برای وون تریر، برای اروپا


عادت ندارم در این وبلاگ از سینما بگویم. فکر نمی‌کنم عادت داشته باشم اینجا از احساستم نسبت به فیلم‌هایی که می‌بینم بنویسم. ‏اما فیلم اروپا، ساخته آقای وون تریر می‌تواند بهانه‌ای باشد برای تعریف یک حس قدیمی.‏

سوم دبستان بودم، چهارم دبستان یا پنجم ــ یادم نیست، فقط مطمئن هستم دبستان می‌رفتم که فیلم اروپا را دیدم. می‌دانید وقتی ‏کوچک بودم، هر فیلمی مرا به راحتی با خودش همراه می‌کرد. آن چیزی که می‌گویند همزادپنداری، به خوبی در من جواب ‏می‌داد و من خودم را با شخصیت‌های اصلی همراه و همدل می‌یافتم. این فیلم هم جدا از آن همدلی نبود. همدلی که فکر کنم سه ‏چهار سالی می‌شود از هر اثر هنری که باهاش مواجه می‌شوم رخت بسته. دیگر در سینما به این فکر نمی‌کنم با این و آن ‏شخصیت همراه شوم، دل بسوزانم و حتی گریه کنم. چیزی که جذبم می‌کند فضا است. فضای فیلمسازی، نه چیز دیگری. وقتی آدم ‏در فضای کار قرار می‌گیرد می‌تواند به جزییات دقت کند و همه چیز را به نوعی تحت کنترل داشته باشد. و بی‌تعارف می‌گویم که ‏خیلی دردآور. شما دیگر با شخصیت فیلم همراه نمی‌شوید، بلکه تمام لذت شما مثلاً در لحظه‌ای است که دنیل دی‌لویس به پل دانو ‏در فیلم خون به پا می‌شودِ پل توماس اندرسن می‌گوید: «من میلک شیکت رو خوردم!» آن فضا و لحظه از کل فیلم مهم‌تر ‏می‌شود، پس برای من می‌ماند فقط و فقط فضاها. البته بی‌تعارف وقتی جلب فیلم‌هایی مثل مگنولیا یا شب‌های عشرت می‌شوم، به ‏خودم می‌گویم من از این فیلم‌ها لذت نمی‌برم، بلکه از تک تک نماهای پل توماس اندرسن کیف می‌کنم و هر نما را در ذهنم ثبت ‏می‌کنم و به خاطر همین است که فیلم‌هایش را بارها می‌بینم؛ همین اتفاق برایم در فیلم‌های آلتمن و کوبریک و برگمان و فلینی ‏تکرار می‌شود. بذاریم یک طور دیگه ماجرا را ببینیم؛ فیلم خوب پر است از زیر ساخت‌های محکم، از شخصیت‌پردازی گرفته تا ‏پیرنگ و فیلمبرداری و صحنه پردازی. شما در یک لحظه مجذوب تمامشان می‌شوید، یعنی به زبان دیگر یا مجذوبش می‌شوید یا ‏فراموشش می‌کنید. بهتر بگویم: آن را پس می‌زنید. در اصل شما دیگر فیلم را برای داستانش نگاه نمی‌کنید، چون می‌دانید آخرش ‏چه می‌شود، فقط تجربه حس دوباره آن لحظات شما را به دیدن وا می‌دارد.‏

von2.JPG

نمی‌دانم فیلم دلقک‌هایِ فیلینی را دیده‌اید یا نه؟ اما اگر با دنیای فیلینی آشنا باشید، بهتر از من می‌دایند که این مرد چه جزییات ظنز ‏و باریک و دلنشینی در فیلم‌هاش دارد. ارجاع‌تان می‌دهم به فیلم آمارکورد، آن صحنه‌ای که عموی خل وضع به بالای درخت ‏می‌رود و فریاد می‌کند: «من زن می‌خوام!» حالا وقتی در فیلم دلقک‌ها شما یک افسر نازی را ببینید که در بلاهت تمام سوار یکی ‏از همان موتورهای دو تکه زمان هیتلر شده است (می‌دایند از کدام‌ها) در یک نمای مسخره، برای اینکه حضور خودش را در ‏ایستگاه قطار اعلام کند بی‌معنا دو بار جلوی ورودی ایستگاه با موتور می‌گردد ــ بی‌تعارف گمان نمی‌کنم کسی پیدا شود که آن ‏صحنه را ببیند و جزوی از خاطرات ظنز ذهنش نشود. ‏

نه، تمام اینها را نگفتم که تعاریف اعلا و اَلَکی نثار فیلم اروپا بکنم، هر چند وقتی این فیلم در سال 91 نتوانست جایزه نخ طلای ‏کن را ببرد وون تریر، رومان پلانسکی را (که در آن زمان رییس هییت داوران بود) «کوتوله» خواند. (البته بماند که همان سال ‏وون تریر سه جایزه از جمله جایزه ویژه هییت داوران را برد، ولی نخل طلا به بارتون فینکِ برادران کوهنیِ رسید که فیلمی ‏خوب بود، اما بهتر از اروپا نبود.) و باز منظورم این نیست که فیلم شایستگی تمجید ندارد؛‌ نه صحبت سر اینها نیست. از حسم ‏می‌گویم، از حس کودکی که فیلمی از تلویزیون خانه‌اش دیده بود به نام اروپا. با شخصیت به اندازه‌ای همراه شدم که مدام دلم ‏می‌خواست فقط بمب را در قطار کار بگذارد و فرار کند، برگردد آمریکا، آمریکایی که همیشه فکر می‌کردم اگر جزوی از آن ‏باشی حتماً آدم متفاوتی هستی و همیشه حرفت خریدار دارد. یادم می‌آید وقتی او خودش را از قطار بیرون می‌انداخت، واقعاً ‏همراهش روی آن چمن‌ها نفس سرد را به سینه می‌دادم. در زندگی یک سری موقعیت‌هایی است که بسیار وحشتناک هستند. یکی ‏از این موقعیت‌ها برای من گیر افتادن در فضای بسته است. بماند...‏

