Semper Fi

این داستان از کتاب «خلق داستان کوتاه» انتخاب شده است.
دیمن نایت یکی از معروف ترین نویسنده های داستانهای علمی تخیلی است. کتاب خلق داستان کوتاه در واقع به تکنیکهای داستان کوتاه نویسی اختصاص دارد. به نظر شخصی خودم یکی از بهترین کتابها در این زمینه است. به من که خیلی کمک کرده است.
بالاخره بعد از مدتها درگیری ترجمة کتاب تمام شد. فقط مشغول کارهای نهایی آن هستم.
امیدوارم کتاب به نمایشگاه سال دیگر برسد.

فقط یک توضیح:
Semper Fi ‏ یک واژة لاتین است و اصطلاحی است که تفنگداران نظامی آمریکایی از آن استفاده می کنند.‏
می شود عوض همیشه وفادار، از واژة «هم قسم» هم استفاده کرد. شما کدام را می پسندید؟

همیشه وفادار یا هم قسم

باد خنکی می وزید و شلوار سیلک سفیدش را مثل پرچمی در هوا و بر خلاف بدنش تکان می داد، موهایش در باد ‏تکان می خوردند. از دو هزار پایی می توانست کوه های از هم گسسته و امواج سبزی که یکی بعد از دیگری می ‏رفتند را ببیند. کاخ فقط مربع پوک عاج شکلی بود که به راحتی می شد بین شست و سبابه خوردش کرد. چشمهایش ‏را بسته بود، بدنش سرمست هوا بود، در تمام انگشتانش زندگی را احساس می کرد.‏
خمیازه ای از روی سرمستی کشید. گاهی اینجا به دور از سنگهای مرمر و ملافحه های مخملی، فواره ها و ‏دخترهایی که با شلوارهای نازک به پا داشتند از خواب بیدار شدن خوب بود...لذتی در این تنهایی و آرامش بود.‏
صدای عذر خواهانة حشره ای گفت: " قربان، معذرت می خوام."‏
چشمهایش را باز کرد، به اطراف نگاهی کرد. جانوری که " حشرة دوپا" صدایش می کرد، همان جا بود. حشره ای ‏بود با بدن هفتاد و پنج میلی متری لاغر و کشیده، صورتی نیمه انسان و نیمه حشره و بالهایی نا مشخص که فقط ‏بتواند از نقطه ا ی به نقطه ی دیگری برود به کارش می آمد.‏
مرد گفت: "زود اومدی."‏
‏"نه قربان. الان وقت درمانتونه."‏
‏"همیشه همینو می گی ـ وقت درمانتونه!"‏
‏"قربان براتون خوبه."‏
‏"خُب، شکی نیست که درست می گی."‏
‏"قربان مطمئنم که دارم درست می گم."‏
‏"خیلی خوب. برو گمشو."‏
جانور نگاهی به او کرد، بعد با باد هم جهت شد و به طرف نوری که داشت کم می شد رفت. گری میچل او را تا ‏وقتی که در نور سبز پس زمینه کاملاً محو شد نگاهش کرد. بعد در هوا یکور شد، چشمهایش را بست و منتظر ‏تغییر شد.‏
لحظه ای که این اتفاق می افتد را خوب می شناخت. با تنبلی گفت " بینگ" و ناگهان جهان اطرافش را احساس کرد. ‏باد دیگر نمی وزید، کوه ها و آسمانی در کار نبود. داشت هوای مرده را تنفس می کرد. حتی سیاهی پشت چشمهای ‏بسته اش هم رنگ دیگری شده بود.‏
با احتیاط حرکتی کرد، صندلی بالشت ور آمده را در پشتش احساس کرد. چشمهایش را باز کرد. در همان اتاق قدیمی ‏بود، همان اتاق کوچک عجیبی که تا خرخره اش را با لوازم سرگرم کننده پر کرده بود. مهم نبود چند وقت یک بار ‏به آنجا بر می گردد چون اتاق همیشه همان بود. آن قدر تاثیر خنده داری رویش گذاشت که دوباره چشمهایش را ‏بست و صورتش از خنده ای خاموش تکانی خورد.‏
دقیقه ای بعد دراز کشید و سینه اش را با خرخری خالی کرد و بعدش از بینی اش نفس عمیقی کشید. با اینکه بدنش ‏کمی درد می کرد اما احساس خوبی بهش دست داد. بلند و به پشت دستهایش نگاه کرد. همان دستهای قدیمی خودش ‏بودند!‏
به قدری بلند خمیازه کشید که فکش تلغی کرد، بعدش خنده ای کرد که دندانهایش معلوم شد و خودش را از روی ‏صندلی نیمه تخم مرغی شکل بلند کرد. سیمها و لوله های آویزانش از هر طرف به حرکت در آمدند. کلاه را از ‏سرش جدا کرد و سوکتی که به سرش وصل بود را بیرون آورد. کلاه را ول کرد و گذاشت روی سیمی که وصلش ‏بود تاب بخورد. او لوازم مونیتورینگ را از پشتش باز کرد، بقیه کمر بندش را هم کشید و عریان در وسط اتاق ‏ایستاد.‏
