تئاتر تئاتر و باز هم تئاتر
1.
از اواخر تابستان سال پيش بود که من و امين طباطبایی و غلامحسین دولت آبادی شروع کردیم به نوشتن متنی بر اساس اتللو، اثر ویلیام شکسپير. در زمان بازخوانیمان از متن به اين نتيجه رسيدم که می شود تغييرات زيادی به متن داد.
پس ما هم شروع کرديم. متن تراژيک آقای شکسپير را تبديل کرديم به يک پارودی، به يک نمايش طنز، در واقعه برداشتی آزاد از متن. ما فقط خطوط خيلی اصلی پيرنگ داستان را گرفتيم و آن را با اغرار و تخيل در آمختيم و نوشتيمش. در طول يک سال که کم و بيش به تمرين نمايش می پرداختيم در آن کمتر دست به تغيير زديم و همين موضوع می شود اولين ضعف کار دانست. البته جای گله نيست، وقتی جای تمرين نداری، وقتی بازيگر اصليت سر موقعه نمی آد و هزار مورد ديگه جايی برای تغيير باقی نمی ماند. و البته پيگری های کارگردان کار (غلامحسین دولت آبادی) واقعاً جای گله نمی ذاره. خب بالاخره با تمام بالا پايين ها و شرکت در يک جشنواره و رد شدن در جشنواره ای ديگر، حالا اين نمايش به همراه يک نمايش ديگر به مدت ده روز (يعنی از روز سه شنبه هفته پيش) به مدت ده روز به اجرای عموم می رود. اين اولين تجربة اجرای عمومی برای تمام بچه هایی است که چندين سال در يک گروه تئاتری کوچک در کنار هم کار کرده ايم. و در اين فضای عجيب اجتماع می تواند جالب باشد. و خبر از همه بدتر اينکه من (بله بنده!) در نمايش بازی هم می کنم!!!!!! فکر نمی کنم تا مدتی فرصتی گيرم بياد که دست به بازی (البته اگر اسم اين کاری که می کنم را بشود بازی گذاشت) در تئاتر يا هر جای ديگری بپردازم.
پس فرصت را غنیمت می بينم و در اين ده روز هر گندی که بتونم می زنم!!!
تئاتر هم مثل زندگی زود می گذرد. خيلی زود...
2.
گاهی آدم نسبت به کاری که کرده شک می کند. مثلاً من مدتهاست به ترجمه های دری وری ام شک کرده ام. اما نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. همين طوری ادامه می دم و ادامه می دم. نمی تونم جلوی خودمو بگيرم...چند روزی از که داريم بوفالوی آمريکايی دويد مامت را با بچه های دور خونی می کنيم. احساس خوبی به ترجمة اين متن به خصوص داشتم. و وقتی که بچه ها اون رو می خونند می بينم که احساسم بی خودی نبوده. واقعاً احساس خوبی دارم، چون نفس کار ممت در اومده. (يعنی نفس ترجمه در اومده) البته يکم ايراد اين ور و اون ور متن است ولی چيزی غيرقابل حلی نيست.
شايد همينه که باعث شده دوباره هوس ترجمة نمايشنامه به سرم بيفته. يکی از همين روزا دوباره شروع می کنم به ترجمة يک متن نمايشی و اين بار مستقيم می ذارمش تو اينترنت.
يکی از همين روزا...
تا کمی بعد...
از اين اطراف چه خبر؟
اين اطراف چه خبر است؟ خب حرفهای زيادی دارم برای گفتن. اهل اين هم نيستم که خفه خون بگيريم و هيچی هم نگم. می گم، خدا رو شکر کسی هم نيست که سانسور کند.
