آگوست در تهران
آه ه ه ه ه ه...
بالاخره کتاب سوم رفت به بازار...
من حساب کرده بودم سالی یک کتاب برایم بس است ، اما امسال که به دوتا رسیدم...
همه می دانیم کیفیت مهم تر از کمیت است. اما برای من این کتاب سوم، کتابی است که بهش افتخار می کنم. از دو تای قبلی بهتر است، خیلی هم بهتر است...درست می گن آدم پیشرفت می کند...
می دانم و می دانید این کتاب هم ایرادهایی دارد، اما از قبلی ها خیلی کمتر است و کتابی است که می تواند از خودش خیلی خوب دفاع کند. خبری که ایسنا رفت را به عین همین جا می گذارم و اگر در خبرگزاری دیگری هم خبرش منتشر شد به همین پست اضافه می کنم.
جداً امیدوارم جداً لذت ببرید.

ترجمهی «آگوست در اُسیجکانتی» - نمایشنامهی برگزیدهی سال ۲۰۰۸ - منتشر شد.
به گزارش بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نمایشنامهی «آگوست در اُسیجکانتی» نوشتهی تریسی لتس با ترجمهی آراز بارسقیان از سوی انتشارات افراز به چاپ رسیده است.
به گفتهی ناشر، «آگوست در اُسیجکانتی» در سال ۲۰۰۸ جوایز پولیتزر، تونی، دراما دسک، منتقدان نیویورک و چندین جایزهی معتبر دیگر را به خود اختصاص داد تا بیرقیب بتواند در شهرهای نیویورک (تئاتر برادوی)، شیکاگو و لندن، عنوان نمایش برتر سال را از آن خود کند.
«آگوست در اسیجکانتی» داستان پریشانی یک خانوادهی فروپاشیدهی آمریکایی را روایت میکند که اعضای آن به خاطر ناپدید شدن ناگهانی پدر، گرد هم میآیند و در حقیقت، روایتی است وحشتناک از رابطههای میان افراد این خانواده و بیرحمی این افراد نسبت به هم.
این نمایشنامه جزو متونی است که «تراژدی - کمدی» خوانده میشود و بهعبارت دیگر، «کمدی سیاه». این روایت از هشت بازیگر محوری سود میبرد.
تریسی لتس پیشتر آثاری را چون: «جو قاتل»، «حشره» و «مردی از نبراسکا» خلق کرده و در سال ۲۰۰۴ نیز بهخاطر نمایشنامهی «مردی از نبراسکا» نامزد جایزهی پولیتزر شده است.
منبع خبر: ایسنا
در ضمن برای سفارش یا خرید کتاب می توانید به سایت خود انتشارات افراز هم سری بزنید.
چارلی بران و ما (کارگزارن و من - ۲)

روز سی خرداد سال ۱۳۸۷ برای صحة آخر کارگزاران نوشتم:
جایی درباره چارلی بران خواندم که دربارهاش نوشته بودند او یک قهرمان (بخوانید ضدقهرمان) اگزیستانسیالیست است و به بیان خود نویسنده آقای چارلز شولز که میگوید: «چارلی بران آدمیست که همیشه زجر میکشد، چون کاریکاتوریست از انسان عادی. و ما از اول تیرماه شاهد اتفاقی کوچک، اما بینظیر در روزنامهنگاری بعد از انقلاب هستیم؛ اتفاقی که میتواند درها را برای سایر طراحان داخلی کشور باز کند و این فرهنگ را در میان روزنامههای دیگر جا بیندازد و این را باید مدیون نگاه باز تحریریه روزنامه کارگزاران بود. کمیک استریپهای چند قالبی را میتوان در اکثر روزنامههای مهم جهان دید. این کمیک استریپها بخش کوچکی از صفحات آخر یا اول روزنامهها را پر میکنند، ولی برخلاف کوتاهی و محدودیتهایشان موضوعات مختلفی را بررسی میکنند. برخی سیاسی هستند و برخی دیگر شکل اکشن دارند (مثل دیک تریسی) و برخی دیگر حالت طنزگونه دارند (مثل گارفیلد) و برای اولینبار در ایران ارائه این کمیک استریپها با مجموعه شندرغاز (Peanuts) آغاز میشود. چارلز ام.شولز (متولد ۲۶ نوامبر ۱۹۲۲ ـ متوفی ۱۲ فوریه ۲۰۰۰) به خاطر مجموعه شندرغاز به شهرتی جهانی رسید و ۲۶۰۰ روزنامه از ۷۵ کشور جهان هر روز و به مدت ۵۰ سال بیوقفه به ارائه شندرغاز پرداختند و توانستند در تاریخ خودشان را به عنوان یکی از بهترین و مهمترین طراحان کمیک استریپهای روزانه معرفی کنند. اهمیت او وقتی معلوم میشود که یک ماه بعد از مرگش ۴۰ همکار (تقریبا تمام همزبانانش که در این زمینه فعالیت میکنند، حتی جیم دیویس خالق گارفیلد) یک روز از کارشان را به یاد او طراحی میکنند. نگاه باریک و طنز و طعنهآمیز آقای شولز به زندگی و انسان باعث میشود که شندرغاز مجموعهای خاص شود. به خصوص که این نگاه از دید کودکانی شش، هفت ساله است؛ کودکانی که هر کدام در دنیای خود یک بزرگسال هستند. آنها دید عمیقی به زندگی دارند با سادهترین اتفاقها گاهی لبخندی بر لبمان جاری میکنند و گاهی ما را به فکر میاندازند. آقای شولز خیلی راحت در چند قاب طراحی ساده قلب و روح ما را هدف طنزش قرار میدهد. شندرغاز از محبوبترین مجموعههای کمیک جهان (با ۲۵۰ میلیون خواننده) است و بسیاری از طراحان جهان را متاثر کرده است. به همان میزان بر مردم جهان تاثیر گذاشته است و بخشی جدانشدنی از قرن پرجنب و جوش بیستم بوده است و با اینکه بعد از مرگ آقای شولز دیگر ادامه نیافت، اما هنوز در روزنامههای مختلف این مجموعه دوباره چاپ میشود. آقای شولز کار مهمی انجام داد؛ او توانست با خلق تعدادی شخصیت کارتونی، کاریکاتوری از آدمهای معمولی ارائه دهد و هر روز به ظاهر با آنها و در اصل با ما یک شوخی انجام دهد. تماشای این مجموعه مثل تماشای یک سریال چهار قابی ۵۰ ساله طنز است. از حالا به بعد چارلی بران و بقیه شخصیتهای دوستداشتنی شندرغاز جزئی از زندگی روزانه تمامی خوانندگان صفحه آخر کارگزاران هستند.
