از اين اطراف چه خبر؟

اين اطراف چه خبر است؟ خب حرفهای زيادی دارم برای گفتن. اهل اين هم نيستم که خفه خون بگيريم و هيچی هم نگم. می گم، ‏خدا رو شکر کسی هم نيست که سانسور کند.‏

اول بذاريم با خسرو شکيبايی شروع کنيم. خدای من، نمی فهمم، واقعاً نمی فهمم که چطور يک جامعه می تواند فردی را اين چنين ‏نابود کند. صفحه هات روزنامه ها را که باز می کنيد چشمتان به يادبودها می افتد. به يادبودهای آقای شکيبايی. همه می گويند چه ‏بی خبر رفت، چقدر يک دفعه رفت. به نظرم اين حرفها صادقانه نيست. اين حرفها بيشتر شبيه دور کردن خود از گناه است. ‏آخرين تصويری که از خسرو شکيبايی دارم، معرفی ای است که اول فيلمهای جشنوارة فجر سال گذشته (1386) انجام می داد. و ‏اين تصوير چه بود؟ مرد درب داغان و شکسته و وصله پينه ای زده ای به نام خسرو شکيبايی عصا به دست می آمد وسط ‏تصوير با بيانی افتضاح بهار بيست و ششم (شايد هم بيست و پنجم) سينمای ايران را تبريک می گفت. به قدری مسخره بود که در ‏سينمای منتقدان مطبوعات، که مثلاً بايد آدمهای با شخصيت و اهل قلم حضور داشته باشند تقليد صدای او را می کردند. چطور ‏می شد نديد که او مريض است؟ چطور می شد نديد که اين مرد از پا افتاده است؟ چطور می شد نديد زمانه و جامعه با او چه کرده ‏است؟ که حالا بعد از شش هفت ماه يک دفعه خبر فوتش همه جا پخش می شود، می گويم خبر کوتاه بود و يا چقدر زود رفت؟
من فيلم هامون را نمی فهمم، درکش نمی کنم، اما بازی ديوانه وار و يک نفس شکيبايی را نمی توانم فراموش کنم؛ فرياد، زجر ‏کشيدن ــ بازی روان و خوبش. او حسن نيت خودش را نشان سينما و تئاتر داد ــ خدا رو شکر تاريخ هنر هم هميشه آدمای دلپاکش ‏را عزيز می شمارد. اما بحث اينجاست که او می توانست پتانسيل بيشتری از خودش نشان دهد. می توانست در نقشهايی بهتر ‏بازی هايی بهتر از خودش نشان دهد. بخواهم می توانم تا صبح اين بحث را ادامه دهم، ولی بگذاريم روح اين مرد در آرامش باشد.‏
آقای خسرو شکيبايی خدا شما را مورد آمرزش خودش قرار دهد. می توانستيم با شما مهربان تر باشيم و بيشتر از حضورتان لذت ‏ببريم...‏
روحتان آرام.‏

