یک دانه راجر واترز برای صالح تسبیحی
چند وقتی می شود که دوباره برگشتم به حال و هوای آلبوم رادیو کیوس اثر راجر واترز.
و خیلی دلم می خواست آخرین ترانه اش را ترجمه کنم و به دوستمان صالح تسبیحی تقدیمش کنم.
اما امروز که این متن صالح رو خوندم گفتم حتماً باید این ترانه رو اختصاصی برای خودش کنار بذارم، هر چند که هیچ ورقی قرار نیست برگردد.
هنوز هم بهترین ترجمه ای که از اشعار راجر واترز خواندک کتابی است به نام صخره یقین در اقیانوس شک که نمی دانم چه بلایی سرش آورده ام.
اگر توانسیتند پیدایش کنید و بخوانید؛ از من نپرسید چطور چون نمی دانم.

می توانید کل آلبومهای راجر واترز را هم در اینجا دانلود کنید.
خب آقای تسبیحی این برای شما...امیدوارم فارسیش آزارت نده...
I used to think the world was flat
Rarely threw my hat into the crowd
I felt I had used up my quota of yearning
Used to look in on the children at night
In the glow of their Donald Duck light
And frighten myself with the thought of my little ones burning
گمان می کردم جهان یک خانه کوچک است
هر از گاهی خودم را در میان جماعت گم می کردم
احساس می کنم سهام آرزوهایم را تمام کرده ام
شبها به کودکان نگاه می کردم
کودکانی که زیر نور دانلد داکشان هستند
و بر تن خود با فکر سوختن آنها لرزه می انداختم
But, oh, oh, oh, the tide is turning
The tide is turning
Satellite buzzing through the endless night
Exclusive to moonshots and world title fights
Jesus Christ imagine what it must be earning
Who is the strongest
Who is the best
Who holds the aces
The East
Or the West
This is the crap our children are learning
ولی آه، آه، آه، ورق دارد بر می گردد
ورق دارد بر می گردد
ماهواره در شب بی پایان صدایش تمامی ندارد
دارد نماهایی از ماه و مسابقات جهانی بوکس پخش می کنند
مسیحا، تصورش را بکن ببین چقدر در آمد دارد
که قوی تر است؟
که بهترین است؟
تک خالها دست کیست؟
غرب یا
شرق؟
اینها تمام دری وری هایی است که کودکانمان می آموزند.
But oh, oh, oh, the tide is turning
The tide is turning
Oh, oh, oh, the tide is turning
Now the satellite's confused
'Cos on Saturday night
The airwaves were full of compassion and light
And his silicon heart warmed
To the sight of a billion candles burning
ولی آه، آه، آه، ورق دارد بر می گردد
ورق دارد بر می گردد
ولی آه، آه، آه، ورق دارد بر می گردد
ماهواره مخشوش شده است
چون در برنامه شنبه شب
موجها پر بودند از نور و شفقت
و قلب سیلیکنی اش
با دیدن میلیاردها شمع سوزان، گرم شد
Oo, oo, oo, the tide is turning
Oo, oo, oo, the tide is turning
The tide is turning Billy
I'm not saying that the battle is won
But on Saturday night all those kids in the sun
Wrested technology's sword from the hand of the war lords
Oh, oh, oh, the tide is turning
The tide is turning Sylvester
The tide is turning
ولی آه، آه، آه، ورق دارد بر می گردد
ولی آه، آه، آه، ورق دارد بر می گردد
ورق دارد بر می گردد بیلی
نمی گویم نبرد برنده ای داشته است
ولی شنبه شب تمام آن کودکان در دل خورشید
به زور، شمشیر تکنولوژی را از چنگ اربابان جنگ در آوردند
ورق دارد بر میگردد سیلوستر
ورق دارد بر می گردد
بیست و هفتمین جشنواره فجر!!
خب جشنواره بسیت و هفتم و تمام شد و اصلاً اهمیتی ندارد که برنده و بازنده هایش چه کسانی هستند. (البته برای من این طور است!)
این ده روز جشنواره برایم به معنای پانزده شانزده روز درگیری بود. همه چیز هم از زمانی شروع شد که سر نهار در مجله فیلمنگار گفتم که می توانم بخشی از عکسهای بولتن را بگیرم. همین موضوع و مشکل کوچکی که در بولتن پیش آمد باعث شد ناخواسته نقش امور داخلی بولتن به گردنم بیفته.
عکس و "امور داخلی" به کنار, ترجمه هم بود. کم مانده بود گزارش تهیه کنم و مصاحبه هم بگیرم. البته تا پای یک مصاحبه هم رفتم، ولی پیگیری نکردم...
فکر می کنم بدترین مسئول "امور داخلی" تاریخ مطبوعات ایران بوده ام. از کسی نپرسید، اما فکر نمی کنم بتوانید کسی را پیدا کنید که از عملکردم رضایت خاطر داشته باشد. مخصوصاً بخش پذیرایی. برای تمام بچه های بولتن هر شب دو تا آب میوه و دو تا دلستر می خریدم. به علاوه پانزده شانزده تا کافه میکس!
خب من چه کار باید می کردم؟ پول کم بود. همین الانش هم در حساب کتابها کم آورده ام!
شما از یک مسئول امور داخلی بد و بی تجربه چه انتظاری دارید؟ شاید یکم انتظار خوش اخلاق بودن چیزی بود که باید رعایت می کردم. خب زیاد آدم خوش اخلاقی نیستم!