از روز شنبه، یعنی ابتدای تیر ماه یکی از آرزوهایم به حقیقت پیوست.
بالاخره توانستم چارلی بران را وارد مطبوعات کنم و برای اولین بار بود که ستون اینچنینی، یعنی ستونی که در روزنامه های غربی هر روزنامه حداقل یکی دارد، در ایران به وجود آمد.
بله با اطمئنان این حرف را می زنم. ستونهای کاریکاتور در روزنامه های ایرانی هم باب بوده است، اما اینکه یک ستون کاریکاتور خارجی، آن به معروفیت چارلی بران در ایران به وجود بیاید، تا به حال اتفاق نیفتاده بود.
اما فکر می کنید چه تحویل گرفتم؟ خیلی ها مسخره ام کردند. گفتند این دیگر چیست؟ یک نفر، یک نفر هم نگفت ممنون. فقط مسخره کردن و دری وری بار کردن. اما من برایم مهم نبود، مهم هم نیست. وقتی جریان جدی شد که تقریباً بعد از سه چهار هفته پایداری ستون، به خاطر مسائل مسخره ای مثل حرام بودن سگ ستون برای همیشه بسته شد.
می گویند یکی به دفتر روزنامه اس ام اس زده بود و نوشته بود که چارلی بران تبلیغ بر ضد حجاب است...
بماند...بماند حتماً باید برنامه ای مثل نود به خطر بیفتد که همه فکر کنند باید دفاع کنند. اما نمی دانند اگر از همچین چیزهای کوچی دفاع می کردند، هیچ وقت برنامه ای مثل نود کارش به این جاها کشیده نمی شد.
امیدوارم روزی جامعه ای داشته باشیم که توان پذیرش اسنوپی نازنین را داشته باشد.
سه نکته: باید روی هر عکس کلیک کنید. این طوری هم برای بلاگ بهتر بود، هم فکر می کنم شما راحت باشید.
مقاله ای چاپ نشده دربارة چارلی بران در همین وبلاگ دارم. اطلاعات کامل درباره اش را هم مثل همیشه می توانید از ویکی پدیا پیدا کنید.
در کمال پوزش کیفیت عکسها پایین است. به خاطر حجم و مسائل فنی است، واقعاً از همه عذر می خواهم.
این را حتماً ببنید، شاید به خیلی ها بر بخورد!
تیر آخر برای چارلی بران، ادامة قبلی است!
و این آخری؛ فکر نمی کنم کسی تحمل اسنوپی را که به خودش می گوید "کرکس" داشته باشد!!
خداحافظ چارلی بران، البته این خداحافظی کوتاه است، تا زنده هستم سعی می کنم در این کشور مطرحت کنم، چون تو مرد خوبی هستی چارلی بران، تو مرد خوبی هستی...
اسپرینگ استین و رفاقتش با میکی روک کشتی گیر
بی تعارف می گویم که همیشه یکی از طرف داران بروس اسپرینگستین بوده ام و هستم. از بچگی، از زمانی که ماهوراه آهنگ "متولد آمریکا"یش را پخش می کرد.
بعدها که بزرگتر شدم بیشتر شناختمش و آهنگهای بیشتری ازش شنیدم و حالا دیگر به نظر می رسد با او به مانند بسیاری از آدمهای دیگر بزرگ شده ام. ترانة زیبایی فیلادلفیا را که به خاطرش جایزة اسکار بوده است شنیده اید؟

امسال آهنگ اصلی فیلم کشتی گیر را خوانده است.
خب وقتی می فهمید او سالهاست با میکی روک دوست بوده است، دیگر مطمئن می شوید که حسش به آوازش چند برابر می شود و شعرش زیباتر.
لازم نبود آهنگ را گوش دهم تا مطمئن شوم که اینچنین است.
این ترانة کوچک ترجمه شد برای همکارم در فیلمنگار حسین عیدی زاده. خودش می داند چرا...
Have you ever seen a one trick pony in the field so happy and free?
If you've ever seen a one trick pony then you've seen me
Have you ever seen a one-legged dog making his way down the street?