توی يکی از پستها نوشتم که بالاخره به يکی از آرزوهايم کوچکم رسيدم: چارلی بران در روزنامة کارگزاران به چاپ رسيد. به ‏مدت سه هفته و آن هم هر روز. اما نگفتم آدم وقتی چيزی را آرزو می کند بايد بسيار مواظب باشد، چون ممکن است به آرزويش ‏برسد و اتفاق بدی برايش بيفتد. کرکرة چارلی بران به علت نامشخص برای بنده و مشخص برای اهالی روزنامة کارگزارن پايين ‏کشيده شد. من چندين عامل را نتيجة اين اتفاق می دانم. ‏
اگر سرسری بگيريم ماجرا را می گويم با اسم من و به نسبت با خودم مشکل داشتند! (چقدر مسخره!)‏
اگر کمی جدی تر شويم می توانيم بگويم مخاطب پس زده و ارتباط نگرفته. چيزی که من تا امروز در جريانش هستم اين است: ‏خود بچه های روزنامه (به گفته خودشان) می گفتند اين چيز لوس چيه، مسخره است و خنده دار نيست. به نسبت هم مردم همين ‏حرف را می زنند. يکی به دفتر روزنامه پيامک داده بود که اين چارلی بران ترويج بی حجابی در جامعه است! من حق می دهم. ‏به مردمی که "اخراجی" های مسعود ده نمکی پر فروش ترين فيلم تاريخشان است، طنز مورد علاقه شان برره و کمدين مورد ‏علاقه شان جواد رضويان است، عميقاً حق می دهم. و از آن بدتر به مردمی که تيراژ کتابشان از دو هزارتا تجاوز نمی کند و ‏روزنامه هايشان تا دويست سيصد هزارتا بيشتر نمی رسد (خدای من چه می گويم! بعضی از روزنامه ها که پنجاه هزارتا هم ‏نيستند) و از همه و همه بدتر فرهنگ شفاهی و مکتوب تا اعماق وجودشان ريشه دوانده است بيشتر از اين انتظار نيست. اما ‏بحثی برای خودم وجود داشت: بايد از يک جايی شروع کرد، می شد اين فرهنگ را جا انداخت. اما نمی دانم، نمی دانم چرا وقتی ‏می خواهی در راه خدا هم به قول دوستان روشنفکر "فرهنگ سازی" بکنی، دوستان خودی هم برايت چاقو می کشند، چه برسه به ‏غريبه ها. و درک نمی کنم چطور کاری که در طول پنجاه سال 350 ميليون مخاطب در جهان داشته است و در بيشتر از 75 ‏کشور و 2500 روزنامة معتبر جهان به چاپ می رسيده و هيچ خطری برای جامعه و سياست و فرد نداشت، اين طور يک دفعه ‏از صفحة روزنامه ای حذف شود ـ گويی هيچ گاه وجود نداشته است.‏
يک حدس ديگر اين است که از طرف مراجع نظارت بر روزنامه ها تهديد شده باشند و يا خود سردبير روزنامه ترسيده است. ‏چون تصوير يکی از آن چيزهايی است که می شود به خاطرش خون به پا کرد. و به انواع و اقسام بی احترامی ها نسبتش داد.‏
اين هفته آنقدر از نظر روحی در وضعيت بدی بودم که اعصاب نداشتم پايم را بگذارم روزنامه و از آن بدتر کسی جواب تلفن مرا ‏هم نمی دهد ـ شايد هم من بد موقع تماس می گيرم. بالاخره يک روز مشخص می شود داستان از چه قرار بوده است و اميدوارم ‏هيچ کدام از حدسها نباشد.‏
دو مورد ديگر دربارة اين مسائله: اول از همه که يک کار تجربه نياز به عمل دارد و در عمل همه چيز مشخص می شود. من ‏تازه می خواستم برای هفتة چهارم يک کار تازه انجام دهم که به هيچ جا نرسيد. گاهی اوقات "فقط خدا می داند" و بهتر است خود ‏خدا تصميم بگيرد. دو اينکه می خواهم واقعاً از مهدی يزدانی خرم که اين فرصت کوچک را در اختيارم قرار داشت تشکر کنم. ‏فکر می کنم او به سهم خودش کارش را انجام داد، هر چند می توانست اين سهمش را تبديل به يک سهام جاودان و بزرگ بکند. ‏شايد وقتی ديگر اين اتفاق بيفتد. اما اين باعث نمی شود که از او تشکر نکنم.‏