صدای کلیکی از ساعت اصلی که روی صفحه ی کنترل بود بلند شد و میچل صدای شر شر آب از دوش حمام را ‏شنید. از ساعت پرسید:" فرض کنید که نمی خوام دوش بگیرم؟" ولی اون باید مطابق برنامة هر روزه دوش می ‏گرفت.‏
او دستی روی صورت نتراشیده اش کشید. شاید واقعاً باید ابزاری درست می کرد تا وقتی زیر دستگاه است ‏صورتش را بزند. می توانست دستگاهی زیر فکش بگذارد که در برابر کمتر فشاری حساسیت نشان بدهد...ولی ‏ممکن بود بیشتر از آن چیزی که به نظر می رسید دردسر داشته باشد.‏
به خودش در آینه خیر بود. در چشمهایش برق طعنه آمیزی دید. همان افکار قدیمی! تیغ را برداشت و مشغول ‏اصلاح شد.‏
وقتی از حمام خارج شد ساعت دوباره صدایی کرد و سینی روی میز صبحانه سر خورد. املت، بیکن، آب پرتقال، ‏قهوه. از کمدش شلوار کمرنگ آبی و پیراهنی برداشت، پوشیدشان و نشست و صبحانه اش را خورد. غذا غذا بود، ‏مقوی؛ این تنها چیزی بود که می شد درباره اش گفت.‏
وقتی صبحانه اش تمام شد یک سیگار روشن کرد و چشمهایش را به حالت نیمه باز گرفت و دود را از میان ‏سوراخهای بینی اش به هوا داد. تصاویر مبهمی را دید، اما سعی نکرد به هیچ کدامشان توجه کند.‏
او متوجة سیگار به ته رسیده شد. از لب جدایش کرد. به طرف در که رفت، به نظرش رسید صندلی و دستگاه ‏کنترل دارند به شکل سرزنش آمیزی نگاهش می کنند. چیز متروک و سوزناکی در آن صندلی نیمه تخم مرغی بود: ‏آن سیمهای پراکنده. او قول داد: "امشب." در را باز کرد و بیرون رفت.‏
نور خورشید کم رنگ و محو از پس شیشة بزرگ و آنسوی رودخانة شرقی داشت بر می آمد. گل شیپوری که در ‏گلدان سرامیکی بود برگ دیگرش شکفته بود. روی دیوار، آن طرف تر از پنجره تابلویی از پالاک ‏ سر و ته ‏آویزان بود. میچل پوزخند طعنه آمیزی به آن زد.‏
گزارش ها در پوشه های نارنجی خودشان یک طرف میز ماهونی رنگش سوار ستون شده بودند و نامه ها در سوی ‏دیگر میز بودند. در وسط میز، روی زیرمیزی سبزش، تکة چوب کاج و چاقوی تاشوی بازی بود.‏
چراغ قرمز پیام گیر مدام چشمک می زد. میچل نشست و برای دقیقه ای به آن نگاه کرد، بعد دگمه را فشار داد. "بله ‏خانم کرتیس؟"‏
‏"آقای پرایس می خواستن ببینن شما وقت دارین. می تونم بهشون بگم بیان تو؟"‏
‏"باشه، بگو بیاد."‏
میچل اولین گزارش را برداشت و به طرح ها و نمودار ها نگاهی کرد و دوباره گزارش را سرجایش گذاشت. ‏صندلی را چرخاند، تکیه داد و با چشمان خواب آلودش به منظرة مه گرفتة زرد رنگ نگاه کرد. یدک کشی به ‏آرامی از رودخانه بالا می رفت و از خودش دود سفید و زردی بیرون می داد. در سمت کویین خانه های چند ‏واحدی مثل خانه های بچه ها شده بودند. نور خورشید از ردیفهای ظریف پنجره ها بازتاب پیدا کرده بود.‏
از اینکه می دید اینها هنوز آنجا هستند احساس کنجکاوی می کرد؛ او آن طرف را سالها بود که تبدیل به جنگلی ‏کرده بود. حس خاصی به آن داشت، مثل عکس فوری های قدیمی بودند که کهنگی داشت زردشان می کرد. کمی ‏آزارش می داد، این بازگشتها، همیشه مثل بازگشتی دوباره به گذشته بود. حس خیلی ضعیفی از اشتباه...‏
صدای باز شدن در را شنید و برگشت تا جیم پرایس را که دستش روی دستگیره بود ببیند.‏‎ ‎میچل لبخندی زد و ‏دستش را در هوا تکان داد."چطوری پسر ــ حالت چطوره؟ پوز واشینگتنی ها رو به خاک مالیدی؟"‏
‏"نه اون طوری که انتظارشو داشتم!" پرایس با آن گردن ماهی خوار شکلش جلو آمد و در صندلی خم شد، خودش ‏را کشید و انگشتهای کشیده اش را بهم فشرد.‏
‏"بد شد. مارج چطوره؟"‏