If you've ever seen a one-legged dog then you've seen me
تا به حال آدم تک استعدادی را دیده ای که برای خودش آزاد و سر خوش باشد؟
اگر تا به حال آدم تک استعدادی را دیده ای، پس مرا دیده ای
تا به حال سگ یک پا را دیده ای که دارد سعی می کند راه خودش را پیدا کند؟
اگر تا به حال سگ یک پا را دیده ای، پس مرا دیده ای
Then you've seen me, I come and stand at every door
Then you've seen me, I always leave with less than I had before
Then you've seen me, bet I can make you smile when the blood, it hits the floor
Tell me, friend, can you ask for anything more?
Tell me can you ask for anything more?
پس مرا دیده ای، می آیم و پشت هر دری می ایستم
پس مرا دیده ای، همیشه بخشی از وجودم را جا گذاشته ام
پس مرا دیده ای، شرط می بندم وقتی خون به زمین می ریزد، می توانم بخندانمت
بگو رفیق، بیشتر از این چه می خواهی؟
بگو اصلاً چیزی می خواهی؟
Have you ever seen a scarecrow filled with nothing but dust and wheat?
If you've ever seen that scarecrow then you've seen me
Have you ever seen a one-armed man punching at nothing but the breeze?
If you've ever seen a one-armed man then you've seen me
تا به حال مترسکی پر از گرد و غبار و گندم دیده ای؟
اگر آن مترسک را دیدی، پس مرا دیده ای
تا به حال مرد یک دستی را دیده ای که به چیزی جز هوا مشت نمی زند؟
اگر آن مرد یک دست را دیده ای، پس مرا دیده ای
Then you've seen me, I come and stand at every door
Then you've seen me, I always leave with less than I had before
Then you've seen me, bet I can make you smile when the blood, it hits the floor
Tell me, friend, can you ask for anything more?
Tell me can you ask for anything more?
پس مرا دیده ای، می آیم و پشت هر دری می ایستم
پس مرا دیده ای، همیشه بخشی از وجودم را جا گذاشته ام
پس مرا دیده ای، شرط می بندم وقتی خون به زمین می ریزد، می توانم بخندانمت
بگو رفیق، بیشتر از این چه می خواهی؟
بگو اصلاً چیزی می خواهی؟
These things that have comforted me, I drive away
This place that is my home I cannot stay
My only faith's in the broken bones and bruises I display
اینها به من آرامش می داد، از خودم دورشان می کنم
اینجا که خانه ام بوده است را تاب تحمل نیست
تنها سرنوشتم در استخوانهای شکسته است و کبودی هایم
Have you ever seen a one-legged man trying to dance his way free?
If you've ever seen a one-legged man then you've seen me
تا به حال مردی یک پای را دیده ای که در راه دارد با آزادی می رقصد؟
اگر آن مرد یک پا را دیده ای، پس مرا دیده ای
لینک مستقیم دانلود ترانه: The Wrestler
خاطرات وودی آلن از فیلم ویکی کریستینا بارسلونا
این فقط بخشی از خاطراتی است که وودی آلن به شکلی طنز در طول مدت فیلم برداری آخرین فیلمش یعنی «ویکی کریستینا بارسلونا» نوشته است. خاطرات لحنشان طنز است و به نظر بیشتر شبیه اغراق های این مرد خوش ذوق است. وودی آلن، وودی آلن است و خواندن نوشته هایش جذاب. ظرافت خاصی در دیدش وجود دارد.
فیلم را ندیده بودم، امشب آن را دیدم، بی مورد ندیدم این مطلب را که مدتها پیش خواندم (تقریباً تابستان امسال) ترجمه کنم. منبع اصلی در آخر مطلب آمده است.

دو نکته دربارة ترجمه:
واژة Agent را کارگزار ترجمه کردم، همیشه سر ترجمة این واژه مشکل داشتم و دارم. اگر واژة بهتری می شناسید بگوید.
چند جایی از مطلب هم است که یک سری اسم خاص آمده است، با کلیک روی هر کدام به لینکی که توضیحاتی دربارة آن واژه می دهد باز می شود.
دوم ژانویه
پیشنهادی برای ساختن فیلم در بارسلونا دریافت کردم. باید مواظب باشم. اسپانیا آفتابی ست و صورتم کَک مک دارد. پولش هم زیاد خوب نیست، اما کارگزارم بهم قول داد می توانم ده درصد از یک درصد فیلم را بعد از موفقیت و فروش بالای چهارصد میلیون دلار بردارم.
فکر خاصی دربارة بارسلونا نداشتم تا اینکه داستان دو یهودی اهل هکانسک رو شنیدم، آنها یک شرکت سفارش کالای مومیایی شده راه انداخته بودند، بسته هایی که می توانستند با هم جایشان عوض شوند.
پنجم مارس
با خاویر باردم و پنه لوپه کروز ملاقات کردم. او از آنچه فکر می کردم دلرباتر و شهوت برانگیزتر است. در طول مصاحبه نمی توانستم جلوی تحرکات داخل شلوارم را بگیریم. باردم یکی از آن نوابغ از تخم در نیامده است که فقط مانده کمی کمک از طرف من بهش برسد.
دوم آوریل
نقش را به اسکارلت جوهانسون پیشنهاد دادم. گفت قبل از اینکه خودش آن را قبول کند، باید مورد تایید کارگزارش قرار بگیرد، بعدش مادرش باید آن را تایید کند، چون خیلی بهش نزدیک است. پشت بندش باید کارگزار مادرش هم آن را قبول کند. میانة مذاکرات بودیم که کارگزارهایش را عوض کرد ــ بعد مادرهایش را عوض کرد. او آدم با استعدادی است اما می تواند دردسر برایت بتراشد.
