Act Without Words

بازی بدون کلام یک، همچون بسیاری از کارهای بکت به زبان فرانسوی نوشته شد و بعد توسط خودش به انگلیسی برگردان شد. بر اساس در خواستی از طرف دریک مندل، رقصنده و دوست بکت، به سال ۱۹۵۶ نوشته شد و اولین اجرای آن به سوم آوریل ۱۹۵۷ در سالن رویال لندن بر صحنه رفت. در آن زمان این نمایش پس از نمایش دست آخر به اجرا در آمد.

بازی بی کلام یک
پانتومیی برای یک بازیگر

نوشتة ساموئل بکت

صحرا. نور کور کننده.
مرد از طرف راست به پشت پرت می شود وسط صحنه. زمین می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف راست صحنه.
فکری می کند، از سمت راست بیرون می رود.
سریع هول داده می شود وسط صحنه، زمین می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف چپ صحنه.
فکری می کند، از سمت چپ بیرون می رود.
سریع هول داده می شود وسط صحنه، زمین می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از طرف چپ صحنه.
فکر می کند، می رود طرف راست صحنه، مردد است، بیشتر فکر می کند، می ایستد، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
درخت کوچکی از بالای صحنه پایین می آید. فقط یک شاخه دارد که آن هم دو متر و نیم از زمین فاصله دارد. شاخه به درخت بی بار نخل متصل است، درخت سایه ای روی زمین شکل داده.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صوت از بالا.
رو می گرداند، درخت را می بیند، فکر می کند، می رود طرف آن، زیر سایة آن می نشیند، به دستهایش نگاه می کند.
یک عدد قیچی از بالا صحنه پایین می آید، قیچی کمی با درخت فاصله دارد، با فاصلة یک متر از زمین در هوا می ماند.
او همچنان به دستهایش نگاه می کند.
صدای صوت از بالا.
قیچی را می بیند، آن را بر می دارد و شروع به گرفتن ناخن هایش می کند.
شاخه های نخل درست به مانند سایه بانی بسته می شوند.
قیچی را می اندازد، فکر می کند.
یک تنگ کوچک آب که بهش کاغذی بزرگی چسپیده و رویش نوشته شده آب، از بالای صحنه به پایین می آید، در ارتفاع دو و نیم متری زمین می ایستد.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صدای صوت از بالا.
به بالا نگاه می کند، تنگ را می بیند، فکر می کند، بلند می شود، می رود و زیر آن می ایستد، تمام سعی اش را می کند تا تنگ را بگیرد، منصرف می شود، می رود گوشه ای، فکر می کند.
جعبه بزرگی از بالا به پایین می آید.
او به فکر کردن ادامه می دهد.
صدای صوت از بالا.
رو می گرداند، جعبه را می بیند، به تنگ نگاه می کند، فکر می کند، می رود طرف جعبه، برش می دارد، آن را می برد و می گذارد زیر تنگ، از ایستایی اش مطمئن می شود، می رود روی جعبه، تمام سعی اش را می کند تا تنگ را بگیرد، منصرف می شود، پایین می آید، جعبه را بر می گرداند سر جایش، می رود گوشه ای، فکر می کند.
یک جعبة کوچک تر از بالا به پایین می آید.
او همچنان دارد فکر می کند.
صدای صوت از بالا.
رو می گرداند، جعبة دوم را می بیند، به تنگ نگاه می کند، فکر می کند، می رود طرف جعبة دوم، آن را بر می دارد، آن را می برد و می گذارد زیر تنگ، از ایستایی اش مطمئن می شود، می رود روی جعبه، تمام سعی اش را می کند تا تنگ را بگیرد، منصرف می شود، پایین می آید، جهبة دوم را بر می گرداند سر جایش، مردد است، به فکر استفادة بهتری از آن است، آن را زمین می گذارد، می رود سراغ جهبة بزرگ، آن را بر می دارد، می برد و می گذارد اش روی جعبة کوچک، می رود رویش، جعبه ها می لغزند، او به زمین می افتد، سریع بلند می شود، خودش را تمیز می کند، فکر می کند.
جعبة کوچک را بر می دارد، می گذارد روی جعبة بزرگ، از ایستایی شان مطمئن می شود، می رود روی آنها، کمی تا تنگ فاصله ندارد، می خواهد آن را بگیرد که تنگ بالاتر می رود و از دسترس اش خارج می شود.