امروز که فیلم را دوباره دیدم، هیچ احساس همدلی یا همزادپنداری عمیق با شخصیت اصلی نکردم، فقط با فضای کار جلو رفتم. و ‏فضای کار؛ تلخی‌ای که از جامعه نابوده شده انتظارش را می‌کشیدیم به عینه منتقل می‌کرد (وقتی می‌گویم عینه منظورم ‏واقع‌گرایی فیلم آلمان سال صفرِ ویسکونتی نیست) ماهیت آن فضا به عین انتقال داده شده بود. این انتقال از همان ابتدا آغاز ‏می‌شود، با گفتار (بخوانید نریشن) آقای ماک وون سیدو (بازیگر کارهای برگمان را که دیگر می‌شناسید.) آن هم به شکل زاویه ‏دید دوم شخص (زاویه دید محبوبم) ما و شخصیت را وارد داستان می‌کرد. با ده شماره‌ی جادویی وارد آلمانی می‌شویم که هویتش ‏به اندازه‌ای انتزاعی شده که می‌توانیم آن را جایگزین هر شهر فاجعه دیده‌ای در جهان کنیم. پس باید منتظر فساد و تباهی تک‌تک ‏افراد باشیم. شخصیت اصلی فردی است ایده‌آلیست. از آمریکا به اینجا آمده است تا بتواند با نشان دادن «مهربانی» خودش جامعه ‏را به تعالی ببرد. او مهماندار قطار می‌شود، تقریباً مهماندار تنها شرکت حمل و نقلی که در آلمان مشغول به کار است. از همان ‏ابتدا عوض اینکه با او برخوردی نرم شود، همگی بهش می‌پرند. همگی ازش انتظار دارند و او در تقابلش با صاحب شرکت حمل ‏و نقل و دختر و پسر او آن‌قدر از خودش نرمش نشان می‌دهد که از همانجا تبدیل به قربانی فیلم می‌شود. جنبه نوآر فیلم شروع به ‏رخ نمایی می‌کند. دختر صاحب شرکت حمل و نقل سعی می‌کند او را به خودش جلب کند. شخصیت اصلی گویی هر قدم که بر ‏می‌دارد، بیشتر به سمت نابودی خودش می‌رود، درست اتفاقی که در یک نوآر می‌افتد. ضدقهرمان داستان هم در انتها همسرش،‌ ‏‏(همان دختر صاحب شرکت حمل و نقل که باعث اصلی خودکشی پدرش هم بوده است) از آب در می‌آید. یعنی زن او را طعمه‌ای ‏کرده است تا برای نابود کردن قطار ازش استفاده کند. زمانی که شخصیت به این خودآگاهی می‌رسد، دست به طغیان می‌زند. این ‏طغیان معادل منفجر کردن بمبی است که فکر می‌کرده انفجارش فرقی با جنایت ندارد...‏

Von1.JPG

تصویری که از کودکی در ذهن من شکل گرفته است همین است. شخصیتی که دوست داشتم آزاد شود و به خانه‌اش برگردد، در ‏واگن گیر می‌افتد. واگن به داخل آب فرو می‌رود. در اتاقک او باز نمی‌شود. پنجره را نرده‌های آهنی پوشانده‌اند. آب بیشتر و ‏بیشتر به داخل اتاقک می‌زیرد. هر شَتَکِ آب، نفس ما و او را به شماره می‌اندازد. و من به خودم می‌گفتم چرا او به خانه‌اش ‏برنگشت. یک کاری باید بکند. اما در باز نمی‌شود. آب بالا و بالاتر می‌آید. مردم روی واگن ایستاده‌اند. اما کاری پیش نمی‌رود. او ‏دارد غرق می‌شود و راوی به حالت دوم شخص می‌گوید تا ده که بشمارد، زندگی‌اش تمام می‌شود. پس می‌شمارد. همچون خداوند. ‏همچون سرنوشت. همچون جبر. و به ده می‌رسد و شخصیت می‌میرد و ما هنوز زنده هستیم، اما حس مرگ را تا مغز استخوان ‏تجربه کرده‌ایم. فرقی هم ندارد با او همراه باشیم یا نه. مرگی که در جهان محتوم به فنای فیلم ناگزیر است...‏
-----------------------------------
در انتهای فیلم متوجه شدم تجربه من تغییر نکرده است، فقط حالا می‌دانم دارم چه می‌بینم و چطور به آن سکانس پایانی ‏رسیده‌ایم...‏
نمی‌دانم چطور بگویم این فیلم یک تجربه غنی سینمایی است و جواهری کوچک در میان تمام فیلم‌های دوست داشتنی تاریخ سینما. ‏اما فکر می‌کنم دیدن یک بار فیلم صحت این حرف را تا حدی برایتان مشخص کند...‏


10 فروردین 1388    ||    نظر خوانندگان ( 5 )   




ارنست همینگوی ـ تپه‌هایی همچون فیل‌های سفید

ارنست همینگوی را خیلی از ما می‌شناسیم.
خیلی از ما کارهایش را خوانده‌ایم و آنها را دوست می‌داریم. مسلماً در بین ما آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که او را زیاد نشنساند و یا دورادور بیشناسندش.

a020.answer.jpg

اینها را نگفتم تا بروم سراغ معرفی این آدم...
داستان تپه‌‌هایی همچون فیل‌های سفید، جزو آن دسته از داستان کوتاه‌هایی بوده است که می‌گفتند بسیار قوی است. و آدم‌هایی زیادی در ادبیات ما به آن استناد می‌کنند. من این داستان را خواندم، (پنج بار خواندم) و نفهمیدمش. درکش نکردم. گفتم شاید ترجمه ایراد داشته باشد، شاید هم مود من خواندن آن داستان نبوده است. گفتم تا خودم کار را ترجمه نکنم، نمی‌توانم ببینم دیگران چرا اینقدر به این ارجاع می‌دهند. حجم داستان کم بود و من هم بالاخره به جانش افتادم.

