آخرین قسمت خاطرات سرباز آموزشی

روز بیست و یکم تیر ماه آموزشی بنده تمام شد. زود گذشت و عجیب.
یک دو روز آخر مانده است که می‌گذارم به عنوان موخره تا سر فرصت تکمیلش کنم...

سلام
...من برگشتم


---------------

روز سی و هشتم ــ یکشنبه
هفته‌های آخر. خدا می‌داند کی می‌رویم. یکی می‌گه هفدهم، یکی دیگه می‌گه هفتم. حساب و کتاب ندارد. دیگه خسته شدم. بهترینکار: خودت را برای سه هفته‌ی دیگر آماده کن! و در اعماق وجودت به این امیدوار باش که اتفاق بهتری بیفتد. یک روز هم یک روز است.
نمی‌دانم حالم از ریخت آدم‌های اینجا بد می‌شود. کی تمام می‌شود؟

روز سی و نهم ــ دوشنبه
سرما خوردم. سرم خیلی درد می‌کند. روزها عین آب خوردن می‌گذرد. کسی کاری به کارم ندارد،‌سعی می‌کنم کارم را درست انجام دهم.
پدرم آمده بود... خسته بودم و دیوانه... سرم درد میکرد. دو تا ساندویچ مرغ از طرف مادرم برام آورده بود. به خاطر اوضاعم زیاد بهم نچسپید. ولی روحیه بخش بود. بعد صحبت با پدر... درد آور بود. خستگی توی چشم‌های یک نقاش عالی موج می‌زد...
مرد عزیز، مرد با شرافت، مرد روشن بین. قرص استامینفن کودین بهم داد. حالم بهتر شد. اما وقتی داشت می‌رفت... وقتی نگاهش کردم ــ‌ چند باری سر برگردوندم تا بتونم ببینیمش.
رفتم پشت ستاد تا حسابی گریه کنم. بعدش رفتم گروهان، اما گریه بند نیامد. کسی نفهمید. خودم را به پشت گروهان رساندم و شروع به گریه کردم.
یک گریه‌ی طولانی برای خالی شدن،‌برای پدری که تنهاست. عمق تنهایش را درک نکردم... اما همین قدر که همیشه موج مثبت به آدم می‌دهد بزرگترین برکت و شانس زندگی منه. می‌دونم هیچوقت نمی‌تونم مثل اون باشم، هیچ کس هم جای اون را پر نمی‌کند...

روز چهل و یکم
آه... چهل و یک روز گذشت. چقدر زیاد. چطور؟ نمی‌دانم. دیروز داشتم به فعالیت مورچه‌ها نگاه می‌کردم. یادم آمد که از بچگی همیشه به زندگیشان علاقه داشتم. در اصل وقتی خیلی بچه بودم مدام مورچه می‌کشتم... احساس گناه شدیدی باعث شد که دیگر ادامه ندهم. د طالقان یادم می‌اید بیسکویت برایشان خورد می‌کردم. تابستان اوج کار مورچه‌ها است. همیشه سعی می‌کردم سنگ‌های درشت را از جلوی پایشان بر دارم. دیروز نگاه‌شان می‌کردم. یکم کمکشان کردم. البته بلند کردن چند تا سنگ درشت برای مورچه جماعت یعنی یه دنیا...
...چرا دیروز چیزی ننوشتم؟ نمی‌دانم!

روز چهل و دوم
به خاطر یک آدم احمق دیروز مرخصیم خراب شد و امروز همان آدم گذاشت رفت مرخصی و من ماندم. شنبه می‌روم پیش سرهنگ و شدیداً شکایت می‌کنم. هر چند به احتمال زیاد هفته‌ی آخر باشد و اعتراض بی‌فایده.
دیگر چه خبر؟ از گشتی... گُه‌ترین یگان دنیا. ده هزار تومان پول دادم تا یکی جای من برود. پول‌هایم تمام شد، حالا فردا هم باید بروم. کوفتم می‌شود. مرده‌ شورها ــ

