جان بریون و چارلی کافمن و فردی کوچک

همان طوری که می دانید فیلم تازة چارلی کافمن از اول این هفته وارد سینماها شده است. هر چند که اکران این فیلم با شرایط زیاد مناسبی همراه نبود. (فقط ۹ سینما در کل کشور آمریکا این فیلم را نمایش داد)
اما دلیل نمی شود که شایستگی ها و فیلم جالبی که ساخته است را نادیده بگیریم.

61-RpFKPCkL._SS500_.jpg

جان بریون
آهنگ ساز فیلمهای همچون مگنولیا و درخشش ابدی ذهن بی آلایش بوده است. او یکی از آهنگسازهای خاص سینمایی است که کارش سبک منحصر به فرد خود او را دارد. و حالا این بار با چارلی کافمن همکاری کرده است. او تمام موسیقی فیلم تازة کافمن را ساخته است!

مدتها صبر کردم تا بالاخره تک ترانة زیبای "فردی کوچک" که برای آخرین اثر کافمن ساخته شده است در اختیارم قرار بگیرد.
ترانه ای دلنشین است که با همکاری خود چارلی کافمن نوشته است.

خوانندة این ترانه خانم دیانا استوری هستند.

این لینک دانلود ترانه:
'Little Person'

و این ترجمة شعر آن:

I am just a little person
One person in the sea of many little people
Who are not aware of me
I’ll do my little job
And live my little life
Eat my little meals
Miss my little kid and wife
And somewhere maybe someday
Maybe somewhere far away
I found second little person how would look at me and say

من فردی کوچک هستم
فردی کوچک در میان دریایی از آدمهای کوچکی
که به من بیتوجه هستند
من کار کوچک خودم را انجام می دهم
و به زندگی کوچکم ادامه می دهم
غذای کوچکم را می خورم
و شاید روزی در جایی
شاید جایی در دور دست
فردی کوچک دیگری را یافتم که نگاهم کند و بگوید

‘I know you, you the one I waited for
Let’s have some fun
Life is precious, every minute and more precious with you in it, so lets have some fun’

"تو را می شناسم، من به انتظار تو بودم
بیا شاد باشی
زندگی عزیز است، هر لحظه اش عزیز است و در کنار تو زیز تر، پس بیا شاد باشیم"

We’ll take a road trip
Way out west
You’re the one
I live the best
I’m glad I’m found you
Looking around you
You’re the one
I like the best

ما به سفر می رویم
حالا دیگر بهترین ام
تو یگانه ای
من شاد می زیم
خوشحالم که تو را یافتم
اطراف تو هستم
تو یگانه ای
حالا دیگر در زندگی بهترینم


Somewhere maybe someday
Maybe somewhere far away
Somewhere maybe someday
Maybe somewhere far away
Somewhere maybe someday
Maybe somewhere far away
I’ll needs a second little person and we’ll go out and play

شاید روزی در جایی
شاید جایی در دور دست
شاید روزی در جایی
شاید جایی در دور دست
شاید روزی در جایی
شاید جایی در دور دست
من نیاز به فرد کوچک دومی دارم تا با هم بیرون رویم و بازی کنیم

و اما خود فیلم:
Synecdoche, New York
هنوز نمی دانم چه اسم دقیقی می شود روی این فیلم گذاشت. ولی وقتی فیلمنامه را داشتم ترجمه می کردم، یک اسم خیلی در ذهنم می چرخید: «موجز، نیویورک»، حالا نمی دانم خوب است یا نه. اما برای ترجمة فیلمنامه از این اسم استفاده کردم. فیلمنامه احتمالاً این ماه در فیلمنگار منتشر بشه. البته اگر اتفاق بدی نیفتد و اگر اتفاق بدتری نیفتد با سردبیر قرار گذاشته ام که فیلمنامه را هم به صورت آن لاین در اختیار همه بذاریم. چون متن سانسور زیاد داشته است.
باید ببینم چه پیش می آید.
اما برای اینکه بدانید با چه طوری فیلمی طرف هستید چند صفحة اول فیلمنامه را هم برایتان می گذارم.
امیدوارم لذت ببرید

بخشی از موجز، نیویورک

9 آبان 1387    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




انسان

اسم تازه ترین تک ترانة گروه کیلرز هست انسان.
آلبوم آنها اواخر ماه دیگر به بازار می آید. اما تک ترانة انسان مدتی است وارد بازار شده است.

جزو طرفداران این گروه هستم. و از این ترانه هم خیلی خوشم آمده است. مثل کارهای قبلیشان نیست. حس و حال تازه ای دارد. البته برای گروه، ولی جنس آهنگ نوعی موسیقی الکترونیکی است که برای رقص و انواع اقسام میکس کردنها عالی است.
این شاید گروه کیلرزی که می شناسیم نباشد، اما جدیدترین کار آنها است.

