروز هم جزو ‏پربيننده ترين و زيباترين کارتونهای جهان قرار دارد.‏
اما چارلی بران کيست؟
پسر بچه ی هفت هشت ساله ای که به خاطر بازندگی در بازی و بدشانسی در اکثر مواقع از زندگی ‏اش ما را متوجه ی خودش می کند. هميشه می خواهد معنی حقيقيه زندگی را بداند، اما دوستانش به ‏او لقب "خرفت" می دهند. او پسريست با ملاحظه، دوستانه و مودب. چون هيچ وقت نتوانسته ‏بازی بيس بالی را ببرد و با دختر مو قرمز دوست شود با او همراه می شويم و تصويرش که دارد با ‏آن لباس زيگزاگ زرد و سفيدش و سر پايين و دست در جيب به طرف دکه ی روانشناسی لوسی ‏می رود، برای هميشه در ذهنمان می ماند. با اينکه دوستانش به او لقب آويزان و شل و ول می دهند، ‏اما هيچ وقت تا لحظه ی آخر هم دست از تلاش بر نمی دارد.‏
تمام شخصيتهای شندرغاز را کودکان هفت هشت ساله تشکيل می دهند. آنها دنيايی را می آفرينند ‏که بزرگترس در ان راه ندارد. آنها فقط آواهای نامفهومی هستند که می آيند و می روند.‏
اما اين بجه ها هر کدام در دنيای خود آدم بزرگی هستند. مثلاً لاينس ون پلت با آن ملافه ی ‏مخصوصش به نوعی روشنفکر گروه است و با راهنمايی هاي فلسفی اش همه را متحير می کند. ‏لاينس وقتی شروع به ميکيدن شستش می کند می تواند ديد عميقی به زندگی داشته باشد.‏
خواهرش لوسی هم دارای شخصيتی پيچيده، سلطه جو و خودخواه است. با آن صدای بلندش هر کی ‏می خواهد داد می زند و به بقيه زور می گويد.‏
شرودر پسر پيانيستی است که لوسی عاشقش است. شرودر تصميم دارد مثل بهتوون شود و تنها نت ‏زندگی اش بهتوون است.‏
سالی خواهر کوچک چارلی بران هم هست که به دليل کم تر بودن سن و سالش از بقيه، کارهای ‏عجيب و غريبی می کند.‏
اسنوپی و ووداستاک راهم به آنها اضافه کنيم.‏
اگر به تابلوهای تبليغاتی، دفترجه يادداشتها و يا کارتهای تبريک عيد نگاه کنيم، ممکن است آنها را ‏پيدا کنيم. اسنوپی سگ وفادار چارلی بران است که هميشه روی سقف خانه اش می خوابد و دير ‏شدن ناهارش بزرگترين فاجعه ی رندگی اش است. تخيلی قوی دارد...می تواند استخر بازی بچه ها ‏را تبديل به دريايی کند و در آن غرق شود! روی سقف خانه اش دراز بکشد و رويا پردازی کند و يا ‏گاهی هم با ماشين تحريرش داستانی بنويسد.‏

اسنوپی: چه اسم عالی ای برای کتاب جديدم پيدا کردم... چيزهايی که ياد گرفتم بعد از اينکه خيلی ‏دير شده بود...‏

او سگی بامزه، جذاب و با فکر است که خوشبينی اش به زندگی ما را می خنداند.‏
وود استاک دوست اسنوپی و کوچکترين عضو گروه است. اين پرنده ی کوچک زرد رنگ هميشه در ‏کارهای اسنوپی به او کمک می کند، مثل وقتی که می خواهد اعلان انتخاباتی درست کند يا درخت ‏کريسمسش را تازيين می کند. او با زبان پرنده ی خودش با بقيه صحبت می کند و به خاطر جسه ‏اش ممکن است هر اتفاقی برايش بيفتد...‏