‏"خوبه. دیشب ندیدمش، ولی امروز صبح بهم زنگ زد. خواست که ازت بخوام ــ"‏
‏"بچه ها چطورن؟"‏
‏"خوبن." لبهای نازک پرایس بر هم فشار آوردند، چشمهای قهوه ای او با جدیت خیرة میچل شدند. هنوز هم مثل ‏بیست ساله ها، با نگاهی بهش می شد گفت از روزهایی که شرکت میچل ـ پرایز تنها فکری در خانه ای در وست ‏برن بوده تغییری نکرده بود. کت شلوار هزار دلاری و کرواتی خوب گره زده شده تنها تغییرات بودند. اینها به ‏علاوه ناخانها؛ زمانی آنها با سرعت کوتاه می شدند، اما حالا مانیکور براقشان کرده بود. "میچ، بهتره بریم سراغ ‏کار. کی نتیجة نهایی تحقیقات روی دستگاه جدید آماده می شه؟"‏
‏"گزارش استیونسون روی میزمه ـ هنوز نگاش نکرد."‏
پرایس چند بار پلک زد و سرش را تکان داد. "حواست هست که سی و شیش ماه پروژه گیر همینه؟"‏
میچل با تبلی گفت: "وقت داریم." و رفت تا چاقو و یک تکه چوب را بر دارد.‏
‏"پونزده سال پیش این طوری حرف نمی زدی." ‏
میچل گفت: "اون وقتا کاسه داغ تر از آش بودم." چوب را در دستش پشت و رو کرد، کمی خاک نشستگی را در ‏جایی که هنوز نبریده بود احساس کرد. چاقو را بر لبة چوب گذاشت و آن را طوری روی چوب کشید که بتواند ‏بریدن را کاملاً احساس کند.‏
‏"میچ گور پدرش، من بیشتر نگران خودتم ـ این جند ساله خیلی عوض شدی. قید کارو زدی."‏
‏"تو گزارش فروشمون مشکلی پیش اومده؟" میچل تکة بریده را با انگشتش لمس کرد، برگشت تا از پنجره خیرة ‏بیرون شود. با خودش فکر کرد رفتن به دل آسمان آبی و رد شدن از روی ساختمانهای ساختگی و رسیدن به ‏اقیانوس خالی کار جالبی است...‏
صدای ظریف پرایس با بی حوصلگی گفت: "معلومه که داریم پول در می آریم. رو یه سری چیزای کوچولو داریم ‏پول در می آریم. ولی الان پنج ساله که چیزی تو بازار ندادیم. چی کار باید بکنیم، همین طوری تو سرازیری ‏بمونیم؟ این همة اون چیزیه که می خوای؟"‏
میچل گردید تا بتواند همکارش را ببیند. با خون گرمی گفت: "جیمِ خودم، کی می خوای دیگه شلش کنی؟"‏
در صدای کرد و دختر مو مشکی وارد اتاق شد، او لویز بریجیت منشی پرایس بود."آقای پرایس ببخشید که مزاحم ‏می شم، ولی دولی نمی تونست از آیفن باهاتون تماس بگیره."‏
پرایس به میچل اشاره کرد."باز دگمه رو اشتباه زدی؟"‏
میچل به پیام گیر نگاه متعجب، اما بی خیالی انداخت. "آره فکر کنم."‏
دختر گفت: "حالا هر چی؛ آقای دیدریش اینجان. گفته بودین تا اومدن ــ"‏
پرایس گفت:"لعنتی." و بلند شد و ادامه داد: "کجاست؟ تو اتاق مهمانه؟"‏
‏"نه آقای توروالد بردنشون به آزمایشگاه شمارة یک. وکیل و دکترش هم همراهشه."‏
پرایس غرغری کرد و با عصبیت جیبش را گشت. "می دونم. اون لعنتی رو کجا گذاشتم ــ آهان ایناهاش." چند ‏یادداشتی که با خط بد روی کارتهایی نوشته بود از جیبش در آورد. "خوب ببین لویس زنگ بزن بهشون بگو الان ‏می آم."‏
‏"چشم آقای پرایس." او لبخندی زد، گشت و از اتاق خارج شد. نگاه مهربان و آرام میچل او را همراهی کرد. مثل ‏بقیه دخترها بد ظاهر نبود. یادش آمد او را سه چهار سال پیش از آن طرف به اینجا منتقل کرده است. اما دختر ‏تغییرات زیادی کرده بود، کمرش باریک تر شده بود استخوان ترکانده بود...خمیازه ای کشید.‏
پرایس بی هوا پرسید: "می خوای همینجا بشینی؟"‏
‏"می خوای بشینم؟"‏
‏"نمی دونم میچ ــ برات مهمه؟"‏
میچل گفت: "معلومه که مهمه." و بلند شد و دستش را به شانة او انداخت. "بریم."‏
آنها از راهروی شلوغ گذشتند. پرایس گفت: "ببینم چند وقته شام بیرون نرفتی؟"‏
‏"نمی دونم. یکی دو ماهی می شه."‏
‏"خوب امشب بیا بیرون. مارج گفت حتماً شب دعوتت کنم."‏
میچل این پا آن پا کرد، بعدش سر تکان داد. "باشه جیم، مرسی."‏