روز چهل و چهارم ــ شنبه
دیروز تمام مدت گشتی بودم، به خاطر همین هیچی ننوشتم. اما جالبه دیروز جمعه بود،‌خلوت بود و گشتی زیاد سخت نبود. آسان گرفتند و راحت گذشت. روزها می‌گذرند. امروز می‌خواستم مرخصی بگیرم که دیدم اوضاع خیلی قمر در عقرب است. هیجده نفر از بچه‌هایی که مرخصی رفتند برنگشتند. فرمانده عصبانی بود. خیلی عصبانی. استواره هم قاطی بود،‌ من هم رو نزدم.
دیشب به کارهایی که در پادگان یاد گرفتم فکر می‌کردم. کلی درس یاد گرفتم... هر چی بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم یک محیط متفاوت می‌توانید برایت آدم‌های متفاوت و تجربه‌های متفاوت داشته باشد. به خصوص زمانی که بهش عادت کرده باشی... حالا فهرست می‌کنیم:
۱. دودر کردم بهترین کار ممکن است.
۲. پارتی بازی همیشه جواب می‌دهد. به خصوص در بدترین شرایط.
۳. یگان‌های افتضاح سربازی برای زیر دیپلم‌ها و دیپلم‌های بد شانس است. به خصوص یگان دژبان و پاسدار خانه.
۴. آدم‌ها نود درصد موارد خالی می‌بندند.
۵. آدم‌های خوب بین کادری‌ها کم پیدا می‌شود،‌ اما پیدا می‌شود.
۶. یک حال کوچک که بهت می‌دهند، به اندازه‌ی هزار بار از دماغت در می‌آورند.
۷. هیچ وقت از هارت و پورت نترس.
۸. نگو کارهای یدی بلدی،‌ می‌افتی به بیگاری...
۹. آدم‌ها آن چیزی نیستند که بهش تظاهر می‌کنند.
۱۰. همیشه برای انجام نگهبانی انرژی کافی داشته باش.
۱۱. واقعاً رفتار تو در خدمت ــ اگر پارتی نداشته باشی ــ در امریه‌ی آخر تاثیر دارد.
خُب از چشم بسته زیر آبی رفتن چه خبر؟

روز پنجاهم ــ چهاردهم تیر
چرا هیچی ننوشتم؟ چون به طور خیلی اتفاقی همه‌اش توی مرخصی بودم. اولش یک توفیق اجباری بهم دست داد؛ کامپیوتر پسر جناب سرگرد خراب شده بود، رفتم درستش کنم. پس دوشنبه و سه‌شنبه رفتم خانه. بعد دوباره پنجشنبه جمعه خانه بودم،‌ شنبه صبح برگشتم و اگر بشود فردا و پس فردا هم می‌خواهم بروم مرخصی. سه‌شنبه صبح برگردم. در این مدت آسایشگاه و کل گروهان رنگ خورد. تخت‌ها جابجا شد، دیگر آسایشگاه ما خلوت نیست. شده است شهر شام. هوا بسیار گرم و غیر قابل تحمل شده است. بعد از ظهر‌ها حالت تهوع به آدم دست می‌دهد.
در ضمن اینکه حرفی برای گفتن نیست. تازه شده‌ام پادشاه. برای خودم کیف می‌کنم. نه با کسی کار دارم، نه کسی با من کار دارد. اوایلش یکم سخت گرفتم که الان راحت باشم؟ نمی‌دانم. اینجا تمام شده، آموزش ما از یازدهم تیر تمام شده، بقیه‌اش همه الافی است. حتی اگر بیست روز دیگر هم ما را نگاه دارندة بی‌ارزش است.
اما واقعیت این است که اینجا ماندن فایده ندارد. کاری نداریم جز بیگاری که البته بنده خوب می‌پیچانم. اما همین گذر زمان خیلی عجیب بود... پنجاه روز در این پادگان؟ اصلاً معنی ندارد... یعنی این گذر زمان معنی ندارد.
چقدر آدم دیدی، چقدر درس یاد گرفتی، چقدر خودت را محک زدی.
می‌گند سه‌شنبه امریه می‌آید. دیشب معاون سر نگهبانی گفت که دلتان را خوش نکنید، تا بیست و دوم شما اینجا هستید. خیلی محکم حرف می‌زد. امروز چهاردهم است، تا بیست و دوم چند روز مانده است؟ هشت روز کمتر... اشکالی ندارد.
الان دیگر هیچ چیزی برام مهم نیست. این چند روز هم رویش... تا ببینم چه پیش می‌آید.
یک نکته: مایکل جکسون مُرد. و من پنج روز بعد با خبر شدم. اما نکته‌ی جالبش اینجاست. فردای مرگش، من و امیر بادامچی (خواننده و آهنگساز گروه MirageTown ــ بله در خدمت هم همکار قدیمی و دوست تازه پیدا می‌شود) داشتیم درباره‌ی موسیقی صحبت می‌کردیم. گشتی بودیم و تمام مدت پاسداریمان را به صحبت درباره‌ی موسیقی راک گذروندیم و کلی هم از مایکل جکسون یاد کردیم. عجیب نیست... نه نیست. روحش شاد، خاطرات ما را رنگ زد...