شولز با فضاسازی خاص و ساده اش به خوبی توانسته اين شخصيتها را به ما معرفی کند. شخصيتهای ‏شندرغاز ما را به شخصيت معمولی، تنها، فراموش کار و اميدواری که در وجود هر کداممان است می ‏رساند و اجازه می دهد که به تمامش نگاهی طنز داشته باشيم. اين نگاه ما وقتی قوت می گيرد که می ‏فهميم انها خود ما هستيم. اين شخصيتها درست به نوعی در کليت به ما نزديک هستند.‏
چارلی بران پسريست که هيچ وقت برنده نيست و نمی تواند با دختر مورد علاقه اش ارتباط بگيرد. ‏اسنوپی ديد خوب به زندگی دارد و دنبال معنای رفتارش می رود. لوسی غرغرو و ريئس مسلک. ‏سالی که نگاهش از همه ساده تر و کودکانه تر است. لاينس روشنفکر و عميق. و در نهايت شرودر ‏موسيقی دان و هنرمند. با نگاهی بهتر می توانيم خودمان را در آنها پيدا کنيم و از نگاه تيز بين آقای ‏شولز لذت ببريم.‏

چارلی بران: گاهی شبها روی تخت دراز می کشم و از خودم می پرسم " چرا من؟" صدايی جواب ‏می ده "مسئله شخصی نيست. اسم تو از تو قرعه در اومده."‏
‏-------‏
لاينس: چارلی بران زندگی سخته، مگه نه؟
چارلی بران: همين طوره. ولی فلسفه ی جديدی رو کشف کردم. فقط روزی يه بار می ‏ترسم.(مکث) خدايا، من خيلی راحت ناراحت می شم. نمی دونم چمه. نمی دونم. گاهی فکر می ‏کنم تو وجودم پر از علفه هرزه!‏
‏-------‏
لوسی هم با گرفتن پنج سنت همه را روان شناسی می کند...‏

چارلی بران: تو بد وضعيم.‏
لوسی: صبح بخير قربان، لطفاً بفرماييد.‏
چارلی بران: مرسی...فکر می کنم بايد مايعنه شم. وقتی با اطرافت جور نيستی چی کار می کنی؟ چی ‏کار بايد کرد وقتی که زندگی فقط برات داره می گذره؟
لوسی: دنبالم بيا، می خوام بهت يه چيزی نشون بدم. اونجا افق رو می بينی؟ می بينی دنيا چقدر ‏بزرگه؟ می بينی چقدر جا برای همه هست؟ تا حالا دنيای ديگه ای رو ديدی؟
چارلی بران: نه.‏
لوسی: تا اونجايی که تو می دونی فقط همين کره وجود داره...درسته؟
چارلی بران: درسته.‏
لوسی: دنيای ديگه ای نيست که بتونی توش زندگی کنی...درسته؟
چارلی بران: درسته...‏
لوسی: خوب پس توش زندگی کن! پنج سنت لطفاً.‏
‏.‏
‏.‏
‏.‏
برای پنجاه سال شولز بدون کمک کسی، بی امان هر روز داستانی از شندرغاز را به مردم جهان تقديم ‏کرد و توانست تاثير زيادی در جهان اطرافش بگذارد. او دنيايی زيبای آفريد که می توانيم لحظه ای ‏از روزمان را در آن پر کنيم بدون اينکه سن و مکان و زمان برايمان معنای خاصی داشته باشد...‏
‏"...چارلی بران، اسنوپی، لاينس، لوسی... چطور می توانم آنها را فراموش کنم؟"‏
‏...و ما چطور می توانيم آقای شولز و دنيای زيبايش را فراموش کنيم؟