اسم آلبومشان هم هست:
روز و سن
Day & Age
البته ترجمة دیگرش می شود:
دوره و زمانه
(شاید!!!!)

665px-Thekillershuman.jpg

این شعرش: (البته بدون ترجمه)

I did my best to notice
When the call came down the line
Up to the platform of surrender
I was brought but I was kind
And sometimes I get nervous
When I see an open door
Close your eyes
Clear your heart...
Cut the cord

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answer
Are we human?
Or are we dancer?

Pay my respects to grace and virtue
Send my condolences to good
Give my regards to soul and romance,
They always did the best they could
And so long to devotion
You taught me everything I know
Wave goodbye
Wish me well..
You've got to let me go

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answers
Are we human?
Or are we dancer?

Will your system be alright
When you dream of home tonight?
There is no message we're receiving
Let me know is your heart still beating

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answers

You got to let me know

Are we human?
Or are we dancer?
My sign is vital
My hands are cold
And I'm on my knees
Looking for the answers
Are we human
Or are we dancer?

Are we human?
Or are we dancer?

این هم لینک موسیقی:

The Killers - Human

امیدوارم لذت ببرید

3 آبان 1387    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




بوفالوی آمریکایی

نمی دانم تا کی باید تاوان روحیه ام رو پس بدهم. ما امروز نمایشنامة بوفالوی آمریکایی رو روخوانی. برای اولین بار در ایران این نمایشنامه رو خوانی (تا جایی که من می دانم) و ایراد من بود که سعی نکردم پوستر بزنم، خبر رسانی خوب بکنم و تمام زحمات بازیگرانم رو خراب کردم. به نظر من جا داشت آدمهای بیشتر بیایند این کار را ببیند.
دست بچه ها درد نکند.
امین طباطبایی، وحید راد و فربد فرهنگ خیلی خوب اجرا کردند. حتی پویان یحیی پور که فقط صحنه خوان بود هم خوب بود. به عنوان مترجم و کارگردان کار خیلی ازشان متشکر هستم.

البته عمیقاً امیدوارم هر کسی این کار رو دیده و احساس کرده بده حتماً بهم بگه. خیلی ازش متشکر می شم. و بیشتر از اون امیدوارم کار به حق خودش برسه، مخصوصاً حق بچه ها محفوظ بمونه.

اینم دو تا عکس گج و کوله که خودم از تمرین نمایش گرفتم.

DSC_0575.jpg

DSC_0573.jpg

متن بوفالوی تابستان امسال به ارشاد سپرده شد تا صد سال دیگر مجوزش صادر شود. بوفالوی آمریکایی رو نشر نیلا دارد در می آورد؛ آقای امجد و آقای چرمشیر عزیر.

27 مهر 1387    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




نابخشودة سه

هنوز وقت نکردم دربارة آلبوم آخر متالیکا بنویسم.
اما به نظر من این آلبوم تا امروز جزو یکی از بهترین آلبومهای آنها بوده است.

زنده باد متال، زنده باد متالیکا!

به افتخارشون می ریم که ترجمة نابخشودة سه رو داشته باشیم:

در ضمن این ترجمه ناقابل تقدیم می شه به دوست عزیزم حامد لطفی، که نیمی از خاطرات من با متالیکا از او است:

Metallica_Death_Magnetic.jpg

How could he know this new dawn's light
Would change his life forever?
Set sail to sea, but pulled off course
By the light of golden treasure.
Was he the one causing pain
With his careless dreaming?
Been afraid, always afraid,
Of the things he's feeling.
He could just be gone.
He would just sail on
He'll just sail on.

چطور می تواند بداند این سپیده دم نوین
زندگی اش را تا ابد تغییر می دهد؟
او به دل دریا زده است، مسلم
نور طلا چشمش را گرفته است.
آیا اوست که دارد به خاطر این رویایی بی پروا
درد می کشد؟
از چیزهایی که احساسشان می کرد،
می ترسید، همیشه می ترسید.
فقط می تواند گم شود.
او فقط به دریا می زند
او فقط در دریا می گردد.


How can I be lost, if I've got nowhere to go?
Search for seas of gold, how come it's got so cold?
How can I be lost? In remembrance I relive.
And how can I blame you, when it's me I can't forgive?

چطور می توانم گم شده باشم، اگر جایی برای رفتن نداشته باشم؟
به دنبال دریایی از طلا، چطور همجا سرد شد؟
چطور می توانم گمشده باشم؟ دوباره به دریا زدن را به خاطر می آورم.
و چطور می توانم تو را سرزنش کنم، زمانی که خودم آنی هستم که نمی توانم ببخشایم؟

These days drift on inside a fog
(It's) Thick and suffocating.
His sinking life, outside its hell
Inside, intoxicating.
He's run aground. Like his life,
Water much too shallow.
Slipping fast, down with his ship
Fading in the shadows.
Now a castaway.
They've all gone away.
They've gone away.

