مخفیگاه
این روزها حال درستی ندارم و ترانهای که خیلی بهم میچسبد نامش Hideaway است. ترانهای از آلبوم موسیقی متن فلیم جایی که چیزهای وحشی هستند.

اینم متن و ترجمهاش:
Hideaway
Well they'll seat us in the sun
By the way
Know you've always been the one
مخفیگاه
خُب آنها ما را مینشانند زیر آفتاب
اما
تو میدانی که همیشه برایم یکدانه بودی
You'll ask your reasons why
What once was yours is mine
My baby's gone
تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته
Ride away
Gonna take me from my man
By the way
No they'll never understand
دور شدن
مَردم را ازم میگیرد
اما
نه آنها هرگز درک نمیکنند
We'll have a bit of fun
Watching everyone pass us by
ما کمی خوش میگذرانیم
به گذر دیگران نگاه میکنیم
You'll ask your reason why
What once was yours is mine
My baby's gone
تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته
Hideaway
Well they'll seat us in the sun
By the way
Know you've always been the one
مخفیگاه
خُب آنها ما را مینشانند زیر آفتاب
اما
تو میدانی که همیشه برایم یکدانه بودی
You'll ask your reasons why
What once was yours is mine
My baby's gone
تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته
درخشش ابدی ذهن بیآلایش؟؟!
به خودم که میآیم میبینم هفت کتاب در بازار دارم. در طی یک سال و نیم هفت کتاب در بازار میتواند رکوردی منحصر به فرد باشد. میتواند به قول عدهای «سری دوزی» باشد. میتواند جزو معدود آدمهای معمولیای بود که در یک روز (دقیقاً در یک روز) دو کتاب (یکی تالیف، مجموعه داستان باسگا و یک ترجمه) ازش به بازار کتاب میرود.
تمام اینها را بگذارید کنار رمانی که تا چند ماه دیگر (حداکثر تا نمایشگاه کتاب امسال) از طرف نشر چشمه به بازار میرود. آن وقت میشود هشت کتاب... هشت کتابی اگر به آنهایی که ترجمه شدهاند رجوع کنیم متوجه میشوید که سعی کردهام کارهای آبرومندی ترجمه کنم. سعی کردم صادقانه ترجمهشان کنم. مسلماً موفق نبودهام اما تمام سعیام را کردهام و میدانم هنوز جای کار دارد و هنوز هم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر سعی کنم...
ولی هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است. بعد از ۷ کتاب (که دو تایش دارد به چاپ دوم میرسد) و چیزی در حدود ۷ هزار جلد کتاب هنوز هم احساس میکنم هیچ کاری نکردم. آن کاری که واقعاً دوست دارم را انجام ندادهام. اما گاهی صدایی در من میگوید بس است، همین قدر کافی است و نمیدانید چه پوکیای به سراغ آدم میآید. آنقدر که دلت میخواهد دیگر نباشی. میگویی بگذار کتابها بمانند، دیگر کسی احتیاجی به تو ندارد. بعد میپرسی از همان اولش هم کسی به تو احتیاج داشته؟
من فقط سعی کردهام صادقانه کار کنم. اگر مطلبی نوشتم نگاهم به اطرافم بوده. اگر داستانی نوشتم، جهان تخیل را آنگونه که خیالم بهم اجازه میداد برگردان کردم. و اگر ترجمهای کردهام دلیلی نداشته است جز عشقی عمیق به نگراندهی متن و خود آن. هیچ وقت ترجمهای را به خاطر پولش انجام ندادم، هیچ وقت نگذاشتهام کسی کاری را برایم انتخاب کند، مگر اینکه واقعاً آن انتخاب شبیه پیشنهادی برای نزدیکی به ذهنیت خودم بوده باشد... به هر کدوم از ترجمههایم علاقهمند بودم و هستم... دوستانشان دارم چون تمامشان دوستانم هستند. از حالا به بعد هم همین خواهد، حداقل سعی میکنم همین باشد و دیگر هیچ...
و اما این شما و درخشش ابدی ذهن بیآلایش...
متنی که مدتها بر روی اینترنت به شکلی بد ریخت قیافه آزاد در اختیارتان بوده است حالا به شکل کتاب و تا حد ممکن آبرومندانه تقدیمتان میشود.

جا دارد از دو نفر تشکر فراوان بکنم:
اول از همه گُلکو پرهیزکار که کتاب هم به او تقدیم شده. چون او اولین نفری بود که فیلمنامه را در اختیارم گذاشت و فقط خدا میداند چطور این فیلمنامهی نازنین مرا به جهان سینما کشاند، پس تا ابد ازش ممنونش هستم.
دوم هم حسین معززینیا که در انتهای کتاب موخرهای نازنین نوشت تا اجازه دهد این شکل و شمایلی که برای در آوردن فیلمنامه در نشر افراز در نظر گرفتهام امتداد یابد. پس از او هم تشکر میکنم.
عمیقاٌ امیدوارم لذت ببرید از خواندش و مثل همیشه اشکالات مترجم را بر او بزرگوارانه ببخشید...
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