پایین می آید، فکر می کند، یک به یک جعبه ها را بر می گرداند سر جاهایشان، می رود گوشه ای، فکر می کند.
سومین جعبه که از بقیه کوچک تر است، پایین می آید.
او همچنان مشغول فکر کردن است.
صدای صوت از بالا.
می چرخد، سومین جعبه را می بیند، نگاه اش می کند، فکر می کند، رو می گرداند، فکر می کند.
سومین جعبه به بالا کشیده می شود و محو می شود.
از کنار تنگ، طنابی آویزان می شود، گره هایی رویش است تا بشود از آن بالا رفت.
او همچنان مشغول فکر کردن است.
صدای صوت از بالا.
می چرخد، طناب را می بیند، به طرف آن می رود، از آن بالا می رود، تا به تنگ می رسد طناب پایین می آید و او را با خود به زمین می برد.
فکر می کند، به دنبال قیچی می گردد، آن را می بیند، می رود طرفش و آن را بر می دارد، می رود طرف طناب و سعی می کند طناب را قیچی کند.
طناب به بالا کشیده می شود، او را با خود می برد بالا، او به طناب چسپیده، موفق می شود طناب را قیچی کند، به زمین می افتد، قیچی از دستش رها می شود، دوباره به سرعت از جایش بلند می شود، خودش را می تکاند، فکر می کند.
طناب سریع به بالا کشیده می شود و محو می شود.
با آن مقدار طنابی که دارد، کمندی درست می کند تا بتواند آن را به دور تنگ بیندازد.
تنگ به سرعت بالا کشیده می شود و محو می شود.
او می رود به گوشه ای، فکر می کند.
کمند به دست می رود طرف درخت، به شاخه نگاه می کند، می چرخد و به جعبه ها نگاه می کند، دوباره به شاخه نگاه می کند، کمند را می گذارد کناری، می رود طرف جعبه ها، جعبة کوچک را بر می دارد، آن را با خود می آورد و می گذارد زیر شاخه، می رود تا جعبة بزرگ را بیاورد، آن را بر می دارد و می برد زیر شاخه، می گذارد اش روی جعبة کوچک، تامل می کند، بیشتر فکر می کند، جعبة کوچک را بر می دارد و می گذارد روی جعبة بزرگ، از ایستایی شان مطمئن می شود، می چرخد و خم می شود تا کمند را بر دارد.
شاخه به طرف تنة اصلی خم می شود.
حلقة کمند را با دستش محکم می کند، بر می گردد و می بیند که چه اتفاقی افتاده.
کمند را رها می کند، می رود به گوشه ای، فکر می کند.
یک به یک جعبه ها را بر می گرداند سر جاهایشان، بر می گردد سراغ کمند، آن را با خود می برد طرف جعبه ها، حلقه اش می کند و می گذارد روی جعبة کوچک.
به گوشه ای می رود، فکر می کند.
صدای صوت از راست.
فکر می کند، از راست خارج می شود.
سریع پرت می شود وسط صحنه، زمین می خورد، به سرعت بلند می شود، خودش را می تکاند، می رود گوشه ای، فکر می کند.
صدای صوت از چپ.
حرکت نمی کند.
به دستهایش نگاه می کند، به دنبال قیچی می گردد، آن را می بیند، می رود و آن را بر می دارد، شروع به گرفتن ناخن هایش می کند، بس می کند، فکر می کند، انگشت اش را می کشد روی تیغة قیچی، می رود و آن را می گذارد روی جعبة کوچک، می رود به گوشه ای، یقه اش را باز می کند و انگشتش را می کشد دور گردن اش.
جعبة کوچک به بالا می رود و محو می شود، با خودش طناب و قیچی را هم برده.
بر می گردد تا قیچی را بر دارد، می بیند که چه اتفاقی افتاده.
می رود به گوشه ای، فکر می کند.
می رود و می نشیند روی جعبة بزرگ.
جعبة بزرگ از زیرش کشیده می شود. می افتد زمین. جعبة بزرگ به بالا کشیده می شود و محو می شود.
او همان طور روی زمین می ماند، صورت اش رو به سالن است، خیره شده به جلو.
تنگ از بالا به پایین می آید و در چند قدمی اش قرار می گیرد.
او حرکت نمی کند.
صدای صوت از بالا.
حرکت نمی کند.
تنگ به او نزدیک تر می شود و جلوی صورتش تاب می خورد.
حرکت نمی کند.
تنگ به بالا می رود و ناپدید می شود.
شاخه به حالت افقی بر می گردد، شاخه های درخت باز می شوند، سایه ایجاد می شود.
صدای صوت از بالا.
حرکت نمی کند.
درخت بالا می رود و محو می شود.
او به دستهایش نگاه می کند.