------------
اما در سالن مطبوعات اوضاع طور دیگری بود. منتقدها می رفتند و می آمدند و شکممان را پر می کردند از آب میوه و تن ماهی و چای و شیرینی و ساندویچ های بی مزه !(که چند نفری را راهی بیمارستان هم کرد)
بی تعارف می شود گفت که اگر کمی از بهداشتی نبودن ساندویچها صرف نظر می کردیم، پذیرایی خیلی خوبی بود. از سال پیش که بهتر بود.
و اما بنده!
بر خلاف سال پیش که درست وسط جشنواره یکی از همان افسردگی های گاه و بی گاه سراغم آمده بود، تقریباً هر روز در سالن مطبوعات حاضر بودم و کمتر فیلمی را از دست دادم. به خصوص فیلمهای ایرانی. با اینکه تصمیم گرفتم امسال تمام فیلمهای ایرانی را ببینم اما بعد از چند روز به این نتیجه رسیدم که واقعاً تمام فیلمها را نه می توانم ببینم نه هر فیلمی ارزش دیدن دارد.
امسال در سالن مطبوعات اتفاق جالبی افتاد. روزنامه بود که از زمین می جوشید و ستونهای بی پایانی که آدمهای مختلف درباره فیلمها می نوشتند. همه و همه یا می نوشتند یا درباره فیلمها صحبت می کردند. فضای امسال خیلی بازتر از فضای پارسال بود.
خب من هم نوشتم. برای اولین بار بود که روی فیلمهای ایرانی مطلب می نوشتم. هر روز درباره چند فیلمی که می دیدم مطالبی می نوشتم. بعضی هاشان بی ارزش بودند و اشتباه هم کردم درباره شان نوشتم. از این به بعد ترجیح می دهم درباره چیزهایی بنویسم که ازشان خوشم آمده.
این پایین فهرست نقدهایم را می آورم. به ترتیب تاریخ هستند.
درباره فیلم بیست؛ حسین محکام نمایشنامه نویس با استعدادی است...
نقد زادبوم را فقط برای جواب به فضای نقدی نوشتم که همیشه ازش فراری بوده ام نوشتم
عیار ۱۴ فیلمنامه متفاوتی دارد و این خیلی مهم است؛ اما مخالف کم ندارد
نمی دانم چرا درباره چهار فیلم آدم باید صحبت بکند! آن هم بی خود؛ کاش نمی نوشتمش!
چون عاشق فیلمهای غیر خطی بودم برخورد تندی با فیلم شبانه روز کردم...
و اما یک فیلم باقی ماند؛ درباره الی که امسال شاهکار جشنواره بود. فیلمی که واقعاً باید دیدش و خدا را شکر که به اندازه کافی هم دیده شد. درباره اش نوشته ام هنوز چاپ نشده؛ وقتی چاپ شد در همینجا یک لینک می دهم.
و اما چند نکته؛
یکی از مفرح ترین فیلمهای زندگی و تجربه های عالی سینما رفتنم را با فیلم «می زاک» انجام دادم. فکر نمی کنم خاطره خنده ها و دادها و سوتها سر سالن تا آخر عمرم فراموشم بشه. خدا بکند کارگردانش هر سال یک فیلم بسازد تا ما را از خندیدن محروم نکرده باشد. خاطره فراموش نشدنی ای بود...
دوران جشنواره یعنی زمانی که تمام اهالی مطبوعات را آدم یک جا می بیند. هر چند سال یک بار چهره ای جدیدی سر و کله اش پیدا می شود، به خاطر همین همگی همدیگر را می شناسند. پس می تواند لحظات شیرینی را دور همکاران گذراند.
برای من بهترین لحظات زمانی بود که هر از گاهی با محسن آزرم، کریم نیکونظر و هر آدم دیگه ای که دوست داشت سر میز بشینه گپ می زدیم و چای می خوردیم.
لذت بخش ترین لحظه اش هم زمانی بود که با مهرزاد دانش و آزرم درباره کوبریک صحبت کردیم...
دلم برای فیلم دیدن تنگ نمی شه؛ دلم برای دیدن آدمها و حرف زدن و رفت و آمدها تنگ می شه...
امبدوارم سال دیگر هم باشد؛ عمری باشد...هر چند که امیدوارم سال دیگر طور دیگری در جشنواره حضور داشته باشم...امیدوارم...
پی نوشت:
در ضمن فهرست برنده ها را می توایند اینجا بخوانید.
پی نوشت دو:
نقد درباره الی هم امروز در فرهنگ آشتی منتشر شد.
اینجا بخونید و از نظرات بی بهره ام نذارید.
پی نوشت سه:
در ضمن در ضمن در ضمن، اصلاً فراموش کردم که بگم شما می توانید فیلمنامه آخر چارلی کافمن (نیویورک، جز به کل) را در شماره ۷۷ ماهنامه فیلمنگار بخوانید.
امیدوارم از خواندش لذت ببرید.
جشنواره و جشنواره و باز جشنواره و در نهایت بولتن!!
دوستان این چند روزه درگیر بولتن جشنواره و فیلم دیدن و نقد نوشتن و از این طور کارها هستم.
یک شرح مفصل سعی می کنم برای روز آخر جشنواره بنویسم.
از خنده ها و تلخی هاش بگم.
از قهرمانها و ضدقهرمانها بگم.
تا چند روز دیگر...
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