اول بذاريم با خسرو شکيبايی شروع کنيم. خدای من، نمی فهمم، واقعاً نمی فهمم که چطور يک جامعه می تواند فردی را اين چنين نابود کند. صفحه هات روزنامه ها را که باز می کنيد چشمتان به يادبودها می افتد. به يادبودهای آقای شکيبايی. همه می گويند چه بی خبر رفت، چقدر يک دفعه رفت. به نظرم اين حرفها صادقانه نيست. اين حرفها بيشتر شبيه دور کردن خود از گناه است. آخرين تصويری که از خسرو شکيبايی دارم، معرفی ای است که اول فيلمهای جشنوارة فجر سال گذشته (1386) انجام می داد. و اين تصوير چه بود؟ مرد درب داغان و شکسته و وصله پينه ای زده ای به نام خسرو شکيبايی عصا به دست می آمد وسط تصوير با بيانی افتضاح بهار بيست و ششم (شايد هم بيست و پنجم) سينمای ايران را تبريک می گفت. به قدری مسخره بود که در سينمای منتقدان مطبوعات، که مثلاً بايد آدمهای با شخصيت و اهل قلم حضور داشته باشند تقليد صدای او را می کردند. چطور می شد نديد که او مريض است؟ چطور می شد نديد که اين مرد از پا افتاده است؟ چطور می شد نديد زمانه و جامعه با او چه کرده است؟ که حالا بعد از شش هفت ماه يک دفعه خبر فوتش همه جا پخش می شود، می گويم خبر کوتاه بود و يا چقدر زود رفت؟
من فيلم هامون را نمی فهمم، درکش نمی کنم، اما بازی ديوانه وار و يک نفس شکيبايی را نمی توانم فراموش کنم؛ فرياد، زجر کشيدن ــ بازی روان و خوبش. او حسن نيت خودش را نشان سينما و تئاتر داد ــ خدا رو شکر تاريخ هنر هم هميشه آدمای دلپاکش را عزيز می شمارد. اما بحث اينجاست که او می توانست پتانسيل بيشتری از خودش نشان دهد. می توانست در نقشهايی بهتر بازی هايی بهتر از خودش نشان دهد. بخواهم می توانم تا صبح اين بحث را ادامه دهم، ولی بگذاريم روح اين مرد در آرامش باشد.
آقای خسرو شکيبايی خدا شما را مورد آمرزش خودش قرار دهد. می توانستيم با شما مهربان تر باشيم و بيشتر از حضورتان لذت ببريم...
روحتان آرام.
توی يکی از پستها نوشتم که بالاخره به يکی از آرزوهايم کوچکم رسيدم: چارلی بران در روزنامة کارگزاران به چاپ رسيد. به مدت سه هفته و آن هم هر روز. اما نگفتم آدم وقتی چيزی را آرزو می کند بايد بسيار مواظب باشد، چون ممکن است به آرزويش برسد و اتفاق بدی برايش بيفتد. کرکرة چارلی بران به علت نامشخص برای بنده و مشخص برای اهالی روزنامة کارگزارن پايين کشيده شد. من چندين عامل را نتيجة اين اتفاق می دانم.
اگر سرسری بگيريم ماجرا را می گويم با اسم من و به نسبت با خودم مشکل داشتند! (چقدر مسخره!)
اگر کمی جدی تر شويم می توانيم بگويم مخاطب پس زده و ارتباط نگرفته. چيزی که من تا امروز در جريانش هستم اين است: خود بچه های روزنامه (به گفته خودشان) می گفتند اين چيز لوس چيه، مسخره است و خنده دار نيست. به نسبت هم مردم همين حرف را می زنند. يکی به دفتر روزنامه پيامک داده بود که اين چارلی بران ترويج بی حجابی در جامعه است! من حق می دهم. به مردمی که "اخراجی" های مسعود ده نمکی پر فروش ترين فيلم تاريخشان است، طنز مورد علاقه شان برره و کمدين مورد علاقه شان جواد رضويان است، عميقاً حق می دهم. و از آن بدتر به مردمی که تيراژ کتابشان از دو هزارتا تجاوز نمی کند و روزنامه هايشان تا دويست سيصد هزارتا بيشتر نمی رسد (خدای من چه می گويم! بعضی از روزنامه ها که پنجاه هزارتا هم نيستند) و از همه و همه بدتر فرهنگ شفاهی و مکتوب تا اعماق وجودشان ريشه دوانده است بيشتر از اين انتظار نيست. اما بحثی برای خودم وجود داشت: بايد از يک جايی شروع کرد، می شد اين فرهنگ را جا انداخت. اما نمی دانم، نمی دانم چرا وقتی می خواهی در راه خدا هم به قول دوستان روشنفکر "فرهنگ سازی" بکنی، دوستان خودی هم برايت چاقو می کشند، چه برسه به غريبه ها. و درک نمی کنم چطور کاری که در طول پنجاه سال 350 ميليون مخاطب در جهان داشته است و در بيشتر از 75 کشور و 2500 روزنامة معتبر جهان به چاپ می رسيده و هيچ خطری برای جامعه و سياست و فرد نداشت، اين طور يک دفعه از صفحة روزنامه ای حذف شود ـ گويی هيچ گاه وجود نداشته است.