شاید اگر به خودم زحمت می‌دادم و به دنبال ترجمه‌هایی دیگری که از این اثر شده بود می‌رفتم، هیچ وقت کار را ترجمه‌اش نمی‌کردم. ولی وقتی ترجمه‌اش تمام شد متوجه شدم که این اثر کوچک ولی دوست داشتنی را بالاخره درکش کرده‌ام و باهاش ارتباط گرفته‌ام.

ترجمه‌اش را در اینجا می‌گذارم با این علم که بیشتر شما این داستان را با ترجمه‌هایی بسیار بهتر و رساتر خوانده‌اید...
پس می‌ماند یادآوری دوباره آن برای آنها که خوانده‌اند و باب کوچکی برای آشنایی آدم‌هایی که تا به حال این کار را نخوانده‌اند.

می‌تواند نسخه PDF ترجمه را از اینجا دانلود کنید.

این هم خود متن:


تپه‌های آن سوی دره ابرو ‏ کشیده و سفید بودند. در این طرف هیچ سایه و درختی در کار نبود و ایستگاه ما ‏بین دو ریل آهن در دل آفتاب بود. در کنار ایستگاه سایه گرم ساختمان و پرده وجود داشت، پرده‌ای که از ‏رشته چوب‌های کوچک خیزران ساخته شده بود، از در ورودی بار آویزان بود تا نگذارد مگس‌ها وارد سالن ‏شوند. آمریکایی و دختری که با او بود پشت میز، خارج ساختمان، زیر سایه نشسته بودند. خیلی گرم بود و ‏قطار از بارسلونا تا چهل دقیقه دیگر می‌رسید. قطار دو دقیقه‌ای در محل تغییر ریل می‌ایستاد و بعد به ‏مادرید می‌رفت.‏
دختر پرسید: «باید چی بخوریم؟» کلاهش را برداشت و روی میز گذاشت.‏
مرد گفت: «خیلی گرمه.»‏
‏«بیا آبجبو بخوریم.»‏
مرد رو به پرده گفت: «دوس کروِزاس.»‏
یک زن از آن طرف در پرسید: «بزرگ باشه؟»‏
‏«آره. دو تا بزرگ.»‏
زن دو لیوان آبجو به همراه دو زیرلیوانی نمدی برایشان آورد. او زیرلیوانی‌های نمدی و دو لیوان را روی میز ‏گذاشت و به مرد و دختر نگاه کرد. دختر داشت به ردیف تپه‌ها نگاه می‌کرد. آنها در زیر آفتاب سفید بودند و ‏محیط دورشان قهوه‌ای و خشک. ‏
دختر گفت: «اونا شبیه فیل‌های سفید هستن.»‏
مرد آبجویش را خورد: «تا حالا فیل ندیدم.»‏
‏«نه،‌ معلومه که ندیدی.»‏
مرد گفت: «شاید دیده باشم، چون تو می‌گی ندیدم، دلیل نمی‌شه ندیده باشم.»‏
دختر به آویز نگاه کرد. گفت: «اونا روش یه چیزی نقاشی کردن. معنیش چیه؟»‏
‏«آنیس دل تورو. اسم یه جور مشروبه.»‏
‏«می‌تونیم ازش بخوریم؟»‏
مرد رو به آن طرف آویز صدا زد «ببین.» زن از پشت بار بیرون آمد.‏
‏«می‌شه چهار رئال ‏.»‏
‏«ما دو تا آنی دل تورو می‌خوایم.»‏
‏«با آب؟»‏
‏«تو با آب می‌خوری؟»‏
دختر گفت: «نمی‌دونم، با آب خوب می‌شه؟»‏
‏«بد نمی‌شه.»‏
زن پرسید: «با آب می‌خورید؟»‏
‏«آره، با آب باشه.»‏
دختر گفت: «مزه‌ی لیکور می‌ده.» و لیوان را کنار گذاشت.‏
‏«همه چی همین طوریه.»‏
دختر گفت: «آره، همه چی مزه‌ی لیکور می‌ده. مخصوصاً هر چیری که براش انتظار زیاد بکشی، مثل ‏آبسینت ‏.»‏
‏«آه، بس کن دیگه.»‏
دختر گفت: «تو شروع کردی. من که داشتم سرگرم می‌شود. داشت بهم خوش می‌گذشت.»‏
‏«باشه، بیا سعی کنیم به‌همون خوش بگذره.»‏
‏«باشه. من دارم سعی می‌کنم. گفتم تپه‌ها شبیه فیل‌های سفید هستن. جالب نیست؟»‏
‏«چرا جالبه.»‏
‏«می‌خوام مشروب جدیده رو امتحان کنم. این تنها کاریه که ما می‌کنیم، مگه نه که به دور و ور خودمون نگاه ‏می‌کنیم و مشروب‌های جدید رو امتحان می‌کنیم؟»‏
‏«فکر کنم همین‌طور باشه.»‏
دختر به تپه‌ها نگاه کرد.‏
گفت: «تپه‌ها دوست داشتنی هستن. زیاد هم شبیه فیل‌های سفید نیستن. من فقط منظورم رنگ‌آمیزی پوستشون ‏بود که از بین درخت‌ها دیده می‌شد.»‏
‏«می‌خوای یکی دیگه بزنیم؟»‏
‏«باشه.»‏
باد گرم آویز را تا کنار میز آنها بالا آورد.‏
مرد گفت: «آبجوش خوب و خنکه.»‏
دختر گفت: «دوست داشتنیه.»‏
مرد گفت: «جیگ ، فقط یه عمل ساده‎ ‎ست. اصلاً اسمش رو نمی‎ ‎شه گذاشت عمل.»‏
دختر به زمینی که پا‌یه‌های میز رویشان آرام گرفته بودند نگاه کرد.‏
‏«جیگ می‌دونم که برات خیالی نیست. اصلاً چیز خاصی نیست. فقط هوا می‌دن توش.»‏
دختر هیچ حرفی نزد.‏
‏«من باهات می‌آم و تمام مدت کنارتم. اونا هوا رو می‌دن تو و بعدش همه چیز به حلت طبیعش بر می‌گرده.»‏
‏«خُب بعدش چی کار می‌کنیم؟»‏
‏«بعدش همه چیز خوب می‌شه. درست مثل قبل.»‏
‏«چرا این طوری فکر می‌کنی؟»‏
‏«چون این تنها چیزیه که ما رو آزار می‌ده. تنها چیزیه که باعث ناراحتی ماست.»‏
دختر به آویز نگاه کرد، دستش را دراز کرد و دو رشته از آن را گرفت.‏
‏«و تو فکر می‌کنی بعدش همه چیز خوب می‌شه و ما خوشحال؟»‏
‏«می‌دونم این طوری می‌شه. لازم نیست نگران باشی. آدمای زیادی رو می‌شناسم که این کارو کردن.»‏
دختر گفت: «منم می‌شناسم، بعدش هم همشون کلی راضی بودن.»‏