اول ژوئن
رسیدم بارسلونا. با پرواز درجه یک آمدم. قرار است هتل سال دیگر اگر آب شرب راه انداختند نیم ستاره بگیرد.
پنجم ژوئن
فیلمبرداری متزلزل شروع شد. رِبکا هال، با اینکه جوان است و اولین نقش اصلی اش را به عهده دارد، کمی از آن که فکرش را می کردم آتشی تر است و مرا از حضور در صحنه منع کرد. برایش توضیح دادم کارگردان باید حاضر باشد تا بتواند فیلم را کارگردانی کند. با اینکه سعی کردم اما نتوانستم راضی اش کنم و مجبور شدم خودم را به لباس پیکهای نهار در بیاورم تا بتوانم قایمکی به پشت صحنه برسم.
پانزدهم ژوئن
کارها بالاخره دارد خوب پیش می رود. یک صحنة عشقبازی پر حرارت بین اسکارلت و خاویر گرفتیم. اگر چند سال پیش بود، خودم نقش خاویر را بازی می کردم. زمانی که این موضوع را به اسکارت یادآور شدم گفت "آه ـ هان"، بیان رمزآلودی داشت. اسکارلت دیر سر صحنه آمد. عوض اینکه بهش سخت بگیرم، یک سخنرانی براش ترتیب دادم، توضیح دادم دیر کردن بازیگرانم را تحمل نمی کنم. او با احترام به حرفهایم گوش داد، هر چند زمانی که داشتم صحبت می کردم، متوجه شدم صدای آیپادش را زیاد کرده است.
بیستم ژوئن
بارسلونا شهر حیرت انگیزی است. مردم در خیابان، می آیند کارمان را تماشا کنند. بسیار بجا فکر کردند که من وقت دادن امضا بهشان را ندارم، به خاطر همین هم فقط از بازیگرها امضا خواستند. بعداً چندین عکس هشت در ده از خودم که دارم با اسپیرو اگنیو دست می دهم بهشان دادم و خواستم برایشان امضا کنم، اما دیگر خبری از جماعت نبود.
بیست و ششم ژوئن
فیلمبرداری در لا ساگرادا فامیلا، شاهکار معماری گادی. حدس می زدم که با معمار بزرگ اسپانیایی شباهت های زیادی داشته باشم. هر دویمان قواعد را نفی می کنیم، او با طراحی های حیرت آورش و من با پوشیدن پیشبند بچگانه خرچنگی در زیر دوش.
سی ژوئن
مواد خام گرفته شده خوب به نظر می رسند، در حالی که خاویر ایدة حملة گستردة فضایی ها را داد، صحنه ای که با هزارتا سیاه لکشر و لباسهای ویژة و بشقاب پرنده پر می شد، ایدة زیاد خوبی نبود، این صحنه را فیلمبرداری می کنم تا خوشحالش کرده باشم و در تدوین حذفش می کنم.
سوم جولای
اسکارلت با یکی از همان سئوالهای معمول بازیگران به سراغم آمد «انگیزه ام چیست؟» سریع جواب دادم «دستمزدت.» گفت قبول است، اما برای ادامه نیاز به انگیزة بیشتری دارد. تقریباً سه برابر. وگرنه تهدید کرد که می رود. دستش را خواندم و من اول رفتم. بعد او رفت. حالا آنقدر از هم دور شده بودیم که باید برای شنیدن صدای هم داد می زدیم. بعدش تهدید کرد لی لی می کند. منم لی لی کردم و خیلی سریع به یک بن بست رسیدم. آنجا به یک عده دوست برخوردم، همگی مست کردیم و دیگر معلوم است که حسابش هم با من بود.
پانزدهم جولای
باز هم باید به خاویر برای بازی در صحنة معاشقه کمک کنم. سکانس این بود که باید پنه لوپه کروز را در آغوش می گرفت، لباسهایش را پاره می کرد و در اتاق خواب ترتیبش را می داد. جایزة اسکار برده، اما هنوز باید بهش نشان داد چطور با حرارت بود. پنه لوپه را بغل کردم و در یک چشم بهم زدن لباسهایش را پاره کردم. شانس آوردیم لباسهای آن صحنه را نپوشیده بود، تنش لباسهای گران قیمتش بود که دیگر خرابشان کرده بودم. وحشیانه پرتش کردم کنار شومینه و پریدم رویش. هرزه، قبل از اینکه رویش فرود بیایم خودش را کنار کشید و من هم با دندانهای جلویم روی کاشی های کف فرود آمدم. روز کاری خوبی بود و فکر می کنم بتوانم برای آگوست باز غذای حسابی بخورم.
سی جولای
مواد خام عالی به نظر می رسند. احتمالاً هنوز نقشه کشی برای اسکار زود باشد. خُب شاید نوشتن چند یادداشت کوتاه برای زمان دریافت جایزه بتواند بعداً وقتم را پر نکند.