يک حدس ديگر اين است که از طرف مراجع نظارت بر روزنامه ها تهديد شده باشند و يا خود سردبير روزنامه ترسيده است. چون تصوير يکی از آن چيزهايی است که می شود به خاطرش خون به پا کرد. و به انواع و اقسام بی احترامی ها نسبتش داد.
اين هفته آنقدر از نظر روحی در وضعيت بدی بودم که اعصاب نداشتم پايم را بگذارم روزنامه و از آن بدتر کسی جواب تلفن مرا هم نمی دهد ـ شايد هم من بد موقع تماس می گيرم. بالاخره يک روز مشخص می شود داستان از چه قرار بوده است و اميدوارم هيچ کدام از حدسها نباشد.
دو مورد ديگر دربارة اين مسائله: اول از همه که يک کار تجربه نياز به عمل دارد و در عمل همه چيز مشخص می شود. من تازه می خواستم برای هفتة چهارم يک کار تازه انجام دهم که به هيچ جا نرسيد. گاهی اوقات "فقط خدا می داند" و بهتر است خود خدا تصميم بگيرد. دو اينکه می خواهم واقعاً از مهدی يزدانی خرم که اين فرصت کوچک را در اختيارم قرار داشت تشکر کنم. فکر می کنم او به سهم خودش کارش را انجام داد، هر چند می توانست اين سهمش را تبديل به يک سهام جاودان و بزرگ بکند. شايد وقتی ديگر اين اتفاق بيفتد. اما اين باعث نمی شود که از او تشکر نکنم.
خدايا، اين هفته در آشغال دانی بودم، در آشغال دانی زندگی ام و هنوز هم اين حضور کم و بيش ادامه دارد.
يادم می آد قبلاً به هر کجا که می رفتم به تنها چيزی که نمی دادم فضای فيزيکی و جو فکر حاکم بر آنجا بود! (چه اشتباهی) چند وقتی است که حساس تر شدم. به جايی که در آن غذا می خورم، به غذايی که می خورم، به جايی که برای تماشای تئاتر می روم و يا به خانه يا دفتر کار هر کسی که می روم. خيلی حساس تر شده ام و دقيق تر. تا قبل از اين پايم به دانشگاه هنر و معماری سر خيابان فلسطين باز شده بود، اما دقت نکرده بودم، دقت نکرده بودم آنجا شبيه يک قفس است که اسمش را گذاشته اند دانشگاه هنر. گويی هر چيزی که با هنر نسبت دارد محکوم به نابودی است و اين دانشگاه هم دست کمی ندارد. بيشتر با خودم فکر کردم، ياد دانشگاه سينما تئاتر افتادم، آنجا هم يک قفس است. ياد دانشگاه هنرهای زيبا افتادم، آنجا...آنجا فضا کمی بازتر است، اما قفس ديگری است.
و اين دانشگاه آزاد عزيز چه؟ شهرية سرسام آور، امکانات در حد توالت عمومی پشت تئاتر شهر. و وای بر اين پايان نامه ها. دربارة تئاتر می گويم! دربارة بقيه چيزها نمی دانم. خيلی اتفاقی در اين هفته دو کار ديدم. يکی که آنقدر فاجعه بود که شروع نشده رفتم پی کارم. دومی ــ خدای من. ما سال 82 نمايشنامة باغ وحش شيشه ای را در سالن سمندريان دانشکدة هنرهای زيبا اجرا کرديم. تا قبل از ديدن باغ وحش شيشه ای که امروز به عنوان پايان نامه به پاچة تماشگرها رفت، فکر می کردم باغ وحشی که ما اجرا کرديم چه و چه و چه کم داشت و می توانست چه و چه و چه باشد. و وای بر اين دنيا. بذاريد نگويم ما! چون من در آن گروه نقش پاورقی را داشتم و هنوز هم دارم. اما می گويم بچه ها. خب چطور می شود شما پايان نامه اجرا کنيد و در کمال خجالت يک تحليل، يک ميزانسن، يک راهنمايی در بازی بلد نباشيد؟ نمی دانم، اين را بايد از اساتيد محترمتان پرسيد که نسلتان را بی سواد بار می آورند. و يک چيز ديگر: نداشتن يک عشق، عشق به تئاتر.
و جالب اينجاست که بدانيد کار سال 82 از اين نمايشنامه، حاصل زحمت آدمهايی بود که هيچ کدامشان به جز کارگردان کار، تعلقی به دانشگاه تهران نداشتند. نه آنجا درس می خواندند و نه بعدها درس خواندند.