مرد گفت: «خُب، اگه نمی‌خوای، می‌تونی این کارو نکنی. اگه خودت واقعاً نمی‌خوای، مجبورت نمی‌کنم. ولی ‏می‌دونم خیلی ساده‌ست.»‏
‏«و تو واقعاً می‌خوای این کارو بکنم؟»‏
‏«فکر می‌کنم بهترین کاریه که می‌شه انجام داد. اگه خودت واقعاً نمی‌خوای، مجبورت نمی‌کنم.»‏
‏«و اگه این کارو بکنم تو خوشحال می‌شوی و همه چیز مثل قبل می‌شه و دوباره منو دوست داری؟»‏
‏«الان هم دوستت دارم. می‌دونی که دوستت دارم.»‏
‏«می‌دونم. ولی اگه این کارو بکنم، پس اون موقع اگه مثلاً بگم یه چیزایی شبیه فیل‌های سفید می‌مونن، تو از ‏حرفم خوشت می‌آد؟»‏
‏«دیونه‌اش می‌شم. الان هم هستم،‌ ولی نمی‌تونم بهش فکر کنم. خودت می‌دونی وقتی نگرانم چه طور آدمی ‏می‌شم.»‏
‏«اگه این کارو بکنم، تو دیگه نگران نمی‌شی؟»‏
‏«من اصلاً نگران این مسئله نیستم، چون خیلی ساده‌ست.»‏
‏«پس این کارو می‌کنم. چون نگران خودم نیستم.»‏
‏«منظورت چیه؟»‏
‏«من نگران خودم نسیتم.»‏
‏«خُب من نگرانتم.»‏
‏«اوه آره. ولی من نگران خودم نیستم. و این کارو می‌کنم و بعدش همه چیز رو به راه می‌شه.»‏
‏«اگه این طوری خیال می‌کنی، لازم نیست کاری بکنی.»‏
دختر برخاست و به انتهای ایستگاه رفت. آن سوی ایستگاه مزارع تازه جوانه زده و درخت‌ها حاشیه‌ی ابرو را ‏فرا گرفته بودند. در دور دست،‌ پس روخانه، کوه‌ها قرار داشتند. سایه یک ابر از بالای مزرعه عبور کرد و او ‏می‌توانست رودخانه را از میان درخت‌ها ببیند.‏
گفت: «و ما می‌تونیم تمام این‌ها رو داشته باشیم و می‌تونیم همه چیز داشته باشیم و هر روز رسیدن به این‌ها ‏رو ممکن‌تر کنیم.»‏
‏«چی گفتی؟»‏
‏«گفتم می‌تونیم همه چیز داشته باشیم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم.»‏
‏«می‌تونیم دنیا رو داشته باشیم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم.»‏
‏«می‌تونیم هر جا خواستیم بریم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم. دیگه برای ما نیست.»‏
‏«برای ماست.»‏
‏«نه نیست. و وقتی که از خودت دورش کردی، دیگه نمی‌تونی برش گردونی.»‏
‏«ولی اونا رو از ما نگرفتن.»‏
‏«منتظر می‌مونیم و نتیجه‌ش رو می‌بینیم.»‏
مرد ادامه داد: «برگرد تو سایه، نباید این حس رو داشته باشی.»‏
دختر گفت: «من اصلاً چیزی رو حس نمی‌کنم،‌ فقط ازشون باخبرم.»‏
‏«دلم نمی‌خواد اگه نمی‌خوای این کارو انجام بدی، انجامش بدی ــ»‏
دختر گفت: «نه اینکه برام بد نباشه. می‌دونم. می تونیم یه آبجوی دیگه بخوریم؟»‏
‏«باشه. ولی باید متوجه باشی که ــ»‏
دختر گفت: «متوجه هستم. نمی‌شه ممکن باشه حرف زدن رو تمومش کنیم؟»‏
آنها پشت میز نشستند و دختر به قسمت خشک دره نگاه کرد و مرد به او و میز.‏
مرد گفت: «باید متوجه باشی که اگه تو نخوای، منم نمی‌خوام. کاملاً دلم می‌خواد اگه برات معنایی داشته باشه، ‏باهات همراه بشم.»‏
‏«برای تو معنایی داره؟ می‌تونیم با هم کنار بیایم.»‏
‏«معلومه که معنی داره. ولی من کسی رو به جز تو نمی‌خوام. هیچ آدم دیگه‌ای رو نمی‌خوام. و می‌دونم که ‏خیلی هم کار ساده‌ایه.»‏
‏«آره تو می‌دونی کار خیلی ساده‌ایه.»‏
‏«گفتنش برای تو راحته، ‌اما من همه چیزش رو می‌دونم.»‏
‏«الان یه کاری برام می‌کنی؟»‏
‏«هر کاری بخوای.»‏
‏«ممکنه لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاً دیگه حرف نزنی؟»‏
مرد حرفی نزد فقط به ساک‌هایی که به دیوار ایستگاه تکیه خورده بودند نگاه کرد. روی ساک‌ها برچسپ‌های ‏تمام هتل‌هایی که شب‌هایشان را در آنها گذرانده بودند دیده می‌شد.‏
مرد گفت: «ولی نمی‌خوام این کارو بکنی. دیگه برام مهم نیست.»‏
دختر گفت: «داد می‌زنم‌ها.»‏
زن از میان آویز با دو لیوان آبجو بیرون آمد و آنها را روی زیرلیوان‌های نم‌دار گذاشت. زن گفت: «قطار تا ‏پنج دقیقه دیگه از راه می‌رسه.»‏
دختر پرسید: «اون چی گفت؟»‏
‏«گفت قطار تا پنج دقیقه دیگه می‌رسه.»‏
دختر به نشانه تشکر، لبخند جانداری به زن تحویل داد،.‏
مرد گفت: «بهتر ساک‌ها رو ببرم اون طرف ایستگاه.» دختر به او لبخند زد.‏
‏«باشه. بعدش برگرد تا آبجمون رو تموم کنیم.»‏
مرد دو ساک سنگین را برداشت و آنها با خودش به سمت دیگر ریل‌ها برد. او به انتهای ریل‌ها نگاه کرد، ‏ولی نتوانست قطار را ببینید. در راه برگشت، از میان بار رد شد، جایی که آدم‌های منتظر قطار، داشتند ‏می‌نویشیدند. همانجا یک آنیس نوشید و به آدم‌ها نگاه کرد. هر کدام‌شان بنا به دلیلی منتظر قطار بودند. از بین ‏آویز گذشت. دختر پشت میز نشسته بود و به او لبخند می‌زد.‏
مرد پرسید: «الان بهتری؟»‏
دختر گفت: «حالم خوبه. هیچیم نیست. حالم خوبه.»‏