آزمایشگاه شماره یک محل ارائة دستگاه بود ـ تماماً با روکشهای قرمز مایل به زرد و گلدان تزیین شده بود، صندلی ‏تخم مرغی شکل هم در آن میان نمایان بود، درست شبیه تابوتی در وسط سردخانه. در پشت صندلی یک دو جین ‏چراغ های رنگی دیده می شد که در یک سمت میز کنترل قرار داشت.‏
وقتی وارد شدند، سرها به طرفشان گشت. میچل در آنی دایدریچ را شناخت ـ مردی چهارشانه و مو طلایی که در ‏اوایل دهة چهارم زندگی اش بود. چشمهای آبی رنگ دایدریچ خیره او شد. میچل وقتی متوجه شد که او از آنچه در ‏تلویزیون به نظر می رسد پرابهت تر و پر جذبه تر است شک زده شود.‏
مسئول آزمایشگاه، توروالد، در حالی متخصصان با لباس های فرم سفیدشان در آن پشت مشغول کار بودند، شروع ‏به معرفی آنها کرد، "کشیش اعظم دایدریچ و آقای ادموند وکیلشان و البته دکتر تاب¬من که می شناسیدشون."‏
با همدیگر دست دادند. دایدریچ گفت: "امیدوارم بدونید برای چی اومدم اینجا. اصلاً قصد سازش ندارم." در آن ‏چشمهای مات می توانستی جدیت و مصمم بودن را ببینی. ادامه داد: "شماها بهم گفتین که اگر تجربة کار با این ‏دستگاه رو داشته باشم، می تونم بهتر حمله کنم. اگه نتونید باعث شید که چیزی فکرمو عوض کنه، اون وقت ‏جلوی کارتون رو می گیرم."‏
پرایس گفت: "بله آقای دایدریچ، متوجه هستیم. ما نمی تونستیم کار دیگه ای بکنیم."‏
دایدریچ با کنجکاوی به میچل نگاه کرد و گفت: "شما مخترع این دستگاه هستید؟"‏
میچل با سر تایید کرد و گفت: "خیلی وقت پیش اختراعش کردم."‏
‏" خُب، فکر می کنی نتیجه اش چطور بوده ـ تاثیری که تو دنیا گذاشته چی بوده؟"‏
میچل گفت: "از تاثیری که گذاشته خوشحالم."‏
چهرة دایدریچ بی تفاوت شد؛ او نگاهش را گرفت جایی دیگر.‏
تروالد در حالی که به چراغها اشاره می کرد، سریع گفت: "من داشتم به آقای دایدریچ طرز کار ذهن نگارو نشون ‏می دادم." دو تا از آن نقطه ها منظره بودند، مناظری غریب، پر بودند از درختهای پرتقال و چمنی بهرزنگ قهوه ‏ای؛ یکی دیگر نمایی بود از شهر، و چهارمی تپه ای را نشان می داد که سه صلیب چوبی ضد نور بر آن دیده می ‏شد. "دان شلتون نقاش این نقاشی ها رو کشیده. خیلی از کشیدنشون خوشحال بود."‏
ادموند ابروی سیاهش را بالا برد و پرسید: "شما از چیزی که تو ذهن آدم می گذره می تونید عکس برداری کنید؟ ‏نمی دونستم."‏
پرایس جواب داد: "این یه روش جدیده، امیدوارم بتونیم تا ماه سپتامبر وارد بازارش کنیم."‏
تروالد گفت: "خُب آقایون، اگه آماده هستید ــ"‏
به نظر رسید دایدریچ دارد خودش را تحریک می کند: " باشه. باید چی کار کنم؟ باید کتمو در بیارم؟"‏
تروالد در حالی که به میز باریک مخصوص عملیات اشاره کرد، پاسخ داد: "نه، فقط اگه می خواین اینجا دراز ‏بکشید. اگه نارحتتون می کنه می تونید کرواتتون رو شل کنید."‏
دایدریچ رفت روی میز، صورتش را در جایگاه قرار داد. متخصصی با شئی سبد مانند، اما از جنس آهن پشت ‏سرش ظاهر شد. او به دقت آن را به سر دایدریچ گذاشت، و آن را ثابت کرد. به دقت دوباره اندازة کاسکت را ‏گرفت، بعد هشت پیستون را، یکی بعد از دیگر بر روی آن گذاشت.‏
تاب¬من به متخصص که داشت کلاه را از سر دایدریچ در می آورد به خوبی زیر نظر داشت. متخصص بر سر ‏دایدریچ هشت نقطة صورتی می کشید.‏
تروالد گفت: "دکتر این رنگ بی ضرره. ما فقط می خوایم جای الکترودها رو مشخص کنیم."‏
تاب¬من گفت: "آره، فهمدیم. فقط اینکه شما مطمئنید هیچ کدوم از نقطه ها روی بخش مربوط به لذت مغز نیستند؟"‏
‏"معلومه که نه. دکتر شما خودتون بهتر می دونید که این خلاف قانونه."‏