ديگر دلم نمی خواهد ادامه دهم. فقط وقتی که وضعيت تئاتر و هنر در کشور برای بزرگترها اين است، بايد گفت وای به حال شاگردها.
خدايا امشب زياد حرف زدم و هنوز حرفهايم تمام نشده است. اما فکر می کنم لازم باشه تمامش کنم. حداقل برای حالا تمامش کنم تا بعد.
تا بعد...
Act Without Words
بازی بدون کلام يک، همچون بسياری از کارهای بکت به زبان فرانسوی نوشته شد و بعد توسط خودش به انگليسی برگردان شد. بر اساس در خواستی از طرف دريک مندل، رقصنده و دوست بکت، به سال 1956 نوشته شد و اولين اجرای آن به سوم آوريل 1957 در سالن رويال لندن بر صحنه رفت. در آن زمان اين نمايش پس از نمايش دست آخر به اجرا در آمد.
بازی بی کلام يک
پانتوميی برای يک بازيگر
نوشتة ساموئل بکت
صحرا. نور کور کننده.
مرد از طرف راست به پشت پرت می شود وسط صحنه. زمين می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف راست صحنه.
فکری می کند، از سمت راست بيرون می رود.
سريع هول داده می شود وسط صحنه، زمين می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف چپ صحنه.
فکری می کند، از سمت چپ بيرون می رود.
سريع هول داده می شود وسط صحنه، زمين می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف چپ صحنه.
فکر می کند، می رود طرف راست صحنه، مردد است، بيشتر فکر می کند، می ايستد، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
درخت کوچکی از بالای صحنه پايين می آيد. فقط يک شاخه دارد که آن هم دو متر و نيم از زمين فاصله دارد. شاخه به درخت بی بار نخل متصل است، درخت سايه ای روی زمين شکل داده.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صوت از بالا.
رو می گرداند، درخت را می بيند، فکر می کند، می رود طرف آن، زير ساية آن می نشيند، به دستهايش نگاه می کند.
يک عدد قيچی از بالا صحنه پايين می آيد، قيچی کمی با درخت فاصله دارد، با فاصلة يک متر از زمين در هوا می ماند.
او همچنان به دستهايش نگاه می کند.
صدای صوت از بالا.
قيچی را می بيند، آن را بر می دارد و شروع به گرفتن ناخن هايش می کند.
شاخه های نخل درست به مانند سايه بانی بسته می شوند.
قيچی را می اندازد، فکر می کند.
يک تنگ کوچک آب که بهش کاغذی بزرگی چسپيده و رويش نوشته شده آب، از بالای صحنه به پايين می آيد، در ارتفاع دو و نيم متری زمين می ايستد.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صدای صوت از بالا.
به بالا نگاه می کند، تنگ را می بيند، فکر می کند، بلند می شود، می رود و زير آن می ايستد، تمام سعي اش را می کند تا تنگ را بگيرد، منصرف می شود، می رود گوشه ای، فکر می کند.
جعبه بزرگی از بالا به پايين می آيد.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صدای صوت از بالا.
رو می گرداند، جعبه را می بيند، به تنگ نگاه می کند، فکر می کند، می رود طرف جعبه، برش می دارد، آن را می برد و می گذارد زير تنگ، از ايستايی اش مطمئن می شود، می رود روی جعبه، تمام سعي اش را می کند تا تنگ را بگيرد، منصرف می شود، پايين می آيد، جعبه را بر می گرداند سر جايش، می رود گوشه ای، فکر می کند.
يک جعبة کوچک تر از بالا به پايين می آيد.
او همچنان دارد فکر می کند.
صدای صوت از بالا.
رو می گرداند، جعبة دوم را می بيند، به تنگ نگاه می کند، فکر می کند، می رود طرف جعبة دوم، آن را بر می دارد، آن را می برد و می گذارد زير تنگ، از ايستايی اش مطمئن می شود، می رود روی جعبه، تمام سعی اش را می کند تا تنگ را بگيرد، منصرف می شود، پايين می آيد، جهبة دوم را بر می گرداند سر جايش، مردد است، به فکر استفادة بهتری از آن است، آن را زمين می گذارد، می رود سراغ جهبة بزرگ، آن را بر می دارد، می برد و می گذارد اش روی جعبة کوچک، می رود رويش، جعبه ها می لغزند، او به زمين می افتد، سريع بلند می شود، خودش را تميز می کند، فکر می کند.