‏ آراز ‏بارسقيان
‏ بهار ‏‏84‏

بعد از نگارش:‏

وقتی به دنبال جمع آوری اطلاعات برای نگارش اين چند سطر بودم به مقاله ای جالب برخوردم. ‏نگارنمده ی مقاله چارلی بران يک قهرمان اگزيستانسياليست معرفی کرده بود. نگارنده پس از مقايسه ‏بين چارلی بران و شخصيتهای داستانهای ژان پل سارتر ( فيلسوف و اديب قرن بيستمی فرانسه) ‏پرسيده بود که چرا چارلی بران بعد از پنجاه سال هنوز به بازی بيسبالی که يک بار هم نبرده ادامه می ‏دهد، سعی می کند با دختر مو قرمز کوچولو دوستی کند و بيرون دفتر ناظم به انتظار مجازات می ‏ايستد. خود شولز در جايی می نويسد:‏
‏" چارلی بران آدميست که هميشه زجر می کسد، چون کاريکاتوريست از انسانی معمولی. ما بيشت ‏از اين که ببريم می بازيم. پيروزی عاليست، اما خنده دار نيست. وقتی کسی برنده می شود و ‏شادمانی می کند، صدها بازنده سعی می کنند خودشان را با داستانهای خنده دار تصلی بدهند... يک ‏بار مقاله ای می خواندم که چارلی بران را "بازنده" ناميده بود. هيچ وقت همچين حسی را به او ‏نداشتم. بازنده ی واقعی دست از تلاش می کشد. کمدی ها اکثراً حول افراد " بازنده" می گردد. به ‏چارلی چاپلين و هرولد لوی نگاه کنيد... شادی زياد خنده دار نيست..."‏
نگارنده ی مقاله دليل تلاش چارلی بران را اين طور توضيح داده بود:‏
‏"...چارلی بران چرا هنوز هم تلاش می کند تا با دختر موقرمز دوست شود و تا حالا هيچ بازی بيس ‏بالی را نبرده؟...چون زمان نا محدودی بين گذشته و حال است. صرفنظر از اينکه قبلاً چه اتفاقی ‏افتاده، هميشه امکان و فرصت تغيير هست..."‏
اين طور نيست؟

‏ ‏

۲ خرداد ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




سرقت بزرگ قطار

کتاب زيبای تاريخ سينما نوشتة آرتور نايت و با ترجمة آقای نجف دريابندری مرا با خودش برد به اول تاريخ ــ اول تاريخ سينما و دربارة دومين فيلم بلند سينمايی (به مدت 12 دقيقه!) يعنی سرقت بزرگ قطار اطلاعات خوبی در اختيارم گذاشت. من قبلاً فيلمنامة آن ـ در اصل فيلم نوشت آن را ترجمه کرده بودم و حالا بی مناسبت نديدم که آن را به همراه مقداری اطلاعات در اختيارتان بگذارم. به خاطر همين مطالبی که در کتاب آمده را به عين در اختيارتان می گذارم و بعد فيلمنامه را برای خواندن و بعد از آن هم لينک دانلود فيلم را.

سرقت بزرگ قطار اثر ادوين اس. پورتر يکی از پيشگامان کارگردانی و عکاسی آمريکا، فيلمی بود که در آن نخستين بار برای نقل داستان بر پردة سينما از «برش» استفاده کرد. هر صحنه از آن که توسط دوربين ثابتی برداشته شده است، فی نفسه کامل است و داستان را يک قدم پيش می برد. وقتی صحنه ای به انتها می رسد، کارگردان آن را می برد و بی آميزش يا نوشة روی پرده به صحنة بعد می رود و فقط سيرمنطقی داستان صحنه ها را پيوند می دهد.
عامل مهم توفيق فيلم تازگی جای دوربين بود، شايد دليل عمدة آن تعداد بيشتر صحنه های «بيرونی» بود [...] به محض اينکه پورتر دوربينش را از صحنة استديو خارج می کند و جايی می برد که وقايع را می تواند در اختيار گيرد، مجبور می شود تزئينات و ريزه کاريهايی به کار برد که با زاوية مخصوصی در صحنه جا می گيرند؛ يا اجباراً دوبين را به بازيگران نزديکتر می کند و اغلب بازيگران مجبور یم شوند از پشت سر دوربين وارد صحنه شوند و يا برای خروج به طرف دوربين حرکت کنند.

ـ تاريخ سينما، نوشتة آرتور نايت
ترجمة نجف دريابندری، شرکت سهامی کتابهای جيبی چاپ چهار 1354

بد نيست بدانيم اين اتفاق در سينمای آن زمان که شکل تئاتر به خودش داشته است، يک انقلاب بوده است. و همين موضوع است که باعث ايجاد ارزش هنری ـ در کنار ارزش تاريخی آن می شود.