3 فروردین 1388    ||    نظر خوانندگان ( 5 )   




کُلدپلی برای ناتور


خیلی عجیبه. وقتی به شعرهایی که توی این وبلاگ ترجمه کرده‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم نصف بیشترشان را تقدیم کردم به این و آن. حس یه دی جی رادیو رو دارم که هر از گاهی آهنگی برای یکی از دوستانش پخش می‌کنه.
وای خدایا واقعاً دوست داری هفته‌ای دو ساعت یک چنین ایستگاه رادیویی داشته باشم و واقعاً آهنگ‌ها رو براشون پخش کنم. ولی من فقط اینجا می‌تونم یه آدرس از آلوم بذارم که هر کسی خودش بره دانلودشون کنه. حیف امکانات ضعیفه! و نکته بدتر اینکه ترجمه‌ها هم چنگی به دل نمی‌زنه! نمی‌دونم، امیدوارم این کار رو بیشتر به یک حرکت نمادین از روی دلتنگی در نظر بگیرید تا "ترجمه" شعر! چون در نهایت باید این آهنگ‌ها را شاید. امیدوارم یک روز بتوانم هفته ای دو ساعت برنامه رادیویی دلخواهم را داشته باشم...

و حالا چند وقت پیش دوستمان ناتور در وبلاگش از کلدپلی نقل قول کرده بود.
عید است و این ترانه، یعنی Life in Technicolor ۲ (بله شماره دومش، یعنی نسخه با شعر آن( رو به یاد تمام ناامیدی‌ها و امیدهای سال گذشته و سال پیش رو برای ناتور می‌گذارم.
به امید هر آرزویی که دارد.

یک توضیح ضروری است: دوستان فراموش نکنند که این آهنگ از آلبوم دومی است که امسال کُلدپلی به آلبوم تازه‌اش اضافه کرد. یعنی دنباله آلبوم تازه‌اش. می‌توانید آن را از اینجا دانلود کنید.