این روزها در دل مه قدم می گذارم
مه غلیظ است و خفه خوان آور.
زندیگ رو به زوالش، بیرون جهنم است
درون سرمستی آور.
او به زمین می خورد. همچون زندگی اش،
که در آب کم عمق رفت.
آب سریع زیر قایقش می لغزد
او در دل سایه ها گم می شود.
او حالا یک فرد دور افتاده است.
تمامشان رفته اند.
رفته اند.

How can I be lost, if I've got nowhere to go?
Search for seas of gold, how come it's got so cold?
How can I be lost? In remembrance I relive.
And how can I blame you, when it's me I can't forgive?

چطور می توانم گم شده باشم، اگر جایی برای رفتن نداشته باشم؟
به دنبال دریایی از طلا، چطور همه جا سرد شد؟
چطور می توانم گمشده باشم؟ دوباره به دریا زدن را به خاطر می آورم.
و چطور می توانم تو را سرزنش کنم، زمانی که خودم آنی هستم که نمی توانم ببخشایم؟

Forgive me.
Forgive me not.
Forgive me.
Forgive me not.
Forgive me.
Forgive me not.
Forgive me.
(Forgive me) Why can't I forgive me?

مرا ببخش.
مرا نبخش.
مرا ببخش.
مرا نبخش.
مرا ببخش.
مرا نبخش.
مرا ببخش.
مرا نبخش.
(مرا ببخش) چرا نمی توانم خودم را ببخشم؟

Set sail to sea, but pulled off course
By the light of golden treasure.
How could he know this new dawn's light
Would change his life forever?
How can I be lost, if I've got nowhere to go?
Search for seas of gold, how come its got so cold?
How can I be lost? In remembrance I relive.
So how can I blame you, when it's me I can't forgive?

او به دل دریا زده است، مسلم
نور طلا چشمش را گرفته است.
چطور می تواند بداند این سپیده دم نوین
زندگی اش را تا ابد تغییر می دهد؟
چطور می توانم گم شده باشم، اگر جایی برای رفتن نداشته باشم؟
به دنبال دریایی از طلا، چطور همه جا سرد شد؟
چطور می توانم گمشده باشم؟ دوباره به دریا زدن را به خاطر می آورم.
و چطور می توانم تو را سرزنش کنم، زمانی که خودم آنی هستم که نمی توانم ببخشایم؟

25 مهر 1387    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




زندگی دو گانة ورونیک

tt0101765_largeCover.jpg


این یک بررسی کوتاه دربارة ساختار فیلمنامة زندگی دو گانة ورونیک است. ترجمه ای است از یک کتاب که چند وقتی است دارم رویش کار می کنم. حیفم آمد این بررسی زیبا و دلنشین و کوتاه را پیش پیش منتشر نکنم. شاید دلتان نخواهد کتاب را داشته باشید، اما فیلم زندگی دوگانة ورونیک را دوست داشته باشید. این اتفاق وقتی افتاد که چند شب پیش داشتم فیلم را می دید. با اینکه بار دوم بود آن را می دید، اما تصاویرش واقعاً کهنه نمی شوند. کاری با تحلیلی که نوشته از فیلمنامه می دهد ندارم...فیلم یک خصوصیت خیلی دلنشین دارد، آن هم نقاشی بودنش است. خیلی از نماها نقاشی هستند. یک عکس هستند. یک لحظة دوست داشتنی هستند.
مرا از نظراتتان محروم نکنید.