خدايا، اين هفته در آشغال دانی بودم، در آشغال دانی زندگی ام و هنوز هم اين حضور کم و بيش ادامه دارد.‏
يادم می آد قبلاً به هر کجا که می رفتم به تنها چيزی که نمی دادم فضای فيزيکی و جو فکر حاکم بر آنجا بود! (چه اشتباهی) چند ‏وقتی است که حساس تر شدم. به جايی که در آن غذا می خورم، به غذايی که می خورم، به جايی که برای تماشای تئاتر می روم ‏و يا به خانه يا دفتر کار هر کسی که می روم. خيلی حساس تر شده ام و دقيق تر. تا قبل از اين پايم به دانشگاه هنر و معماری سر ‏خيابان فلسطين باز شده بود، اما دقت نکرده بودم، دقت نکرده بودم آنجا شبيه يک قفس است که اسمش را گذاشته اند دانشگاه هنر. ‏گويی هر چيزی که با هنر نسبت دارد محکوم به نابودی است و اين دانشگاه هم دست کمی ندارد. بيشتر با خودم فکر کردم، ياد ‏دانشگاه سينما تئاتر افتادم، آنجا هم يک قفس است. ياد دانشگاه هنرهای زيبا افتادم، آنجا...آنجا فضا کمی بازتر است، اما قفس ‏ديگری است.‏
و اين دانشگاه آزاد عزيز چه؟ شهرية سرسام آور، امکانات در حد توالت عمومی پشت تئاتر شهر. و وای بر اين پايان نامه ها. ‏دربارة تئاتر می گويم! دربارة بقيه چيزها نمی دانم. خيلی اتفاقی در اين هفته دو کار ديدم. يکی که آنقدر فاجعه بود که شروع نشده ‏رفتم پی کارم. دومی ــ خدای من. ما سال 82 نمايشنامة باغ وحش شيشه ای را در سالن سمندريان دانشکدة هنرهای زيبا اجرا ‏کرديم. تا قبل از ديدن باغ وحش شيشه ای که امروز به عنوان پايان نامه به پاچة تماشگرها رفت، فکر می کردم باغ وحشی که ما ‏اجرا کرديم چه و چه و چه کم داشت و می توانست چه و چه و چه باشد. و وای بر اين دنيا. بذاريد نگويم ما! چون من در آن ‏گروه نقش پاورقی را داشتم و هنوز هم دارم. اما می گويم بچه ها. خب چطور می شود شما پايان نامه اجرا کنيد و در کمال خجالت ‏يک تحليل، يک ميزانسن، يک راهنمايی در بازی بلد نباشيد؟ نمی دانم، اين را بايد از اساتيد محترمتان پرسيد که نسلتان را بی ‏سواد بار می آورند. و يک چيز ديگر: نداشتن يک عشق، عشق به تئاتر. ‏
و جالب اينجاست که بدانيد کار سال 82 از اين نمايشنامه، حاصل زحمت آدمهايی بود که هيچ کدامشان به جز کارگردان کار، تعلقی ‏به دانشگاه تهران نداشتند. نه آنجا درس می خواندند و نه بعدها درس خواندند.‏
ديگر دلم نمی خواهد ادامه دهم. فقط وقتی که وضعيت تئاتر و هنر در کشور برای بزرگترها اين است، بايد گفت وای به حال ‏شاگردها.‏

خدايا امشب زياد حرف زدم و هنوز حرفهايم تمام نشده است. اما فکر می کنم لازم باشه تمامش کنم. حداقل برای حالا تمامش کنم تا ‏بعد.‏

تا بعد...‏

۲۹ تير ۱۳۸۷





نظر خوانندگان:


زهرا  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۳۰ تير ۱۳۸۷، ساعت ۹:۰۰ بعدازظهر)

خيلي خوب نوشتي.ما آدم هاي واقع بيني نيستيم . نوستالژي خونمان بالاست.تا كسي هست ناديده مي گيريمش . حتي اگر زورمان برسد لگدي هم به سمتش پرتاب مي كنيم اما وقت رفت مي گوييم واي از اين ذخيره هنر و انسان كامل.واويلا سر مي دهيم.يك جايي خواندم آدم هاي بد مثل ادم هاي بد بدي مي كنند.آدم هاي خوب مثل ادم هاي خوب خوبي مي كنند.خورشيد مثل خورشيد مي درخشد و ماه مثل ماه مي تابد.زرد مثل زرد زرد است و سياه مثل سياه سياه.ما ايراني ها هم مثل ما ايراني ها هميشه همين طوري رفتار مي كنيم.انگار هم نمي خواهيم اصلاح شويم.چون طبق ما هميني كه هستيم هستيم.


نوژن  [www|@] :   (جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۲:۵۷ بعدازظهر)

خدای من!آراز چقدر دلت پره!:( با همه ی چیزایی که نوشتی موافقم!جایی که ما هستیم پر از کمبود هاست,و این وضعیت همچنان ادامه داره...(یه حرف کاملاً تکراری وجود داره که میگه تا بوده همین بوده{بدبختانه!!!})


مهسا  [www|@] :   (شنبه، ۵ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۹:۲۹ بعدازظهر)

با سلام و خسته نباشید.
بازیتون تو نمایش اتللو عالی بود،خود نمایش هم که محشر بود از این همه خلاقیت و نوآوری شگفت زده شدم،مخصوصا آخرش که یاگو و کاسیو به گودو اشاره کردن داشتم دیوونه می شدم.خلاصه کلی خسته نباشید شما و گروهتون


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.