متخصص دوباره برگشت. با قیچی کوچکی که به دست داشت موهای آن نقاط صورتی را قیچی کرد. بعد کف ‏صابون به آن نقاط زد و با تیغی که از قیچی نیز کوچتر بود، آنها را تراشید. از دایدریچ صدای در نمی آمد؛ سردی ‏تیغ لرزه ای بر او می انداخت، ولی این تنها حسی بود که از او می شد دید.‏
تروالد گفت: "همینه. حالا اسقف دایدریچ، اگر بیاید اینجا ــ"‏
دایدریچ بلند شد و به طرف صندلی ای رفت که تروالد به آن اشاره کرده بود. بالای صندلی یک کلاه کساسکت ‏آهنی آویزان بود، کمی پیچیده تر و تهدید آمیزتر از آن کلاهی که متخصصین ازش استفاده کرده بودند.‏
تاب¬من گفت: "فقط یک لحظه صبر کنید." و رفت تا دوباره همه چیز را وارسی کند. او و توروالد برای لحظه ای ‏با صدای کم با هم صحبت کردند، بعد تاب¬من با سر تایید کرد و قدم عقب گذاشت. دایدریچ نشست.‏
توروالد گفت "این دیگه تنها باریه که یه چیزی بهتون می چسپه، ولی اصلاً دردی نداره. فقط باعث می شه سرتون ‏تکون نخوره ــ"‏
رنگ چهرة دایدریچ رفته بود. در حینی که متخصصین کلاه را به سرش می گذاشتند خیرة جلو بود، توروالد که ‏پشت صندلی ایستاده بود به آرامی و احتیاط هشت سیلندر آهنی را در جاهایی که با تیغ تراشیده بود وصل کرد. ‏گفت: "مثل سورن می مونه." دگمه ای را فشار داد. دایدریچ به خودش لرزید.‏
توروالد در حالی که به طرف دستگاه هدایت گر می رفت گفت: "حالا بگید چه حسی دارید."‏
دایدریچ چشمهایش را بهم زد: "من نور می بینم."‏
‏"خوبه، دیگه چی؟"‏
‏"یه صدایی می آد."‏
‏"بله، و حالا چی؟"‏
دایدریچ متعجب شد؛ برای لحظه ای دهانش را تکان داد. گفت: "یه چیز شیرین."‏
‏"خوبه. این چی؟"‏
‏"احساس می کنم یه چیزی رو پوستمه."‏
‏"خوبه. بعدی."‏
دایدریچ سعی کرد صورتش را عقب بکشد و گفت: "پوف! بوی بدیه."‏
‏"ببخشید. این چطوره؟"‏
‏"یه لحظه گرمم کرد."‏
‏"باشه، این چی."‏
پای راست دایدریچ تکان می خورد. "به نظر می آد یه چیزی زیرمه."‏
‏"باشه. یکی دیگه."‏
دایدریچ در حالی که سعی می کرد صورتش را به طرفی بچرخواند گفت: "پوف! چه بوی بدی."‏
‏"ببخشید. این یکی چی؟"‏
‏"یه لحظه احساس گرما کردم."‏
‏"خوبه، حالا این یکی."‏
پای راست تکانی خورد. گفت: "احساس کردم یه چیزی امدم پشتم."‏
‏"خُب. فقط یکی دیگه."‏
دایدریچ ناگهان خودش را جمع وجور کرد. "احساس کردم ـ نمی دونم چطوری توضیحش بدم. حس ارضا شدن ‏داشتم." چشمهایش سردش را از روی میچل گیراند طرف توروالد. فکش محکم بهم چسپیده بود.‏
توروالد گفت: "عالیه!" و از روی سکو پایین آمد. او از روی سرخوشی پوزخندی زد. میچل به پرایس نگاهی ‏انداخت، دید او دارد دستش را با یک دستمال پاک می کند.‏
سیلندرها به حرکت در آمدند؛ تکنیسیانها کلاه را از سرش باز کردند. "همین بود. می تونید پا شید." توروالد این ‏حرف را طوری زد گویی دلش نمی خواست کار تمام شود.‏
دایدریچ از روی صندلی بلند شد، هنوز فکش بسته بود. یک دست به بالا رفت تا به جمجمعة او برسد.‏
تاب¬من گفت: "عذر می خوام." او موهای دایدریچ را با انگشتهایش کنار زد و دگمة پلاستیکی خاکستری خیره شد، ‏دگمه ای که تقریبا به پوست سر چسپیده بود، دگمه ای که یکی از نقاط بنفش را می پوشاند.‏
میچل رفت تا کنار پرایس بایسند. زیر لب به او گفت: "دوستمون تکون شککارة هشت رو خوشش نیومد. حواست ‏باشه."‏
پرایس زیرلب گفت: "می دونم." آن طرف اتاق، توروالد و سایر متخصصها دایردیچ را روی صندلی دیگری ‏نشاندند و کلاه به سرش گذاشتند. یکی از تکنسینها به او صفحة بزرگ کاغذی را نشان داد، در حالی که یکی دیگر ‏از آنها، پسر جوان رنگ پریده ای با گوشهایی بزرگ، مشغول خواندن اعداد روی دستگاه کنترل بود.‏
میچل گفت: "پسر، دست به قمار بزرگی زدی، می دونی اگه عصبانیش کنیم، می تونی حسابی جلوی کارمون رو ‏بگیره. این همه شجاعتو از کجات آوردی؟"‏