z3735257N.jpg

ساختار کنایه آمیز زندگی دوگانة ورونیک
به همراه بسیاری از کارگردانها و فیلمسازهای اروپای مرکزی، کریستف کیشلفسکی و کریستف پیزیویچ با ایجاد یک ساختار کنایه ‏آمیزی ایجاد کرده اند تا به بررسی زندگی یک زن جوان در دوران معاصر بپردازند. آنها در این کار از امیر کوستاریکا زیرکانه تر عمل کرده اند، ‏کیشلوفسکی و پیزیویچ عامل های محرک سیاسی را پرداخت به جنبه های روانکاوانه کنار زده اند. ‏
زندگی دوگانة ورورنیک دربارة دو زن جوان است، ورونیک که در فرانسه زندگی می کند و ورونیکا که ساکن لهستان است. هر ‏دوی آنها در یک زمان متولد شده اند و در شرایطی مشابه با هم بزرگ شده اند، ولی همدیگر را نمی شناسند، حداقل به شکل ‏خودآگاه هم را نمی شناسند. ورونیکا یک موزیسین است، خوانندة با استعدادی است که در میانة کنسرت از دنیا می رود. در همان ‏لحظه، ورونیک مشغول عشق بازی است و ناگهان احساس می کند چیزی را از دست داده است. او بدون این که بداند چرا یا ‏توضیحی برای کارش داشته باشد درس آوازش را رها می کند. داستانی که بعد از این اتفاق می آید دربارة چگونگی عاشق شدن ‏ورنیک به مردی خیمه شب باز و نویسنده است. به نظر می آید ورونیک با اینکه فقط یک بار مرد را در اجرای مدرسة بچه ها ‏دیده است، می داند چطور مرد خودش را به او می رساند. در حین اینکه روابط آنها گسترش می یابد، ورونیک به این دانش می ‏رسد که گویی به صورت خودآگاه می تواند پیش بینی حوادث و احساساتش را بکند، گویی او یک زندگی دیگر نیز داشته است. ‏در اواخر فیلم، خیمه شب باز عکسی پیدا می کند که اعتقاد دارد عکس ورونیک در سفر خارکف است، ولی آن عکس متعلق به ‏ورونیکا است. در نهایت درکی از وجود ورنیکای دیگر ایجاد می شود. نویسنده ها این دو زن را از پس ظواهر بهم ارتباط می ‏دهند. هر دو به پدرشان نزیدک هستند، هر دو مادرشان را در دوران کودکی از دست داده اند و هر دو دارای استعداد موسیقی ‏هستند.‏
از نظر ساختار، ادراک وجود یک همزاد درماتیک باعث می شود تماشاگر و شخصیت به بازتابی از شخصیت نگاه داشته باشند. ‏استفاده از همزاد یک ابزار برای ایجاد فاصله است. سئوال این است که فیلم زندگی دوگانة ورونیک به چه منظور از کنایه استفاده ‏می کند؟ ورونیک دختری سر زنده، زیبا و جذاب است ـ مثالی از نیروی مثبت در زندگی. در همین بین ورنیکا که همزاد اوست، ‏به ناگاه در خارکف می میرد. گویی کشیلفسکی و پیزیویچ دارند از دست رفتن و ترس از دست دادن را بررسی می کنند و به ‏ضرورت، ترس از مرگ را از طریق زنی جوان و جذاب به نمایش می گذراند. با ایجاد یک همزاد برای او، نویسنده به ‏دیالکتیکی دربارة زندگی و مرگ می پردازند، برای این کار تفسیری بر کیفیت زندگی می دهد. برای ورونیک زندگی کردن یعنی ‏عشق ورزیدن و به خاطر سپردن ورونیکای دیگر، ورونیکایی که نمایندة انباشت از دست دادنها در زندگی خودش است.‏
خوانشی دیگری که از ساختار می توان انجام داد این است که آن را راهی برای هدایت وقایع در نظر گرفت. زمانی که ورونیک ‏متوجه می شود چه اتفاقی برای ورونیکا افتاده است، می تواند از خودش محافظت کند. بازتاب این نگاه احتیاط آمیز به خود، در ‏مرد خیمه شب باز هم دیده می شود ـ او عروسکی هایی از ورنیکا و ورونیک ساخته است، اما به ورونیک می گوید فقط زمانی ‏از عروسک دوم استفاده می کند که اولی در طول اجرا آسیب ببیند. هنرمند، که در اینجا مرد خیمه شب باز و نویسنده است، به ‏اندازة خود ورونیک احتیاط به خرج می دهد.‏
زندگی دوگانة ورونیک منظور را می رساند، اما فقط یکی از مثالهای ساختار کنایه آمیز است. کارهای کیشلوفسکی معمولاً از ‏نظر سختار شکلی کنایه آمیز دارند. فیلمهای سفید و فیلمی دربارة عشق قدرتمندتر هستند، چون از ساختار کنایه آمیز استفاده می ‏کنند. اما در هر صورت کیشلوفسکی با ظرافت و زیرکانه تر از سایر نویسنده ها و کارگردانهای اورپای مرکزی، کنایه را در ‏آثارش به کار می برد.‏

20 مهر 1387    ||    نظر خوانندگان ( 5 )   




خاطرات جورج اورول

دوستان می توانید خاطرات جورج اورول را هر هفته در ستون اورول نامه صفحة ادب جهان روزنامة کارگزاران بخوانید.

برای من به عنوان مترجم که تجربة جالبی است، امیدوارم بتوانم تا جایی که ممکن است ادامه اش دهم.
شاید هم اگر همش تکمیل شد روزی کتابش کردم.
لطف مسئول آن صفحه، خانم قرایی، بود که با پیشنهاد ترجمة این کار باعث شد این تجربه را انجام بدم.

می توانید بخش اولش را در اینجا بخوانید:
بخش اول خاطرات جورج اورول

خوش باشید!

15 مهر 1387    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.