جعبة کوچک را بر می دارد، می گذارد روی جعبة بزرگ، از ايستايی شان مطمئن می شود، می رود روی آنها، کمی تا تنگ فاصله ندارد، می خواهد آن را بگيرد که تنگ بالاتر می رود و از دسترس اش خارج می شود.
پايين می آيد، فکر می کند، يک به يک جعبه ها را بر می گرداند سر جاهايشان، می رود گوشه ای، فکر می کند.
سومين جعبه که از بقيه کوچک تر است، پايين می آيد.
او همچنان مشغول فکر کردن است.
صدای صوت از بالا.
می چرخد، سومين جعبه را می بيند، نگاه اش می کند، فکر می کند، رو می گرداند، فکر می کند.
سومين جعبه به بالا کشيده می شود و محو می شود.
از کنار تنگ، طنابی آويزان می شود، گره هايی رويش است تا بشود از آن بالا رفت.
او همچنان مشغول فکر کردن است.
صدای صوت از بالا.
می چرخد، طناب را می بيند، به طرف آن می رود، از آن بالا می رود، تا به تنگ می رسد طناب پايين می آيد و او را با خود به زمين می برد.
فکر می کند، به دنبال قيچی می گردد، آن را می بيند، می رود طرفش و آن را بر می دارد، می رود طرف طناب و سعی می کند طناب را قيچی کند.
طناب به بالا کشيده می شود، او را با خود می برد بالا، او به طناب چسپيده، موفق می شود طناب را قيچی کند، به زمين می افتد، قيچی از دستش رها می شود، دوباره به سرعت از جايش بلند می شود، خودش را می تکاند، فکر می کند.
طناب سريع به بالا کشيده می شود و محو می شود.
با آن مقدار طنابی که دارد، کمندی درست می کند تا بتواند آن را به دور تنگ بيندازد.
تنگ به سرعت بالا کشيده می شود و محو می شود.
او می رود به گوشه ای، فکر می کند.
کمند به دست می رود طرف درخت، به شاخه نگاه می کند، می چرخد و به جعبه ها نگاه می کند، دوباره به شاخه نگاه می کند، کمند را می گذارد کناری، می رود طرف جعبه ها، جعبة کوچک را بر می دارد، آن را با خود می آورد و می گذارد زير شاخه، می رود تا جعبة بزرگ را بياورد، آن را بر می دارد و می برد زير شاخه، می گذارد اش روی جعبة کوچک، تامل می کند، بيشتر فکر می کند، جعبة کوچک را بر می دارد و می گذارد روی جعبة بزرگ، از ايستايی شان مطمئن می شود، می چرخد و خم می شود تا کمند را بر دارد.
شاخه به طرف تنة اصلی خم می شود.
حلقة کمند را با دستش محکم می کند، بر می گردد و می بيند که چه اتفاقی افتاده.
کمند را رها می کند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
يک به يک جعبه ها را بر می گرداند سر جاهايشان، بر می گردد سراغ کمند، آن را با خود می برد طرف جعبه ها، حلقه اش می کند و می گذارد روی جعبة کوچک.
به گوشه ای می رود، فکر می کند.
صدای صوت از راست.
فکر می کند، از راست خارج می شود.
سريع پرت می شود وسط صحنه، زمين می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از چپ.
حرکت نمی کند.
به دستهايش نگاه می کند، به دنبال قيچی می گردد، آن را می بيند، می رود و آن را بر می دارد، شروع به گرفتن ناخن هايش می کند، بس می کند، فکر می کند، انگشت اش را می کشد روی تيغة قيچی، می رود و آن را می گذارد روی جعبة کوچک، می رود به گوشه ای، يقه اش را باز می کند و انگشتش را می کشد دور گردن اش.
جعبة کوچک به بالا می رود و محو می شود، با خودش طناب و قيچی را هم برده.
بر می گردد تا قيچی را بر دارد، می بيند که چه اتفاقی افتاده.
می رود به گوشه ای، فکر می کند.
می رود و می نشيند روی جعبة بزرگ.
جعبة بزرگ از زيرش کشيده می شود. می افتد زمين. جعبة بزرگ به بالا کشيده می شود و محو می شود.
او همان طور روی زمين می ماند، صورت اش رو به سالن است، خيره شده به جلو.
تنگ از بالا به پايين می آيد و در چند قدمی اش قرار می گيرد.
او حرکت نمی کند.
صدای صوت از بالا.
حرکت نمی کند.
تنگ به او نزديک تر می شود و جلوي صورتش تاب می خورد.
حرکت نمی کند.
تنگ به بالا می رود و ناپديد می شود.