سوم آگوست
حدس می زنم طبیعی باشد. به عنوان یک کارگردان گاهی معلم هستم، گاهی روانپزشک، گاهی شمایلی از پدر، گاهی گور (معلم مذهبی هندی). پس آیا باید جای شگفتی باشد که بعد از این هفته ها، اسکارلت و پنه لوپه هر دوتایی دلبستگیون بهم بیشتر شده است؟ دل نازک زنها. متوجه شدم طفلک خاویر به بازیگرهایی که با چشمانشان مرا به رختخواب برده اند، رشک آمیز نگاه می کند، ولی برای پسرک توضیح دادم که باید انتظار اشتیاق لجام گسیختة زنانه برای یک سینما گر معروف را داشته باشد، مخصوصاً اگر کسی باشد که صورتش بی حالت باشد. در همان بین وقتی هر روز صبح حمام می گرفتم و به خودم عطر می زدم، بین پنه لوپه و اسکارلت دعوایی حسابی در می گرفت. هیچ وقت دوست ندارم کار را با لذت قاطی کنم، ولی شاید بتوانم شهوت هر کدامشان را کمی پایین بکشم تا بشود فیلم را تمام کرد. احتمالاً چهارشنبه ها و جمعه ها برای پنه لوپه باشم، به اسکارلت هم سه شنبه ها و پنج شنبه ها حال بدهم. مثل پارک کردن در روزهای زوج و فرد است. دوشنبه برای ربکایی وقت دارم که درست قبل از اینکه اسمم را روی رانش خالکوبی کند جلویش را گرفتم. بعد از فیلمبرداری هم با خانمهای بازیگر مشروبی می زنم و یک سری قوانین اساسی می گذارم. شاید همان سیستم جیرة کوپونی سابق بر این، به کارمان بیاید.
دهم آگوست
امروز خاویر را سر یک صحنة احساسی کارگردانی کردم. مجبور شدم لحن دیالگوها را هم بهش بگویم. تا وقتیکه ادای مرا در می آورد خوب بود. زمانی که سعی می کرد از خودش بازی در بیاورد خراب می کرد. بعدش اشک ریخت و نمی دانست از حالا که دیگر قرار نیست کارگردانش باشم باید چه کار کند. مودبانه ولی محکم برایش توضیح دادم می تواند بدون من هم بهترین خودش را ارائه دهد و فقط سعی کند نکاتی که بهش گفتم را به خاطر بسپارد. می دانم خوشحال شد، چون زمانی که کابینش را ترک می کردم، او و دوستانش از خنده روده بر شدند.
بیستم آگوست
با پنه لوپه و اسکارلت در آن واحد معاشقه کردم، باید جفتشان را خوشحال نگاه می داشتم. همین کار، یک فکر عالی برای نقطه اوج فیلم به سرم انداخت. ربکا مدام به در می زد، آخر اجازه دادم بیاید تو، ولی تخت های اسپانیای آنقدر کوچک اند که چهار نفر رویش جا نمی شود و زمانی که او آمد، مدام به زمین می خوردم و بر می گشتم.
بیست و پنجم آگوست
پایان فیلمبرداری. مهمانی آخرین روز مثل همیشه یکم ناراحت کننده بود. آرام با اسکارلت رقصیدم. انگشت پایش را شکستم. تقسیر من نبود. زمانی که مرا به عقب برد، پایم رفت رویش.
پنه لوپه و خاویر مشتاق کار دوباره با من هستند. گفتند اگر فیلمنامة دیگری نوشتم سعی کنم آنها را پیدا کنم. مشروب خداحافظی را با ربکا زدم. لحظه ای بود پر از احساسات. همة عوامل پولهایشان را رو هم گذاشته بودند و برایم یک خودنویس خریدند. تصمیم گرفته ام اسم فیلم را بگذارم «ویکی کریستینا بارسلونا». مسئولان استودیو تمام فیلمهای خام را دیده اند. ظاهراً نما به نما عاشقش شده اند و صحبت از این است که در یک جذام خانه اکرانش کنیم. موفق بودن، تنهایی هم به همراه می آورد.
منبع: نیویورک تایمز
من و کارگزاران (قسمت اول)
سعی می کنم خورد خورد مطالبی که با روزنامه کار کردم را اینجا بگذارم. چون احتمالاً به زودی سایت اصلی کارگزاران از کار بیفتد و مطالب برای همیشه فراموش شوند.
مطالبی که طی شش ماه همکاری من با آنها به نتیجه رسید.
این اولین مطلبم در روزنامه بود، نقدی روی ایندیانا جونز چهار...