سرقت بزرگ قطار

نوشتة ادوين اس. پورتر

بر اساس داستانی از اسکات ماربل


1. نمای داخلی دفتر تلگراف راه آهن
دو مرد با صورتهای پوشيده وارد می شوند و سعی می کنند جلوی مسئول آنجا را بگيرند تا نگذارند "پيامی بفرستد" و او را وادار می کنند تا پيامی به مسئول قطار بفرستد و به او بگويد که در اين ايستگاه، عوض ايستگاه "رد لاج" ـ برای پر کردن مخزن آب قطار را نگاه دارد ـ رد لاج ايستگاه معمول اين کار است. از پنجرة دفتر می بينيم که قطار در ايستگاه توقف می کند؛ راهنمای قطار می آيد پشت پنجره و مامور تلگراف که حسابی ترسيده، پيام را به او می دهد، اين در حالی است که دزدان خودشان را از ديد مخفی کرده اند و با اسلحه مامور را دارند تهديد می کنند. تا راهنما آنجا را ترک می کند، دزدها می ريزند سر مامور تلگراف، او را می بندند و دهانش را می پوشانند و به سرعت می روند تا به قطار در حال حرکت برسند.

2. مخزن آب ايستگاه قطار
دزدان در پشت مخزن قطار شده اند و منتظر هستند قطار که ستوری اشتباه گرفته برای پر کردن مخزن آبش به آنجا بيايد. قبل از اينکه مامورهای قطار شروع به پر کردن مخزن کنند، آنها مخفيانه وارد قطار می شوند.

3. نمايی داخلی از وگن قطار
مسئول پيامها مشغول کارش است. صدای نامعمولی حواس او متوجة خودش می کند. می رود طرف در، از ميان سوراخ کليد نگاه می کند و متوجه می شود دو نفر سعی دارند وارد واگن شوند. او متعجب چند قدمی به عقب می گذارد ولی سريع به خودش می آيد، چيزهای با ارزش را جمع می کند و قفل در را می اندازد. اسلحه اش را در می آورد و می رود پشت ميز. در همان ميان دو دزد موفق شده اند در را باز کنند و وارد شوند. مسئول به طرف آنها شليک می کند، آن دو نفر هم به او شليک می کنند که در اين بين مسئول پيامها کشته می شود. يکی از دزدها نگهبانی می دهد و دنبال چيزی قيمتی می گردد. متوجه می شود که آنها در گاوصندوق قرار دارند که درش قفل است، به دنبال کليد می گردد ولی چيزی پيدا نمی کند، با چند ديناميت گاوصندوق را باز می کند.

4. نمايی داخلی از اتاقک لکوموتيو
قطار دارد با سرعت چهل مايل در ساعت حرکت می کند. دو دزد کارشان را انجام داده اند و دو دزد ديگر از روی واگن سوخت دارند می گذرند. يکی از آنها لوکوموتيو ران را می گيرد، در حالی که ديگری اسلحه اش را به طرف دستيار لوکوموتيو ران نشانه می رود. دستيار بيل مخصوص بلند کردن زغال سنگ را به او نشان می دهد و اين طوری است که درگيری ای ميان آنها شکل می گيرد. آنها با هم درگير می شوند. يکی از دزدها با بيل به طرف دستيار لوکوموتيو ران حمله می کند و او را می کشد. جسد را از قطار بيرون می اندازد. بعد دزدها لوکوموتيو ران را وادار می کنند که قطار را نگاه دارد.

5. نمايی از قطار که به محل ايست می رسد
قطار می ايستد. لوکوموتيو ران در حالی دزدها اسلحه هايشان را به او نشانه رفته اند می رود. لوکوموتيو را از قطار جدا می کند.