61b%2BC72C2UL._SL500_AA240_.jpg


There's a wild wind blowing
Down the corner of my street
Every night there's headlights, glowing
There's a cold wind coming
On the radio I heard
Baby, it's a violent world

باد شدیدی می وزد
در گوشه خیابانم
هر شب نورها به چشم می خورند
باد سری می وزد
از رادیو
عزیزم، دنیای خشنی است

Oh love don’t let me go
Won’t you take me where the street lights glow
I can hear rain coming
I can hear the sirens sound
Now my feet won’t touch the ground

آه عشقم مرا رها نکن
نمی‌خواهی مرا ببری جایی که نورهای خیابان برافروخته هستند؟
صدای باران را می‌شنوم
صدای آژیرها را می‌شونم
حالا دیگر پای من زمین را لمس نمی‌کند

Time came a creeping
Oh and time’s a loaded gun
Every road is a ray of light
It goes oooooooonnnn
Time only can lead you on
Still it’s such a beautiful night

زمان زیرزیرکی دارد می‌رسد
آه و زمان یک اسلحه سر پر است
هر راهی یک شعاع نور است
و بی‌انتهههها
تنها زمان می‌تواند تو را پیش برد
هنوز هم شب زیبایی است

Oh love don’t let me go
Won’t you take me where the street lights glow
I can hear rain coming
Like a serenade of sound
Now my feet won’t touch the ground

آه عشقم مراه رها نکن
نمی‌خواهی مرا ببری جایی که نورهای خیابان برافروخته هستند؟
صدای باران را می‌شنوم
صدای آژیرها را می‌شونم
حالا دیگر پای من زمین را لمس نمی‌کند

Gravity release me
Oh and never hold me down
Now my feet won’t touch the ground

جو زمین آزادم کرد
آه و دیگر مرا به خودش نگرفت
حالا دیگر پای من زمین را لمس نمی‌کند

1 فروردین 1388    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




چهار کِلَش برای یک نفر!‏

مدت هاست با گروه کِلش دارم زندگی می کنم. با اینکه برای اواخر دهه هفتاد هستند، اما پانکی که آنها اجرا می کنند هیچ وقت کهنه ‏نمی شود. کشته آهنگ های پانک نیستم. اما موسیقی خوب، موسیقی خوب است! (هر چند که شاید پانک به گمان بعضی ها اصلاً ‏موسیقی نباشد.) ‏

Clash_21051980_12_800.jpg


اگر اهل پانک هستید و دوست دارید کمی کلش بشنوید اینجا آلبوم بهترین ترانه‌هایشان را می‌توانید پیدا کنید.‏
چهار ترانه به ترتیب عبارت‌اند از:

با قانون در افتادم
لندن فرا می‌خواند
کادیلاک نو
کوکاکولا

البته فراموش نکیند که آنها یک آلبوم خیلی خوب هم دارند؛ یعنی همین لندن فرا می‌خواند

این چهار ترانه کوچک برای مانی طبیب‌زاده است. می‌دانم که دوستشان دارد...‏
امیدوارم لذت ببرید


Breakin' rocks in the hot sun
I fought the law and the law won (twice‏)‏
I needed money 'cause I had none
I fought the law and the law won (twice‏)‏
I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won
I fought the law and the
Robbin' people with a six-gun
‎ ‎
زیر آفتاب داغ سنگ خورد می کنیم
با قانون در افتادم و قانون برد
پول لازم بودن چون آهی تو بساط نبود
با قانون در افتادم و قانون برد
عشقم رو ترک کردم و احساس بدی دارم
فکر کنم وقتم سر اومده
بهترین دختری بود که باهاش می تونستم دوست بشم
با قانون در افتادم و قانون برد
با قانون در افتادم و


I fought the law and the law won (twice‏)‏
I lost my girl and I lost my fun
I fought the law and the law won (twice‏)‏
I left my baby and it feels so bad
Guess my race is run
She's the best girl that I ever had
I fought the law and the law won
I fought the law and the
I fought the law and the law won (۷ times‏)‏
I fought the law and the

با شیش لول مردم رو لخت می کنم
با قانون در افتادم و قانون برد
دوست دخترم و عشق و حالم رفت
با قانون در افتادم و قانون برد
عشقم رو ترک کردم و احساس بدی دارم
فکر کنم وقتم سر اومده
بهترین دختری بود که باهاش می تونستم دوست بشم
با قانون در افتادم و قانون برد
با قانون در افتادم و

TheClashLondonCallingalbumcover.jpg

London calling to the faraway towns
Now war is declared - and battle come down
London calling to the underworld
Come out of the cupboard,you boys and girls
London calling, now don't look to us
Phoney Beatlemania has bitten the dust
London calling, see we ain't got no swing
‏'‏Cept for the reign of that truncheon thing

لندن همه را از شهرهای دور فرا می خواند
اعلان رسمی جنگ ــ آغاز نبرد
لندن دنیای زیرین را فرا می خواند
لندن فرا می خواند، تقسیر ما نیست
شور برای بیتیل از بین رفت
لندن فرا می خواند، ببنید؛ ما چیزی رو نمی گردونیم
همه چیز را چماق وار برای حفظ سلطنت نگاه داشته اند

The ice age is coming, the sun is zooming in
Meltdown expected, the wheat is growing thin
Engines stop running, but I have no fear
Cause London is burning - I live by the river

عصر یخ بندان در راه است، خورشید شدید تر می تابد
انتظار آب شدن یخ ها می رود، گندم ها شل و ول هستند
موتروها از حرکت می ایستند، ولی من نمی ترسم
چون لندن می سوزد ــ من کنار رودخانه زندگی می کنم
لندن مقلدان را فرا می خواند
برادر فراموشش، می توانی تنها طاقت بیاری
لندن زامبی های مرده را فرا می خواند
همان حا بمان ــ و یک نفس دیگر بگیر
لندن فرا می خواند ــ و من نمی خواهم فریاد بزنم
اما وقتی داشتیم صحبت می کردیم دیدم داری فرار می کنی
لندن فرا می خواند، جایی برای بالا رفتن ازش نیست
مگر آنهایی که چشکانی زردک دارند

London calling to the imitation zone
Forget it, brother, you can go at it alone
London calling to the zombies of death
Quit holding out - and draw another breath
London calling - and I don't wanna shout
But while we were talking I saw you running out
London calling, see we ain't got no high
Except for that one with the yellowy eyes
The ice age is coming, the sun is zooming in
Engines stop running, the wheat is growing thin
A nuclear error, but I have no fear
Cause London is drowning - I, I live by the river
The ice age is coming, the sun is zooming in
Engines stop running, the wheat is growing thin
A nuclear error, but I have no fear
Cause London is drowning - I, I live by the river