چند واقعیت غیر قابل انکار را مرور میکنیم:۱- هر فیلمی که قسمتهای بعدیاش ساخته میشود باید بیش از حد سودآور باشد. (حتی اگر پدرخوانده باشد.) ۲- فیلمهایی پرفروش هستند که هیجانانگیز باشند، در هر سنی بتوان آنها را دید، میشود آخر هفته خوبی را با آنها گذراند و داستانشان را میتوان تا چندین قسمت ادامه داد. ۳- فیلمهایی که در چند قسمت ادامه پیدا میکنند، دارای شخصیتهای محوری خاصی هستند که بعدها میتوان در بازیهای کامپیوتری، ساختن عروسک، سریالهای تلویزیونی، هر نوع تبلیغات و حتی کتابهای مصور از آنها استفاده کرد. ۴- وقتی به سینما میرویم تا به تماشای فیلمهایی مثل جنگ ستارگان یا «دزدان دریایی کاراییب» بنشینیم، انتظاری جز ۱۲۰ دقیقه سرگرم شدن و لذت بردن نداریم. ۵- فیلمهای پرفروش برای پردههای عظیم ساخته میشوند. میتوانیم از تخیلمان بهره بگیریم و خودمان را جای تماشاگری که فیلم «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» را بر پرده عریض میبیند، تصور کنیم. ولی به علت نبود امکان تماشای فیلمهایی از این قبیل در کشور و نداشتن تجربه سینمای ۷۰میلیمتری (فیلمی که به هدف پرده عریض تهیه و تولید شده است و هیچ وقت در تلویزیون ۲۱ اینچ جلوه واقعی خودش را پیدا نمیکند) قضاوت و درک نسبت به تماشاگرهایی که در دهه ۷۰ به تماشای جنگ ستارگان پرداختند، در دهه ۸۰ ایندیانا جونز را دیدند و الی آخر، بسیار دشوار است. سه فیلم اول «ایندیانا جونز» ترتیب معکوس تاریخی داشتند (فیلم اول در سال ۱۹۴۳ میگذشت، دومی در سال ۱۹۴۲ اتفاق میافتاد و سومی به سال ۱۹۳۹ بر میگشت) ولی نمای آخر فیلم سوم، نمای سه مرد که سوار بر اسب به سوی افق میتاختند، بنا به گفته خود اسپیلبرگ پایانی بود بر هر سه فیلم. این عمل هوشمندانهای از جانب کارگردان بود تا نشان دهد فیلم دیگری در کار نیست. انتخاب آن دوران تاریخی نیز از نظر داستانی عملی خوب بود چون باعث میشد همیشه وجود دشمنی خارجی و قوی حس شود. (هر سه فیلم در دوران جنگ جهانی دوم اتفاق میافتادند.) این بار فیلم در زمانی اتفاق میافتد که اگر بخواهند باز ادامهای بر آن بسازند به راحتی میتوانند داستان را با چند سال به عقب ببرند.
سال ۱۹۵۷ است و دکتر جونز نسبت به زمان «مهاجمان صندوقچه گمشده» ۱۴ سال پیرتر شده، اما همان انرژی و قدرت تحرکی را دارد که در آن فیلم داشته. جونز که از همان ابتدای فیلم با نیروهای روس درگیر است، با زنی شیطانصفت از ماموران کی.جی.بی مواجه میشود. این زن (با بازی کیت بلنچت) سعی میکند از منطقهای کاملا محرمانه به نام منطقه ۵۱ چیزی را بدزدد. در نهایت و بعد از یک درگیری که در فیلم ۱۷ دقیقه طول میکشد (و پتانسیل خوبی برای فیلم محسوب میشود) موفق میشود شیء مورد نظر را بدزدد. دکتر جونز به اتهام همکاری با روسها از کارش برکنار میشود، به اروپا میرود و با پسر جوانی به نام مات آشنا میشود. مات به او نامهای نشان میدهد که درباره افسانه «جمجمه بلورین» است و این انگیزهای برای جونز میشود تا دوباره جامه ماجراجویی را به تن کند.
آن دو در ابتدا به پرو میروند و در آنجا جمجمه بلورین گمشده را پیدا میکنند، اما نیروهای روس از راه میرسند و دستگیرشان میکنند. ایندیانا جونز، به همراه نیروهای روس به برزیل میرود تا جمجمه گمشده را به محل اصلیاش برگرداند و در آنجا با پروفسوری ملاقات میکند که دچار جنون شده. آن نامه را همین پروفسور که پدرخوانده مات نیز محسوب میشود، نوشته است. در همین زمان ماریون ریونوود (دوست ایندیانا جونز در فیلم اول) که مادر مات است از راه میرسد و هر چهار نفر به دام روسها میافتند. آنها سعی میکنند از دست روسها فرار کنند و باز مجموعهای از تعقیب و گریز آغاز میشود که تا انتهای فیلم ادامه دارد و در این میان متوجه میشویم که مات، فرزند ایندیانا جونز است و ماجرا شکلی خانوادگی به خود میگیرد. آنها در نهایت بعد از تعقیب و گریز طولانی به محل جمجمهها میرسند و در نهایت هم مشخص میشود جمجمهها متعلق به موجودی فضایی بوده که هزاران سال قبل به زمین آمده است.
«ایندیانا جونز و قلمرو جمجمههای بلورین» به تازگی «مهاجمین صندوقچه گمشده»، به شیرینی «آخرین جنجگوی صلیبی» و به بیمزگی «معبد مرگ» نیست؛ فیلمی است که بین هر سه تای آنها ـ البته منهای تازگی ـ گیر کرده است.
تصویر ایندیانا جونز همانی است که بود؛ مردی ماجراجو و بهشدت علاقهمند به رازهای باستانی و تمام چیزهایی که زیر خاک مدفون هستند. مردی که فقط برای ابراز احترام به علاقهاش در دانشگاه تدریس میکند و میخواهد دانش سرشارش از هر چیزی که به باستان مربوط میشود را در اختیار دیگران بگذارد. او نمونه کامل فردی عملگرا و با دانش است و این یکی از مهمترین فاکتورهای این قهرمان است که او را از سایر قهرمانها جدا میکند. اما فیلمهایی که به این شخصیت مربوط میشدند چه ویژگیهایی داشتند؟
«مهاجمان صندوقچه گمشده» چند نکته اساسی در دل خود داشت؛ چند عامل که باعث شد موفقیتهای بعدی فیلم هم تضمین شود. بداعت در نوع روایت یکی از فاکتورها بود. تا آن زمان کمتر پیش میآمد که کارگردانی معروف به فکر ساختن فیلم اکشن بیفتد. اما اسپیلبرگ و لوکاس سعی کردند داستانی اریژینال خلق کنند که برداشت مستقیم از داستانهای مصور یا کتابهایی که تا آن زمان نوشته شده بود نباشد ـ از رسانهای به نام سینما داستانی خلق کنند که به رسانه سینما ختم شود. در آن زمان اسپیلبرگ به عنوان یک کارگردان کارآزموده شهرتی به هم زده بود و جورج لوکاس همیشه بهخاطر خلاقیتاش تحسین میشد.
