چند خبر
خبر اول اينکه ترجمة کامل راتاتويی رو می تونيد تو شمارة آخر فيلمنگار، يعنی شمارة 70 بخونيد. لازمه که بگم ترجمه اش کار خودمه؟؟
خيلی دلم می خواست روی نت هم بگذارمش. ولی هنوز دربارة اين موضوع با کيوان کثيريان صحبت نکردم.
دوم اينکه من تا حالا نشده مقاله ای ترجمه کنم (مقاله ترجمه کردم) ولی توی يک روزنامة رسمی چاپ بشه. معمولاً سعی کردم تو روزنامه يا مجله اگر مطلبی است خودم نوشته باشمش. امروز در کارگزاران مطلبی ترجمه چاپ شد. خانم قرايي می خواست به خاطر چاپ کتاب تازة جميز باند يک ويژه نامه بره، خيلی اتفاقی راهنمای رمانهای باند رو به من داد و منم ترجمه اش کردم.
اينم لينکش:
راهنمای رمانهای جميز باند
اما نکته اينجاست: من تا حالا اين کار رو نکره بودم و حالا که به متن ترجمه شده نگاه می کنم می بينم ضعف کار اينجاست که تو همچين مواردی متن از دست آدم خارج می شه. يعنی چون حجمش کمه و وقت محدودی می گيره بايد دقت آدمی مثل من خيلی بالا باشه تا يه کار تميز ارائه بده. خب طبق معمول يه خورد از ترجمه ناراضی هستم.
و اما سوم:
يک هفته و نيم می شود که به آرزوی چندين ساله ام رسيده ام. ماجراهای چارلی بران داره هر روز توی صفحة آخر روزنامة کارگزاران چاپ می شه و اميدوارم ادامه پيدا کنه و بتونه جاش رو تو دل مردم باز کنه و اين فرهنگ کوچک ولی مهم در بين ساير روزنامه ها جا بيفته. همين الان که صفحة آخر کارگزارن رو باز می کنيم متوجه يک چيز می شويم، صفحة آخر اين روزنامه با تمام صفحات آخر روزنامه های همشکل خودش فرق داره. روزنامه های رقيب هميشه سعی می کنند صفحات متفاوتی با هم داشته باشند و حالا روزنامة کارگزاران برای پنجاه سال آيندة خودش چيزی داره که هيچ کس ديگه نداره و اگه اين موضوع بگيره، بعد از انقلاب اولين روزنامه ای می شه که اين چيز کوچيک ولی مهم و با ارزش رو به صفحة خودش اضافه کرده و اگر بعد از دو سه ماه استمرار مخاطب بتونه با اين سوژه ارتباط بگير می تونيم منتظر باشيم که ساير روزنامه ها دست به کاری مشابه بزنند. من قبلاً توی همين وبلاگ مقاله ای دربارة چارلی بران داشته ام، می توانيد برای اطلاعات بيشتر به آن مراجعه کنيد. و اينم بايد اضافه کنم که من قبلاً پيشنهاد همين کار رو به همشهری و تهران امروز هم کرده بودم. دو سه سال پيش اين پيشنهاد رو کردم ولی ديگر خودم پيگيری نکردم.
پ.ن: اهل شکسته نويسی هستم و نيستم! امروز دستم رفت به شکسته نويسی.
۱۰ تير ۱۳۸۷
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
وهم با ه است. اما وحشت از این است که وهم نباشد. واقعیت باشد. بوی باروت می آید...
سلام
خيلي ممنون که سر زدي... من با کمال احترام نمي تونم نظرت رو بپذيرم.. پايان فيلم عجيب تر از تخيل بيش از اينکه براي جلب نظر تماشاگر هپي اِند طلب هاليوودي باشه براي شخصيت هاست... اين پايان لازم بود تا تحول شخصيت ها رو بهتر درک کنيم... دوست دارم اگه پايان ديگه اي مد نظر داري مطرح کني تا با کمال ميل در ذهنم جايگزين اين پايان فيلم کنم...
تابعد
سلام دوباره
من نميدونم چرا همه اش فکر ميکنيم هاليوود ميخواد ما رو گول بزنه... يه سوالي دارم ازت اگه اين فيلم ، با همین شکل و شمایل در کشوري مثل فرانسه ساخته ميشد مي تونستيم حرفي از شکست تجاري به ميون بياريم... من نميگم که همه پايان هاي هاليوودي صادقانه اس... من معتقدم اين ديدگاه شما بدبينانه اس... چيز ديگه اينکه توجه ات رو جلب ميکنم به اين نکته که پايان اين فيلم کاملاً هم خوب نيست... مطابق با اون چیزی که رابرت مک کي در کتاب «داستان» ميگه اين پايان ، کنايي... درست مثل زندگي واقعي نه کاملاً تاريک و نه کاملاً ايده آل... بلکه حد وسطي از اين دوتاست... هارولد درسته که جانش حفظ شده ولي مجبوره تا هفته ها اعضاي بدنش در گچ باشه... تازه اينکه چيزي نيست ماه ها وقت لازمه تا بتونه دوباره مثل يه آدميزاد سالم راه بره... پس معتقدم پايان فيلم کاملاً هم خوب نيست...
خيلي ازين فيلم دفاع کردم... درسته هيچ نفع خاصي ازين بحث نمي بريم ولي حداقل اش اينه که با شما آشنا شدم...
تا بعد