پرایس ابرو در هم کشید و پایش را تکان داد. زیر لب گفت: "منو اینقدر سریع قضاوت نکن."‏
یکی از متخصصها چندین شیشة عطر زیر دماغ دایدریچ می گرفت.‏
میچل پرسید: "کلکی تو کارته؟" ولی از پرسشش پشیمان شد و جواب پرایس را نشنید. متخصصها دایریچ را راه ‏می بردند، او را خم و راست می کردند، دستش را بلند می کردند و سرش را می گرداندند. وقتی در نهایت دایدریچ ‏را سر جایش نشاندند، صورتش سرخ شده بود. میچل در خیالات خودش می دید که می تواند از روی دیگر دایدریچ ‏استفاده کند ــ می تواند از او شوالیه ای توتانیک ‏ بسازد: اصیل، جدی و خشمگین. ولی قد و وزنش را نصف ‏کند...این طوری خنده دار می شود.‏
توروالد داشت می گفت: "سعی نکنید این بار جلوی احساساتی که بهتان دست می دهد را بگیرید. اون طوری خیلی ‏سخت تر و پیچیده تر می شه ــ یکم طول می کشه. ولی شما به اندازة کافی مواد اولیه به دستکاه دادید."‏
دایدریچ دستش را بلند کرد تا کلاه را احساس کند، دستش از میان کلی سیم گذشت. با لحنی خشن گفت: "باشه. هر ‏کاری می خواید بکنید."‏
توروالد کمی نگران بود. او به تکنسینی که پشت دستگاه بود اشاره کرد: "ورودی اول، جری." و به رو به ‏دایدریچ گفت: "اگر می خواهید فقط چشمانتان را ببندید و دستاتون رو رها کنید."‏
مرد پشت دستگاه دگمه ای را فشرد. احساس تعجبی بر صورت دایدریچ نقش بست. دستهایش دچار تشنج شدند، بعد ‏همان طور در هوا ماندند. دقیقه ای بعد سرش را به کناری چرخاند. فکش در حالت جویدن قرار گرفت. بعد ‏چشمهایش را باز کرد.‏
گفت: "عجیبه. یه موز ـ من یه موزو پوستشو کندم و خوردمش. ولی ــ هیچی تو دستم نیست."‏
‏"بله، معلمومه ــ این در اصل چیزیه که توسط یه شی دیگه ثبت شده. به هر حال آقای دایدریچ وقتی یاد گرفتید از ‏حوزه های دیگر هم استفاده کنید، می تونید به استفاده از اون فکر خودتونو بهش نزدیک کنید و اون قدر تغییرش ‏بدین تا تو دست خودتون قرار بگیره ـ یا هر تغییر دیگه ای که خواستید می تونید بهش بدید."‏
حالت دایدریچ نشان می داد که سعی می کند بیمیلی خودش را بروز ندهد. فقط گفت: "متوجه هستم." میچل او را ‏نگاه می کرد و پیش خودش فکر می کرد، به خانه می رود و ترتیب سخنرانی ای می دهد که حسابی ما را به زمین ‏بزند.‏
توروالد داشت می گفت: "تا یه دقیقة متوجة منظورم می شید. این بار هیچ چیزی رو از ذهنتون ضبط نمی کنیم ــ ‏شما خودتون هر کاری خواستید انجام می دید. فقط به عقب برید، چشمانتون رو ببندید و تو ذهنتون یه تصویر ‏بسازید، یه صحنه ایجاد کنید ــ"‏
دایدریچ با بی صبری نگاهی به ساعتش انداخت. "یعنی منظورتون اینه که من یه تصویری مثل اون تو ذهنم ایجاد ‏کنم؟" و به اسلایدهای رنگی که روی دیوار بود اشاره کرد.‏
‏"نه، نه، اون طوری نه. ما هیچ چیزی به شما نشون نمی دیم، و شما اون چیزی که خودتون بخواید رو می بینید. ‏فقط برای خودتون یه صحنه تصویر کنید و هر وقت دیدن اون صحنه داره مبهم می شه و تناسبش در می ره، ‏خودتون عوضش کنید و هر چی خواستید بهش اضافه کنید...بخوابین و خودتون امتحانش کنید."‏
دایدریچ به عقب دراز کشد، چشمهایش را بست. توروالد به مردی که پشت دستگاه است اشاره کرد.‏
پرایس خودش را از میچل دور کرد و روف طرف صندلی. در حالی که خودش را خم کرده بود گفت: "آقای ‏دایدریچ، این می تونه کمکتون کنه." دایدریچ به یادداشتی که در دست پرایس بود نگاه کرد و بلند خواندش: "و ‏نزدیک ساعت ششم بود و تمام زمین را تا ساعت نهم تاریکی فراگرفته بود. خورشید سطاه شده بود و پردة مبعد در ‏میانة آن بود."‏