اگر یکی دو فیلم ایندیانا جونز در دهه ۹۰ تولید میشد، امروز دیگر با چنین فیلمی مواجه نبودیم؛ فیلمی که خیلی فشرده سعی کرده به گذشته خودش فوقالعاده وفادار بماند و اطلاعات فراوانی را یکجا به ما بدهد و در کنار اینها یکی دو شخصیت جدید را معرفی کند و یک داستان «علمی- تخیلی» که در تضاد با ریشههای خود فیلم است، برای ما تعریف کند. ساختار فیلم همانی است که در سه فیلم قبلی رعایت شده بود؛ سکانس معرفی حدود ۱۰ دقیقه اول فیلم را به خودش اختصاص میدهد و ماجرایی را روایت میکند که به طور کلی با خط اصلی داستان نسبتی ندارد. (مثل معرفی بسیار خوبی که در فیلم سوم از شخصیت جونز در کودکی داده میشد و تصویر به یاد ماندنی فرار جونز از غار در فیلم اول) اما اینجا سکانسی ۱۷ دقیقهای داریم که با انرژی فوقالعادهای ما را به داخل فیلم راهنمایی میکند اما امتداد پیدا نمیکند. شاید بشود اغراق صحنهای که جونز در یک یخچال مخفی میشود تا از آزمایش بمب اتمی در امان بماند (!) را در طول فیلم فراموش کرد، ولی اغراقهای بعدی و سعی در نشان دادن فراتر بودن ماجرا از زندگی معمول، فیلم را دچار تزلزل کرده است. همین باعث میشود که آن صحنه بمب اتم و یخچال هم سریع از ذهنمان پاک شود. در ادامه که جونز از کارش برکنار میشود و تنهایی او مورد تاکید قرار میگیرد، پدرش فوت شده و دیگر کسی را ندارد، ناگهان با حضور پسر جوانی به نام مات انرژیای وارد داستان میشود؛ مخصوصا با آن قیافهای که شبیه مارلون براندو فیلم «وحشی» از پسر تصویر شده، به نظر میرسد که باید منتظر حوادث جدیدی باشیم. ولی همین جاست که نقش ایندیانا جونز کمرنگ میشود و او در اعمال قهرمانانهاش با دیگران سهیم میشود (در فیلمهای قبلی هم این طور بوده است ولی این سهیم شدن تا حدی نبوده که وجود خودش زیر سوال برود). مت فیلم را تا جایی پیش میبرد و بعد ناگهان شخصیت ماریون ریونوود به همراه دکتر اُکس مبتلا به جنون وارد میشوند. وقتی که معلوم میشود جونز پدر مات است همه چیز شکل همکاری خانوادگی میگیرد و جونز نقش پدر را بازی میکند. تعقیب و گریزی که در جنگل آمازون اینجاد میشود از نظر تصویری بسیار جذاب است، اما وقتی دوباره با چیزی شبیه همان اغراق بمب اتم و یخچال مواجه میشویم، دیگر از فیلم ایندیانا جونز ۴ انتظاری نداریم. آنها سوار بر ماشینی که شکل قایق هم دارد، از سه آبشار مرگآور به پایین میافتند و هیچ اتفاقی برایشان نمیافتد(!) این اغراق تا جایی ادامه پیدا میکند که متوجه میشویم جمجمهها مربوط به یک موجود فضایی است (چیزی که تا به حال در فیلمهای ایندیانا جونز سابقه نداشته). این ۱۳ اسکلت با تکمیل شدن تنها جمجمه گم شده، تبدیل به یک موجود زنده فضایی میشوند و با سفینه به دنیایی که از آن آمده بودند، سفر میکنند. ازدواج دکتر جونز و خانم ریونوود پایانی است بر این فیلم که طی آن مدام به قابلیتهای پسر جونز برای جایگزین شدن او در فیلمهای بعدی اشاره میشود (هر چند که بازیگر نقش پسر جونز قابلیت هر چیزی را دارد جز ایندیانا جونز شدن).
در سه فیلم قبلی جونز اسطوره بود که روایت را به حرکت در میآورد. یکی از این اسطورهها که بیشتر از همه در ذهن مردم نقش بسته بود «جام مقدس» بود. این بار هم سازندگان فیلم سعی کردهاند از یکی از اسطورههای آشنا استفاده کنند؛ حضور فضاییها در زمین و همان U.F.O معروف. غافل از اینکه چنین لباسی برای داستان مردی سنتی و قانونمند، همچون ایندیانا جونز بزرگ، باعث بدریخت جلوه دادن او میشود. چه نیازی است وقتی در فیلم «جنگ دنیاها» تصوری از فرازمینیها میدهیم و در فیلم «امپراتوری خورشید» تصویری هنرمندانه از بمب اتمی را نشان میدهیم، ترکیبی از این دو را وارد فضایی کنیم که اصلا جایی برای چنین چیزهایی ندارد؟ فیلم لحنی طعنهوار پیدا کرده است. از طرفی سعی کرده به شدت وفادار ساختارهای روایی سه فیلم قبلی باشد و از طرف دیگر اطلاعاتی تازه و فشرده نسبت به شخصیت اصلی فیلم بدهد، فضایی خانوادگی و احساساتی ایجاد کند و در نهایت نقبی به فیلمهای روز جهان -مثل «گنجینه ملی» و «جنگ دنیاها»- بزند.