عصر یخ بندان در راه است، خورشید شدید تر می تابد
انتظار آب شدن یخ ها می رود، گندم ها شل و ول هستند
یک اشتباه اتمی، ولی من نمی ترسم
چون لندن دارد در آب فرو می رود ــ من، من کنار رودخانه زندگی می کنم

Now get this
London calling, yes, I was there, too
An' you know what they said? Well, some of it was true‏!‏
London calling at the top of the dial
And after all this, won't you give me a smile‏?‏
London Calling
I never felt so much alike, like-a, like-a‏...‏

حالا این را داشته باش
بله، لندن فرا می خواند، منم آنجایم
و می دانی چه گفتند؟ خُب بخشی از آن درست بود
لندن همه سران را فرا می خواند
و بعد از تمام این ماجراها، یک لبخند تحویلم نمی دهی؟
لندن فرا می خواند
هیچ وقت حس مشترکی نداشتم، مشترک، مشترک...‏

‏------------‏

Driiiiiiiive‏!!!‏
Driiiiiiiive‏!!!‏

برووون!!!
برووون!!!

My baby drove up in a brand new Cadillac
Yes she did‏!‏
My baby drove up in a brand new Cadillac
She said, "Hey, come here, Daddy‏!"‏
‏"‏I ain't never comin' back‏!"‏

دافم رو سوار یه کادیلاک نو دیدم
آره خودش بود!‏
دافم سوار یه کادیلاک تازه بود
گفت "هی کلفتِ، بیا بالا."‏
‏"من دیگه بر نمی گردم"‏

Baby, baby, won't you hear my plea‏?‏
C'mon, sugar, just come on back to me
She said, "Balls to you, Big Daddy‏."‏
She ain't never coming back‏!‏

دافم، دافم عذر خواهیم رو نشنیدی؟
بیا نازی، برگرد پیش خودم
گفت: "تو کونت، آقا کلفتِ."‏
دیگه بر نگشت!‏

Baby, baby drove up in a Cadillac
I said, "Jesus Christ! Where'd you get that cadillac‏?"‏
She said, "Balls to you, Daddy‏."‏
She ain't never coming back‏!‏

دافی، دافی سوار یه کادیلاک بود
گفتم "یا مسیح! کادیلاک رو از کجا گیر آوردی؟"‏
گفت: "تو کونت، آقا کلفتِ."‏
دیگه بر نگشت!‏

Combat_rock_cover.jpg

Elevator! Going up‏!‏
In the gleaming corridors of the ۵۱st floor
The money can be made if you really want some more
Executive decision-a clinical precision
Jumping from the windows-filled with indecision

آسانسور! می ره بالا!‏
در سوسوی راهروهای طبقه پنجاه و یکم
واقعاً اگر بخواید پول می شود در آورد
تصمیمات اجرایی ــ دقت ریز
پریدن از پنجره ها ــ پر از دو دلی

I get good advice from the advertising world
Treat me nice says the party girl
Koke adds life where there isn't any
So freeze, man, freeze

از دنیای تبلیغات توصیه شنیدم
دختره تو مهمانی گفت باهام مهربون باش
کُک به زندگی چیزی می ده که وجود ندار
سرده مرد،‌ سرد

It's the pause that refreshes in the corridors of power
When top men need a top up long before the happy hour
Your snakeskin suit and your alligator boot
You won't need a launderette, you can send them to the vet‏!‏

در راهروهای قدرت مکث است که آدم را با طراوت می کند
درست زمانی که آدمهای بلند مرتبه، به دور از زمان شادمانی، شاد باشند
کت پوست مارت و چکمهای تمساحت
دیگه نیازی به لباسشویی نداری، می تونی بفرستشان دامپیزشکی

I get my advice from the advertising world
Treat me nice says the party girl
Koke adds life where there isn't any
So freeze, man, freeze

از دنیای تبلیغات توصیه شنیدم
دختره تو مهمانی گفت باهام مهربون باش
کُک به زندگی چیزی می ده که وجود ندار
سرده مرد،‌ سرد

Koka Kola advertising and kokaine
Strolling down the Broadway in the rain
Neon light sign says it
I read it in the paper-they're crazy‏!‏
Suit your life, maybe so
In the White House-I know
All Over Berlin (they've been doing it for years‏)‏
And in Manhattan‏!‏

تبلیغ کوکاکولا و کوکاین
سیار در برادوی زیر باران
نشانه‌ی نئونی می گوید
در روزنامه ها خواندم ــ دیوانه اند!‏
خوش بگذرانید، شاید در کاخ سفید هم هیمن طور باشد
در برلین هم همین طور (سالهاست این کار را می کنند)‏
در منهتن هم!‏

Coming through the door is a snub nose ۴۴‎
What the barrel can't snort it can spatter on the floor
Your eyeballs feel like pinballs
And your tongue feels like a fish
You're leaping from the windows-saying don't
Don't give me none of this‏!‏

از در یک دماغ کوچلو داخل می شود
بشکه هر چی نمی تواند بالا بکشد می ریزد روی زمین
چشمانت مثل پینبال می شود
زبانت همچون ماهی
از پنجره خم می شود و فریاد می زنی نکنید
از اینها بهم ندید

I get good advice from the advertising world
Treat me nice says the party girl
Koke adds life where there isn't any
So freeze, man, freeze
Hit the deck‏!‏

از دنیای تبلیغات توصیه شنیدم
دختره تو مهمانی گفت باهام مهربون باش
کُک به زندگی چیزی می ده که وجود ندار
سرده مرد،‌ سرد
خودتو جمع کن!‏

27 اسفند 1387    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




A Rush Of Blood To The Head

وقتی تنها شبانه در خیابان راه می‌روم، وقت چند ترانه است که آرامش شب را برایم تکیمل می‌کند. یکی از آنها ترانه حجوم خون به مغز است، از آلبومی به همین نام تولید شده رد سال ۲۰۰۲ توسط یکی از گروه‌های محبوبم؛ کولد پلی...