دایدریچ اخم کرد؛ بعد آرام شد. سکوت طولانی شکل گرفت. دایدریچ دوباره اخم کرد. بعد از دقیقه ای دستهایش ‏لرزان دستة صندلی را گرفتند. فکش شل شد؛ دهانش به آرامی باز شد. بعد از دقیقه ای شروع کرد به تند تند نفس ‏کشیدن و لبش را گاز گرفتن.‏
تاب¬من قدم پیش گذاشت، اخم کرده بود و خواست که نبض او را بگیرد، ولی دایدریچ دست او را پس زد. تاب¬من به ‏پرایس نگاهی انداخت، پرایس سرش را تکان داد و انگشتش را به دهانش گذاشت.‏
حالتی از غم دایدریچ را فرا گرفت. نَم زیر پلکهایش جمع شد و از گونه اش پایین ریخت. پرایس در حالی که داشت ‏او را به دقت تماشا می کرد، به توروالد اشاره کرد، تورالد به طرف دستگاه رفت و حرکت کوچکی انجام داد.‏
چشمهای پر از اشک دایدریچ باز شدند.‏
ادموند در حالی که سرش را به طرف او خم کرده بود پرسید: "چی بود آقای دایدریچ؟ چی شد؟"‏
صدای دایدریچ کم بود و گرفته. "دیدم ــ دیدم ــ" صورتش کج شد و به هق هق افتاد. او خم شد گویی درد دارد، ‏دستهایش آویزان شدند، بعد انگشتهایش قرمز شدند.‏
پرایس رو گرداند، بازوی میچل را گرفت و زمزمه کنان گفت: بیا از اینجا بریم.‏
میچل پرسید: "خیلی آدم مریضی هستی، مگه نه؟"‏
اخم پرایس او را شبیه پسر بچه ای شیطان کرد. گفت: "خودم می دونم رفیق قدیمی."‏

چهارتایشان سر میز شام بودند ــ پرایس به همراه همسر مو قرمز خوشگلش؛ میچل و دختری که تا به حال ندیده ‏بود. اسمش ایلین نوتنی بود؛ بلند بود و باریک، چشمانی خاکستاری داشت و آرام بود. تازه طلاق گرفته بود، میچیل ‏فهمیده بود که یک دختر کوچک هم دارد.‏
آنها مشغول بازی بودند. ایلین بازیکن خوبی بود، بهتر از میچل بود؛ ولی وقتی میچل تو بازی اشتباه می کرد، او ‏فقط نگاهس از روی دلسوزی بهش می انداخت. زیاد صحبت نمی کرد؛ صدای آرام و خوش آوایی داشت، و میچل ‏متوجه شده بود که مدام منتظر می ماند تا او چیزی بگوید.‏
وقتی بازی تمام شد، ایلین بلند شد و گفت: "میچ از دیدنت خوشحال شدم." و دست گرمی با او داد. بعد رو به مارج ‏پرایس گفت: "بابت عصر دوست داشتنی و شام خیلی ممنون."‏
‏"نمی خوای که الان بری؟"‏
‏"چرا باید برم ــ کسی که از بچه ام مواظبت می کنه تا ده بیشتر نمی تونه خونه بمونه، منم یه ساعتی طول می ‏کشه تا خونه برسم."‏
او کنار در ایستاد، نگاهی به میچل انداخت. میچل به خوبی می توانست رابطه اش با این دختر را تجسم کند ــ پیاده ‏روی های طولانی، رفتن به رستورانهای کوچک، گرفتن دست، بوسه...پرایس و همسرش طوری به او نگاه می ‏کردند گویی ازش انتظار دارند.‏
میچل گفت: "شب بخیر ایلین."‏
بعد از اینکه او رفت، مارج برای آنها نوشیدنی آورد و خودش رفت بخوابد. پرایس خودش را کمی رهاتر کرد و ‏پیپش را روشن کرد. به میچل نگاه کرد و گفت: "رفیق قدیمی می تونستی دختره رو با تاکسی تا خونش همراهی ‏کنی."‏
‏"که دوباره همه چیزو از نو شروع کنم؟ نه ممنون رفیق قدیمی ــ برام کافیه."‏
پرایس کبریتش را خاموش کرد و آن را انداخت داخل زیرسیگاری. "خُب، زندگی خودته."‏
‏" آره منم همین طوری خیال می کنم."‏
پرایس با ناراحتی رو صندلی جابه جا شد. با ترشرویی گفت: "حالا ما شدیم مسئول دوست یابی؟ لعنتی دوست ندارم ‏ببینم داره همچین بلایی سرت می آد. تو بیشتر وقتت رو زیر دستگاه هستی. اصلاً برات خوب نیست، اصلاً برای ‏سلامتت خوب نیست."‏
میچل نیشش را باز کرد و دستش را دراز کرد. "کشتی سرخپوستی؟"‏
پرایس عصبانی شد. گفت: "باشه، باشه، می دونم هر هفته می ری باشگاه ــ از نظر بدنی رو فرمی. من منظورم ‏این نبود، خودت هم خوب می دونی."‏
میچل نوشیدنی اش را خورد. و به مزة نوشیدنی اش فکر کرد...‏
پرایس گفت: "یه چیزی بگو."‏
میچل به ارامی نگاهش را متوجة او کرد. گفت: "هم¬م. فکر می کنی الان دیگه دایدریچ برام مشکل تراشی نکنه؟"‏
