یک سال پیش؛ در چنین روزهایی



تقویم را نگاه می‌کنم.
امروز ۲۴ اردیبهشت سال ۸۹ است. جمعه‌ی سال پیش (۲۵ اردیبهشت سال ۸۹) اولین روز از خدمت رسمی در پادگان شروع شد. اولین روز آموزشی. ۱۹ اردیبهشت ۸۸ خودم را نظام وظیفه معرفی کردم، سه شنبه ۲۲ خودم را به پادگان سرلشکر فیض الله امانی معرفی کردم. تا بعد از ظهر تقسیم شدیم، لباس گرفتیم و ساعت ۵ از پادگان بیرون آمدیم. گفتند جمعه ساعت سه همه اینجا باشیم. فرمانده گروهانمان آمد و برایمان گفت که اگر نمی‌خواهیم، همین الان برویم و دیگر بر نگردیم... اما من جمعه برگشتم... من جمعه برگشتم و تا الان ماندم. امیدوارم چند ماه آینده را هم همین طور بمانم و بمانم و بمانم.
پنجشنبه‌‌اش را با پدارم رضایی زاده بودم. از کلاس شهسواری با پدرام برگشتم. رفیتم نهار اساسی خوردیم (رستوران هانی در تخت طاوس) و بعد برگشتیم خانه و با هم کلی درباره‌ی داستان‌نویسی صحبت کردیم. موقع رفتن تا کنار آژانس رساندمش. سوار ماشین شد و رفت. یک ربع بعد تماس گرفت و گفت یک روزی داستانی می‌نویسد که توش آدمی مثل من، تنها و تلخ دارد از گوشه‌ای می‌گذرد...

و این عکس که می‌بینید مطعلق به چهارشنبه‌ی همان هفته است:

Me2.jpg

سال پیش خاطرات آموزشیم را می‌نوشتم... امسال تصمیم گرفتم به مدت یک هفته خاطرات آن روزها با خاطرات این روزها کنار هم بگذارم و پشت سر هم بیاورمشان. صبر می‌کنم تا این هفته تمام شود،‌خاطرات کنار هم چیده شوند تا کاری برای ارائه داشته باشم...

24 اردیبهشت 1389    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.