6. نمايی خارجی از قطار
دزدها مسافرها را وادار می کنند با "دستهای بالا" از قطار خارج شوند و کنار ريل به خط شوند، يکی از دزدها دارد اشئای قيمتی مسافرها را از آنها می گيرد. يکی از مسافرها می خواهد فرار کند، به سرعت می کشندش. همة اشيای قيمتی را بر می دارند و با شليک تير به هوا مسافرها را می ترسانند و به خودشان به طرف لوکوموتيو می دوند.

7. لوکوموتيو
دزدها خوشدان را به لوکوموتيو می رسانند و لوکوموتيو ران را وادار می کنند قطار را به راه بيندازد. قطار از جايش کنده می شود.

8.
دزدها قطار را چندين مايل از محلی که نوشته شده بود "ايست" جلوتر نگاه می دارند و به طرف کوهستان فرار می کنند.

9. دره
نمايی از دره ای بسيار زيبا. دزدها از کنار تپه ای پايين می آيند و از باريکه ای به راهشان ادامه می دهند، سوار اسبهايشان می شوند و به سمت افق می تازند.

10. نمای داخلی از تلگراف خانه
تلگرافچی روی زمين با دست و پايی بسته ولو شده. بعد از اينکه سعی می کند سر پا شود، به ميز تکيه می زند و با چانه اش تلگراف کمکی می فرستد و بعد از حال می رود. دختر کوچکش وارد می شود، برايش نهار آورد. او طنابها را باز می کند، يک ليوان آب می ريزد به صورت پدرش و او را به هوش می آورد، تلگرافچی می دود بيرون تا به بقيه خبر دهد.

11. نمايی داخلی از يکی از باشگاه های رقص غرب آمريکا
چندين زن و مرد را می بينيم که دارند با هم می رقصند. رقاصی تازه کار آن ميان نمايان می شود و به وسط سالن کشيده می شود، ازش می خواهند که به سرعت برقصد و تماشاگرها خودشان را شليک تير نزديک پايش سرگرم می کنند. ناگهان در باز می شود و مامور تلگراف نيمه جان وارد سالن می شود. رقص تبديل به بل بشو می شود. مردها اسلحه هايشا را پر می کنند و سريع از سالن خرج می شوند.

12. صخره های ناهموار
دزدها سوار بر اسب، دارند از دست ماموران فرار می کنند، آنها از صخره ها پايين می آيند و بهمديگر شليک می کنند. يکی از جنايت کران تير می خورد و بر اسبش تابخوران می ماند. او متحيرانه به نزديک ترين تعقيب کننده اش شليک می کند و دقيقه ای نمی گذرد تا اينکه می ميرد.

13.
سه دزد باقی مانده که فکر می کنند توانسته اند مامورها را جا بگذارند از اسبهايشان پياده می شوند و بعد از اينکه مطمئن می شوند محاصره نشده اند، کيسه ها را باز می کنند. آنقدر سرگرم کارشان هستند که اصلاً متوجة خطری که تهديدشان می کند نيستند. مامورها هم از اسبهايشان پياده شده اند و بی سر و صدا آنها را محاصره کرده اند. جنگ نااميد کننده ای شکل می گيرد و بعد از ايستادگی شجاعانه ای دزدها به خاک و خون کشيده می شوند.

14. بارنس
نمايی بسته از بارنس، رئيس ياغی ها، اسلحه اش را به طرف تماشاگرها گرفته و دارد شليک می کند. اينجا اوج هيجان فيلم است. اين صحنه می تواند در ابتدا و يا انتهای فيلم استفاده شود.
پايان


لينک فيلم:
فيلم!