شاخه به حالت افقی بر می گردد، شاخه های درخت باز می شوند، سايه ايجاد می شود.
صدای صوت از بالا.
حرکت نمی کند.
درخت بالا می رود و محو می شود.
او به دستهايش نگاه می کند.
دانلود فايل PDF آن:
بازی بدون کلام يک
It's a Miracle
اواخر تابستان سال پيش يکی از دوستانم که اهل بيرجند است تصادف شديدی کرد. 72 ساعت در کما بود و وقتی به هوش آمد تمام اعضای بدنش از کار افتاده بودند، حتی تکلمش را هم از دست داده بود. در اصل نيمة چپ مغز از بين رفته است. اين را می شود از حفره ای که در سرش است تشخيص داد. امروز برای دومين بار او را ديدم...
فقط می توانم بگويم يک معجزه رخ داده بود. او راه می رفت و حرف می زد. هنوز دست چپش کار نمی کرد، و پای چپش کمی مشکل داشت. اما خيلی بهتر از آن آدمی بود که روی تخت افتاده بود و صدايی از خودش در نمی آورد.
به افتخار محمد احراری عزيز، دوست مهربانم ترانة "اين يک معجزه است" اثر جاودان راجر واترز را ترجمه و تقديم می کنم.
محمد احراری اين برای تو...
Miraculous you call it babe
You ain't seen nothing yet
They've got Pepsi in the Andes
Mcdonalds in Tibet
Yosemite's been turned into
A golf course for the Japs
عزيزم بگو معجزه آساست
ولی هنوز هيچی از آن را نديدی
آنها در کوه های آند پپسی دارند
تو تبت مکدونالد
پارک جنگلی يوسميت
شده زمين بازی گلف ژاپنی ها
The Dead Sea is alive with rap
Between the Tigris and Euphrates
There's a leisure centre now
They've got all kinds of sports
They've got Bermuda shorts
The had sex in Pennsylvania
دريای مرده با رپ زنده ست
بين دجله و فرات
آرامشی برقرار است
همه طور ورزشی دارند
شلوارهای برمودايی دارند
در پنسيلوانيا سکس می کنند
A Brazilian grew a tree
A doctor in Manhattan
Saved a dying man for free
It's a miracle
Another miracle
By the grace of God Almighty
And pressures of marketplace
The human race has civilized itself
It's a miracle
يک برزيلی درختی پرورش داده
يک دکتر در منهتن
مرد دم مرگی را مجانی طبابت کرده
اين يک معجزه ست
معجزه ای ديگر
با ياری خداوند متعال
و فشار بازار
نسل بشر خودش متمدن می شود
اين يک معجزه ست
We've got a warehouse of butter
We've got oceans of wine
We've got famine when we need it
Got a designer crime
We've got Mercedes
We've got Porsche
Ferrari and Rolls Royce
We've got a choice
ما انبارهای پر از کره داريم
اقيانوسهای شراب
هر وقت لازم شد قحطی
يک طراح جنايت
مرسدس
پورشه
فراری و رويز رويز
ما قدرت انتخاب داريم
She said meet meIn the Garden of Gethsemane my dear
The Lord said Peter I can see
Your house from here
An honest man
Finally reaped what he had sown
And farmer in Ohio has just repaid a loan
او گفت مرا در باغ ببين
خداوند گفت پطرس از اينجا
خانه ات را می بينم
مردی صادق
بالاخره آنچه کاشته بود را برداشت
و يک کشاورز در اوهايو قرضی را پرداخت
It's a miracle
Another miracle
By the grace of God Almighty
And pressures of marketplace
The human race has civilized itself
It's a miracle
اين يک معجزه ست
معجزه ای ديگر
با ياری خداوند متعال
و فشار بازار
نسل بشر خودش متمدن می شود
اين يک معجزه ست
We cower in our shelters
With our hands over our ears
Lloyd-Webber's awful stuff
Runs for years and years and years
An earthquake hits the theatre
But the operetta lingers
Then the piano lids comes down
And break his fucking fingers
It's a miracle
ما دستمان را می گيريم به گوشمان
و در آلونکهای خودمان مخفی می شويم
مزخرفات ليليود وبر
سالها و سالها و سالهاست که دارند اجرا می شوند
زلزله ای در تئاتر رخ می دهد
ولی گروه نمايش ناچيز ادامه می دهند
بعدش در پيانو پايين می افتد
و انگشتهای گه اش را خورد می کند
اين يک معجزه ست
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