شانزده تیر ــ روز پنجاه و دوم
روز آخر؟ نه. قرار بود باشد، اما نه. به خاطر گرد و غبار بی سابقه‌ای که از عراق به کشور وارد شده بود همه جا تعطیلی بود. ای کاش از در تو نمی‌آمدم. بعد از اینکه دیدم تلاش برای برگشتن بی فایده است، گفتم گور مرگش، یک دانه نوروپتیلین خوردم و گرفتم تخت خوابیدم. تا ساعت دو خواب بودم. باز بیدار شدم، گفتم بخوابم، دو تا قرص دیگه خوردم،‌ اما تا الان که بی اثر بود.
«آموزشی تمام شد.» این حرفی بود که همین الان به دوستم گفتم. امبدوارم تمام نگرانی‌هایم درباره‌ی امریه تا هفده هیجده ساعت دیگر بر طرف شود.
تمام نگرانی‌ها، فشارهای روانی و جسمی. از نظر رو فرم هستم، فقط باید سعی کنم از این موقعیت استفاده کنم و دیگر چاق نشوم.
امروز دفترچه بیمه‌ی ارتش را بهم دادند. تاریخ اعتبارش هست ۱۸/۸/۸۹. یعنی تا آن روز من سرباز هستم. شانزده ماه ناقابل از زندگی ناقابل بنده...
اگه یگان خوب باشم، اگه جای خوب بیفتم، اگه زندگیم رو غلطک بیفته، مشکلی ندارم. کاری با بیرون ندارم. می‌گن اوضاع خیلی بده. اوضاع خرابه.

هفدهم تیر ــ روز پنجاه و سوم
نه ــ روز آخر نیست. همش دروغ می‌گن. دروغ، دروغ، دروغ...
بهتره با خودم رو راست باشم. من آدم بدشانسی هستم. همین سربازی مثلاً. دوستم خدمتش رو خرید به من که رسید با تمام زوری که زدم و کلی پول نتوانستم. کلاً سه بار نشد سربازی نشه! و حالا خود خدمت؛ با خوبی و خوشی آمدم اینجا. فکرش را نمی‌کردم شرایط بیرون این طوری بهم بریزد.
آدمی مثل من وقتی از همه جا رانده و مانده می‌شود می‌آید خدمت؟ کارم، اوضاع نشر و شرایط فرهنگی جامعه بهم ریخت و من شده‌ام مرغ عزا و عروسی.
هی بالاخره این سماور هم خراب شد... یعنی از تهش شروع کرده به آب دادن. درست جای یکی از پیچ‌ها اکسیده شده. اینم از آخر عاقبت مسولیت قبول کردن.
روزها اینجا می‌گذرند،‌چه با قرص، چه بدون قرص...
با قرص آرام تر، بهتر، بی دردتر...

پنجشنبه ــ روز پنجاه و چهارم
امروز رفتم عقیدتی سیاسی. رئیس گفت که امریه تا نیم ساعت دیگر می‌آید. در ضمن قراره همگیمان را بفرستند مرخصی. فکر کنم شنبه صبح همه چیز باید تمام شود. اما واقعاً مهم اینه که بدانم کجا افتادم... یک جای بد،‌ یک جای بد است.
دیروز نوشتم شاید موقعیت شغلیم در خطر باشد. متاسفانه خطر جدی است. نفس کشدین سخت شده. شاید عین همان حسی باشد که چهار سال پیش بود. نمی‌دانم، من فقط باید کار خودم را درست انجام بدهم...

21 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.