دانلود فایل PDF آن:
بازی بدون کلام یک

19 تیر 1387





نظر خوانندگان:


نوژن  [www|@ ] :   (شنبه، 22 تیر 1387، ساعت 22:44)

wowخیلی خوب!نظرت با اجرای اون چیه؟


محمدعلی  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 26 تیر 1387، ساعت 17:21)

دوست عزیز آقای آراز ، در وبنوشت بنده در مورد مطلب " حس پنهان " که برداشت شخصی بنده از این فیلم بود دیدگاهی مطرح کرده بودید که در همانجا پاسخ دیدگاه شما را دادم .موفق باشید .
http://mohammad.2students.ws/hese-penhan/#comment-912


EM  [ www|@ ] :   (جمعه، 28 تیر 1387، ساعت 18:10)

سلام جناب آراز بارسقیان

من خواننده وبلاگ شما نیستم و بطور اتفاقی از طریق "وبلاگ چیزی شبیه آن" و کامنت تان برای این وبلاگ با نوشته ها و البته ترجمه ها!ی شما آشنا شدم...
یک راست میرم سر اصل مطلب... ترجمه های شما... البته اگه واژه ترجمه درست باشه. عرض میکنم چرا...
(فكر كنم شما مترجم پركاري هستيد ؛ البته اونطور كه خودتون توي وبلاگتون فرموديد. )
............
ترجمه فیلمنامه شاهکار "Eternal Sunshine Of The Spotless Mind" که شما "نور ابدی ذهن خاموش"!! ترجمه کردید.
من خودم شیفته ی این فیلم هستم... وقتی دیدم کسی حوصله به خرج داده و این فیلمنامه رو ترجمه کرده کلی ذوق کردم ولی ... کاشکی شما هیچ وقت این فیلم و فیلمنامه رو نمی دید و ترجمه نمی کردید.
شما چطور به این نتیجه رسیدید که " The Spotless Mind " باید "ذهن خاموش!" ترجمه بشه؟
شاید "درخشش ابدی یک ذهن پاک" ترجمه مناسبتري برای این عنوان است ( بیشتر توضیح میدم... معادل ترجمه هایی که نوشتم کاملا دقیق نیستند ولی خب برای حرفی که میزنم باید دلیلی هم بیارم دیگه!).

من چند نمونه اتفاقی از فیلمنامه ترجمه شده ی شما رو انتخاب کردم و با متن اصلی تطبیق دادم.(البته فیلمنامه ی شما شوتینگ اسکريپت- فیلمنامه ی فیلمبرداری شده- نیست و از روی آخرین ورژن بازبینی شده که در چهارم فورییه 2003 نوشته شده، فیلمنامه رو ترجمه کردید.)

نمونه ها:
عنوانی که انتخاب کردید "نور ابدی..." چطور میتونه معنای شعر"الکساندر پاپ" رو برسونه... و در داخل متن هم شما به شکل مثله شده ای اون رو ترجمه کرده اید.
ترجمه شما از جمله ي نيچه: "خوشبخت فراموشكارانند؛ كه مي توانند حتي از اشتباهات بزرگشان هم چيز بهتر بياموزند" ميشه بگيد منظورتون از "چيز بهتر" چيه؟؟ مثلا اين متن ادبي يه!

اين فكر كنم مناسبتر باشه (ترجمه ي اين قسمت مال آقاي مليحي يه):
"خوش به سعادت فراموشكاران، كه حتی خطاهاشان هم به فرجام نيك می رسد."

ترجمه شما از شعر الکساندر پاپ (البته مطمئنا داستان این شعر رو میدونید!):
"چقدر روستایی پاک خوشبخت است؟ جهان فراموش می کند، با فراموش کردن. نور ابدی ذهن خاموش! هر دعایی مستجاب می شود و هر آرزویی تحقق می یابد."
نور! ابدی ذهن خاموش! ... میشه بگید این پارادوکس و تناقض در جای متن اصلی شعر اومده که ما خبر نداریم؟!
روستايي! روستايي كجا بود؟ راهبه درستشه... پاپ داره قضيه "الوييزه و پير آبلار" كه ديرنشين شدند، رو تعريف ميكنه...