این ترانه برای شب‌هایی است که تنهایی در خیابان قدم می‌زنید...

A_Rush_of_Blood_to_the_Head.jpg


می‌توانید کل آلبوم را از اینجا دانلود کنید...

امیدوارم لذت ببرید...

You said I'm gonna buy this place and burn it down
I'm gonna put it six feet underground
Said I'm gonna buy this place and watch it fall
Stand here beside me baby in the crumbling walls

می‌گویی می‌خواهی اینجا را بخری و آتشش زنی
آن را زیر زمین دفنش می کنم
گفتم می‌خواهم اینجا را بخرد و شاهدش افولش باشم
عزیزم وقتی دیوارها فرو می‌ریزند کنار ایستاده باش

Oh I’m gonna buy this place and start a fire
Stand here until I fill all your heart’s desires
Because I’m gonna buy this place and see it burn
And do back the things they did to you in return

آه من اینجا را می‌خرم و آتش به راه می‌اندازم
آنقدر می‌ایستم تا تمام امیال قلبت را پاسخ دهم
چون می‌خواهم اینجا بخرم و شاهد سوختنش باشم
و همان بالایی را سرت بیارم که سرم آوردی

Said I'm gonna buy a gun and start a war
If you can tell me something worth fighting for
Oh I'm gonna buy this place is what I said
Blame it upon a rush of blood to head

گفتم می‌خواهم اسلحه بخرم و جنگ راه اندازم
البته اگر بهم بگویی چه چیزی ارزش جنگیدن دارد
آه گفتم می‌خواهم اینجا را بخرم
تمامش تقصیر حجوم خون به مغز است

Honey, all the movements we’re starting to make
See me crumble and fall on my face
And I know the mistakes that I made
See it all disappear without a trace
And they call as they beckon you on
They say start as you mean to go on

دلبندم، تمام حرکاتی که می خواهیم انجام دهیم
مرا می‌بینی که می‌لغزم و با صورت به زمین می‌افتم
و از اشتباهات خودم با خبرم
می‌بینم تمام آنها بدون هیچ نشانه‌ای محو می‌شوند
و تمامش با اشاره به تو می‌روند
می‌گویند اگر می‌خواهی ادامه بدهی شروع کن

Start as you mean to go on

می‌گویند اگر می‌خواهی ادامه بدهی شروع کن

Said I’m gonna buy this place and see it go
Stand here beside me baby watch the orange glow
Some’ll laugh, some just sit and cry
You just sit down then you wonder why

گفتم اینجا را می‌خرم و شاهد محوش می‌باشم
عزیزم کنار به‌ایست و شاهد تابش نارنجی ‏
آن وقت است که می‌نشینی و شگفت زده خواهی شد

So I’m gonna buy a gun and start a war
If you can tell me something worth fighting for
And I’m gonna buy this place is what I said
Blame it upon a rush of blood to the head
To the head, oh
Honey, all the movements we’re starting to make
See me crumble and fall on my face
And I know the mistakes that I made
See it all disappear without a trace
And they call as they beckon you on
They say start as you mean to go on

می‌گویم می خواهک اسلحه بخرم و جنگ راه اندازم
البته اگر بهم بگویی چه چیزی ارزش جنگیدن دارد
اوه گفتم می‌خواهم اینجا را بخرم
تمامش تقصیر حجوم خون به مغز است
آه حجوم به مغز
دلبندم، تمام حرکاتی که می‌خواهیم انجام دهیم
مرا می‌بینی که می‌لغزم و با صورت به زمین می‌افتم
و از اشتباهات خودم با خبرم
می‌بینم تمام آنها بدون هیچ نشانه‌ای محو می‌شوند
و تمامش با اشاره به تو می‌روند
می‌گویند اگر می‌خواهی ادامه بدهی شروع کن

As you mean to go on, as you mean to go on

درست در حالی که تو می‌خواهی راهت را ادامه دهی، در حالی که می‌خواهی راحت را ادامه دهی

So meet me by the bridge
Oh meet me by the lake
When am I gonna see that pretty face again?‎
Meet me on the road
Meet me where I said
Blame it all upon a rush of blood to the head

پس مرا کنار پل بیاب
آه مرا کنار دریاچه بیاب
کی دوباره آن چهره دلنشنت را خواهم دید؟
مرا کنار جاده بیاب
آنجایی که قرارمان است مرا بیاب
سرزنشت را بر خونی بگذار که به مغز حجوم می‌برد

23 اسفند 1387    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




برای چارلی کافمن عزیز

کار آخر چارلی کافمن یعنی نیویورک جز به کل به قدری پخته و قوی هستش که ادم اصلاً باورش نمی‌شه اولین فیلم کارگردانش باشه.

آقای کافمن کجا بودی تا حالا؟
خوش آدمی، امیدوارم بمانی!
و من هم بالاخره شاید با سومین یا چهارمین بار بعد از تماشای فیلمت بتونم یه چیزی نویسیم!

کجا بودی مرد بزرگ؟ پشت فیلمنامه‌هایی که دیگرون می‌ساختن؟
بیشتر، من بیشتر می‌خواهم!!!
منتظرتم...

16 اسفند 1387    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.