نمیشود کنار گود نشست و گفت که فیلم باید اینطور و آنطور میشد، ولی میشود گفت این تمام انتظاری نیست که از این فیلم داریم. فیلمسازها میتوانستند از بار نوستالژیک فیلم بکاهند و به جای آنکه سرانجامی خوش به داستان تزریق کنند، از نیروهای تازه بهره گیرند و همان طوری که اولین فیلم ایندیانا جونز را تبدیل به استانداردی برای فیلمهایی از این دست کردند، بیایند و استانداردهای تازهای برای فیلمهای امروزی تعیین کنند. اما محافظهکاری و ترس از بین رفتن ابهت گذشته است که مانع آنها شده است.
حس تجدید خاطره کاملا در طراحی صحنه و فیلمبرداری و فضاسازی کارگردان موجود است و نتیجه آن، صحنههایی است که ابهتشان روی پرده عریض سینما شما را میگیرد و باعث ایجاد سرگرمی میشود اما در عین حال حس نوستالژی ناقصی در شما ایجاد میکند. این ایراد هم مستقیم بر میگردد به داستان فیلم.
نتیجه واقعیتهای غیر قابل انکار ما و کارکردش در رابطه با این فیلم چیست؟
۱- مسلما ایندیانا جونز ۴ سود آور است، اما دلیل ساخته شدن آن بیپولی یا پر شدن بیشتر جیب سازندگانش نبوده است بلکه نقبی بوده به خاطرات گذشته و وقتی این نقب زدن خرجی سنگین روی دست ما میگذارد، باید آنقدر محافظه کار باشیم که شکست مالی نخوریم.
۲- این فیلم تمام فاکتورهای فیلمی پر فروش را دارد، نه به خاطر هیجان انگیز بودن آن، بلکه به خاطر دیدار دوباره یک قهرمان قدیمی. این هم مهم نیست که از دیدنش پشیمان شویم یا خوشحال.
۳- چهارمین فیلم ایندیانا جونز کاملا قابلیت تبدیل به یک بازی کامپیوتری پرهیجان را دارد. در ضمن سالهاست سریال ایندیانا جونز جوان از تلویزیون پخش میشود.
۴- این فیلم متاسفانه کشش روایتی مثل «دزدان دریایی کاراییب» ندارد، جانی دپ هم در آن حضور ندارد، اما هریسون فورد ۶۵ ساله است تا ما را سرگرم کند. و چه انتظاری بیشتر از انتظاری ۲۰ ساله برای دیدن دوباره او؟
۵- میتوانیم از تخیل خودمان بهره بگیریم و خودمان را جای تماشاگری که این فیلم را بر پرده عریض میبیند تصور کنیم. ولی سوال اینجاست: فیلمی پرهیجان و جذاب مثل «دزدان دریایی کاراییب»، میتواند به پای فیلمی برسد که فقط دارد از موفقیت ۲۰ سال پیش بهره میبرد؟
هنوز اولین باری که قسمت سوم (و برای من قسمت اول) «ایندیانا جونز» را روی فیلم بتاماکس دیدم، فراموش نکردهام. یادم است که چطور از همسایهمان خواهش کردم ویدئویش را در اختیارم قرار دهد تا دوباره فیلم را در خلوت و عالم کودکی خودم تماشا کنم و یادم است که چطور داستان فیلم را مو به مو برای بچههای محل تعریف میکردم. چند سالی گذشت تا فیلم اول آن را دیدم و چند سال بعد به دنبال فیلم دوم آن گشتم تا توانستم پیدایش کنم و ببینم. این را هم فراموش نمیکنم چطور با رویای مردی قد بلند و چهارشانه، با آن کلاه و شلاق و کیف کوچکی که به کمرش آویزان بود، مدتها زندگی کردم.
مطمئن هستم که اگر الان هم ۱۰ ساله بودم و سه فیلم ایندیانا جونز را میدیدم، همان اتفاقات خوب برایم تکرار میشد. اما اگر الان ۱۰ ساله بودم و با وجود دیدن تصاویر فیلمهایی مثل «دزدان دریایی کاراییب»، «هری پاتر»، «نارنیا» و سری جدید «جنگ ستارگان» فیلم ایندیانا جونز ۴ را میدیدم، زیاد تحت تاثیر قرار نمیگرفتم. اگر بخواهیم به عنوان بزرگسال این را بررسی کنیم، به این نتیجه میرسیم؛ ۵۰ درصد فیلمهایی که در زمان خودشان نو بودهاند، توانستهاند در طول تاریخ و با گذشت زمان هم تازگی و بداعت خودشان را حفظ کنند. وقتی فیلمی تولید شود که در زمان تولید هم هیچ طراوت و تازگیای نداشته باشد و فیلمهای خوب دیگری باشند که آدم بتواند با آنها مقایسهاش کند، آن وقت به راحتی میتوان قضاوت کرد.
تماشای ایندیانا جونز ۴، همچون تماشای فیلم آدمهای پا به سن گذاشتهای است که تصور خوبی از تماشاگران معاصر خودشان ندارند و فکر میکنند هنوز باید فرمولهای قدیمی را رعایت کرد تا بتوان دل تماشاگر را به دست آورد.
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