دیالوگ های فیلم (که در جاهای مختلف فیلمنامه هم تکرار شده اند):
"جوئل من یه چیز کامل نیستم . من فقط یه دختر قاطی ام! که دنبال یه ذهنیت! میگرده. من عالی نیستم."
(نیاز نیست ترجمه کاملا تحت الفظی باشه و اصلا زیبایی کار رو در نظر نگیرید.) ميشه بگيد منظورتون از قاطي چيه كه مدام ازش استفاده كرديد. ميتونستيد اين رو هم تحت الفظي ترجمه كنيد.

شاید این ترجمه مناسبتر باشه:
" من یه فرشته نیستم. من فقط یه دختر لاس زنم كه دنبال راحتی و آرامش خودشه. منم مث بقیه م."
ترجمه شما: ديالوگها: (البته اين ديالوگها رو ميشه جور ديگه اي هم ترجمه كرد ولي شما بكلي حالت ادبي و حداقل يك ترجمه مناسب رو در نظر نگرفتيد.)

"... فكر مي كنم كلمنتاين فكر مي كنه با خوابيدن يا حداقل نشون دادن قصد خوابيدن با بقيه ....- ديالوگهايي رد و بد ميشود – چون وقتي تو اينو ميگي خيلي آزارم ميده....."

ترجمه شايد مناسبتر:
جوئل(روی نوار): كلمنتاين فكر ميكنه تنها راهی كه مردم ممكنه اونو دوست داشته باشن؛ اينه كه بره باهاشون لاس بزنه... يا حداقل جلوی ديگران خودشو يه "دختر لاس زن" نشون بده... اون خيلی آدم ناامید و سستی يه. بالاخره يه روزی ميره و... با همه لاس ميزنه...
كلمنتاين: من اينكارو نمی كنم.
جوئل: منم اينطوری در موردت فكر نمی كنم.
كلمنتاين: چون من اينكارا رو نمی كنم.
جوئل: ميدونم.
كلمنتاين: خيلی ناراحتم ميكنه كه تو اينو گفتی؛ چون من با كسی لاس نزدم.
جوئل: واقعا متاسفم.
...................

دیالوگها:
کلمنتاین میگه "ولی بهشون فکر می کنی........ چون این اتفاقیه که برام می افته.
جوئل: باشه.
کلمنتاین: باشه."

اینا دیالوگهای كلیدی و تكرار شونده ی فیلم هستند و شما اون رو "باشه" ترجمه كردید.(هرچند قسمت اول ديالوگها رو هم درست ترجمه نكرديد.)
جوئل و كلم دارن درمورد بی اهمیتی و فراموش كردن این جملات حرف می زنند...

اوكی اینجا بهتر بود "مهم نیست" ترجمه بشه. اگه فيلم رو ديده باشين (كه مطمئنا ديديد متوجه قضيه ميشيد)
اشتباهات شما درمورد ترجمه اين فيلمنامه خيلي بيشتر از اينهاست كه حوصله نوشتن شون رو داشته باشم.
*****

در مورد ترانه وايولت هيل (كه شما به تپه بنفش! ترجمه ش كرديد) :"Viollet Hill" اسم يك خيابون نزديك " ابي راود"ه و نه يك تپه به رنگ بنفش! (ريتم آهنگ هم از روي كارهاي بيتلز گرفته شده.)

گمانم شما ترجمه "Viva La Vida" رو همه اشتباه ترجمه كرديد و كسي شما رو متوجه اشتباه تون كرد.
من البته فقط متن فيلمنامه اي رو كه توضيج دادم, خوندم (البته اونم نصفه نيمه!) و باقي كارهايتان رو هم عطايش را به لقاءش بخشيدم.
*****
نقدی که نوشتم(اگه گفت بشه نقد!)از سر علاقه به این فیلم بود. همین.
دوست عزيز لطف كنيد بيشتر در مورد متنهايي كه قراره ترجمه كنيد؛ مطالعه داشته باشيد.
و بازهم لطف كنيد هيچوقت شاهكارهاي سينما و ادبيات رو ترجمه نكنيد
و اگر هم اينكار رو كرديد در سطح گسترده منتشر نكنيد.


آیدا  [www|@ ] :   (یکشنبه، 3 شهریور 1387، ساعت 12:17)

سلام.من دانشجوی تئاتر هستم و برای اتود های کلاسی دنبال نمایش نامه و فیلم نامه می گردم،اگه می تونید کمکم کنید.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.