و فايل PDF فيلمنامه:
فيلمنامه

۲۲ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




مقدمه

سلام...
نمی دونم شما بايد از يک آدم معمولی چه انتظاری داشته باشيد، نمی دانم خودم بايد از يک آدم معمولی چه انتظاری داشته باشم؟
اين همه آدم ــ سر تا سر دنيا، چينی، ژاپنی، هندی، انگليسی، فرانسوی، ارمنی و فارسی وبلاگ دارند و اکثرشان در دستة آدمهای عادی قرار می گيرند. خوانندة وبلاگهای آنها چه تصور و يا انتظاری از آنها دارند؟ خب اکثريت اين وبلاگها به نوعی درد دل است و بعضی از آنها هم سعی می کنند کمی تخصصی تر باشند، ولی بيشترين آنها می خواهند با مخاطب ارتباط مستقيم داشته باشند.
به من گفته اند که اين وبلاگ نبايد دربارة مواردی همچون توضيح سرما خوردگی ام باشد ـ چيزی که خودم هم می دانم ـ ولی وقتی تو يک آدم معمولی هستی چه انتظاری از خودت داری؟
علاقه ام تئاتر و سينما است و سعی می کنم مطالبی از آن دست در اختيارتان بگذارم.
از روزی که قرار شد وبلاگ داشته باشم، به خودم گفتم حتماً يک قطعه از نمايشنامه ای را آماده کنم و برای اولين مطلب آن را بگذارم. الان نمی دانم چرا بايد اين قطعه را بگذارم ولی اين قطعه از فرشته ها در آمريکا ـ خدايا من فکر کنم تا آخر عمرم هم دست از اين فرشته بر ندارم ـ يکی از بهترين قطعه های نمايشی است که تا به حال با آن مواجه شده ام.


صحنة سوم
همان روز. هارپر تنها در خانه است، به راديو گوش مي دهد و مطابق معمول با خودش صحبت مي كند. رو به تماشاگرها صحبت مي كند.
هارپر: مردمي كه تنها هستن، مردمي كه تنها مي مونن، مي شينن و بي هدف و بي معني با خودشون حرف مي زنن و تخيل مي كنن. سيستمهاي زيبا دارن مي ميرن، قوانين ثابت قديمي داره از بين می ره. وقتي شما از بيرون ـ از يه فضاپيما به لايه اُزن نگاه مي كنين مثل يه هاليه آبي كمرنگه كه خيلي محترمانه و سوسوكنان شکل هاله هاي دور سر مقدسين رو به خودش گرفته. اون دور جو كرة زمين رو گرفته. 60 كيلومتر بالاتر از سرهاي ما، لاية نازكي از مولكولهاي اكسيژنِ كه حاصل فتوسنتزيه كه باعث مي شه نور مرعي ازش عبور كند و جلوي اشعه‌هاي مضر رو بگير‌ه. يه جور هديه‌اي از طرف خداونه، اين نهايت خلقتش توي اين دنياست. اين حلقة دستهاي فرشته هاي نگهبانه ‌كه تور مدوري به وجود آوردن، كه شبيه يک گوي آبي و سبز تو در تو هست. يه جور نگهبان زندگيه. ولي همه جا، همه چيز داره خراب مي شه، دورغ زياد شده، سيستم هاي دفاعي داره از بين مي ره...جو به خاطره همينه كه نبايد تنها بمونم. (مكثي كوتاه.)
مي خوام برم سفر. مي خوام تنهات بذارم تا نگرام بشي. برات كارت پستالايي با تمبراي عجيب و غريب و پيامهايي آزار دهنده مي فرستم، مثلاً "شايد بعداً" يا "هيچ وقت" يا ـ (‌آقاي لايز، مامور آژانس مسافرتي ظاهر مي شود.)

۱۸ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




چند تشکر

خب، بايد بگم از اينکه بالاخره بعد از مدتها صاحب يک وبلاگ شدم بسيار خوشحال هستم و اين را مديون دوست عزيز صالح تسبيحی می دونم. و جا داره از علی عسگری هم اينجا تشکر بکنم که زحمت کارهای فنی سايت خزه به عهدة ايشون است.

تا به حال وبلاگی نداشتم و حالا که در سايت خزه برای خودم وبلاگ پيدا کردم بسيار هيجان زده هستم، صالح می گه وبلاگ يعنی گسترش رسانه، يعنی ارتباط بيشتر با مخاطب.

خب، اين شروع نيست، فقط يک تشکر کوتاه بود، درست مثل هر کتابی که اولش يک بخش تشکر دارد و بعد مقدمه و بعد فصل اول و الی آخر...

پس منتظر مقدمه باشيد.
با احترام
آراز بارسقيان

۱۳ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.