پرایس اخم کرد. "باشه، حرفو عوض کن. من فکر می کنم الان دیگه دایدریچ برامون مشکل تراشی نکنه. ما براش ‏کل دستگاه رو می فرستیم ــ و اونم قبولشون می کنه. حسابی از دستگاه خوشش اومد."‏
میچل تاکید کرد: "کلک بدی بهش زدی، نه؟"‏
‏"نه، فکر نکنم."‏
‏" تو خودت نقشة اون سه تا صلیب رو کشیده بودی، مگه نه؟ بعدش برای اینکه مطمئن بشی، رفتی براش همون ‏بخش رو از توی کتاب خوندی، روباه مکار."‏
پرایس گفت: "شانس بوده، آره روباه مکار."‏
میچل گفت: "یه چیزی رو بهم بگو، فقط بابت کنجکاویمه ــ آخرین بار خودت که زیر دستگاه بودی؟"‏
پرایس به دستهای خودش که دور پیپ حلقه می شدند نگاه کرد. گفت: "چهار سال."‏
‏"چطور؟"‏
‏"از کاری که باهام می کرد خوشم نمی اومد." او دست آزادش را دور دست دیگرش گذاشت؛ انگشتهایش را یکی ‏بعد از یکی شکاند.‏
میچل به آرامی گفت: "برات بیست میلیون در آمد داشته.:‏
پرایس دستهایش را از هم جدا کرد و جلو کشید. "می دونی که منظورم این نیست. گوش کن، پنتاگون قرارداد چهار ‏هزار کریستال غنی شده رو رد کرده. اونا هم از تاثیری که روی آدما می ذاره خوششون نیومده."‏
میچل گفت: "نذار پهلون پنبه بازی در بیارن، پشت من برای پنتاگون می خاره."‏
‏"قرار داد چی ــ پشتت برای اونم می خواره؟"‏
میچل گفت: "می دونی جمیز، من درکت نمی کنم. یه دقیقه بهم می گی این دستگاه از هشیش و هریون و الکل ‏بدتره. بعدش از این می نالی که نتونستیم بفروشیمون. خودتو چطوری توجیح می کنی؟"‏
پرایس لبخند نزد. "پیش خودت فرض کن من فقط یه آدم غم خوارم. می دونی که مدام دارم از کنار کشیدن صحبت ‏می کنم ـ یه روزی هم احتمالاً کنار می کشم ـ ولی تا اون موقع مسئول شرکت من هستم و تمام تلاش خودمو می ‏کنم. همش بیزنسه. ولی وقتی نگران تو هستم، بحث، بحث دوستیه."‏
‏"می دونم رفیریال قدیمی."‏
پرایس گفت: "شاید هر از گاهی نگران کل دنیا هم بشم، نگران آدمایی که برای خودشون دنیای رویایی شخصی ‏دارن. اون روح کنار هم بدون قدیمی کجا رفته؟"‏
میچل خرناسه ای کشید و گفت: "تا حالا دربارة روابط قدیمی مطالبی خوندی؟ من چند سال پیش یه تحقیقی انجام ‏دادم. اونا چیزای وحشتناکی می خوردن که از نیشکر و آب سیب درست شده بود. تمامشون مدام مست بودن یه باغ ‏سیب داشتن."‏
پرایس پایش را دراز کرد و در حالی که چشمش به زانویش بود گفت: "خیلی خُب، پی اینو چی داری بگی؟ تو ‏خودت درستش کردی، مگه نه ــ می تونی نصف وقتت رو تو دنیایی سیر کنی که باب میل خودته. تو به اون آدم ‏نازنینی که نیم ساعت پیش از در رفت بیرون احتیاج نداری ــ چون بیست تا از اون بهترش رو داری. و هر وقت ‏خواستی می تونی صداشون کنی. پس چرا ازدواج کنی و خانواده داشته باشی؟ بگو ببینم چی می شه اگه آدمای ‏خوب دیگه بچه دار نشن؟ چه بلایی سر نسل بعدی می آد؟"‏
‏"جوابتو می تونم بدم."‏
‏"بگو."‏
میچل جرعه ای از نوشیدنی اش را خورد و گفت: "برن به جهنم."‏

24 شهریور 1387





نظر خوانندگان:


هادی  [ www|@] :   (سه شنبه، 26 شهریور 1387، ساعت 21:03)

آپم

گمشده قسمت دوم

منتظرم


نوید  [ www|@ ] :   (جمعه، 29 شهریور 1387، ساعت 20:36)

با سلام
داستان خوبی بود. برای فهمیدن‌اش مجبور شدم اون رو به آهستگی تموم و با آخرین تمرکز ممکن بخونم. بسیار عالی بود.
منتظر ِ انتشار کتاب می‌مونم؛ از قرائن معلومه که کتاب ِ جالب و قابل‌توجهی است.
در ضمن بسیار خوشحال شدم وقتی دیدم٬ در حوزه‌ی مطالعاتی‌تون این‌قدر پیگیرید و با سایتِ آکادمی فانتزی هم آشنایی دارید.
فقط یک نکته‌ی کوچیک هم درباره‌ی ترجمه بگم. ترجمه‌ی خوبی بود. تنها یک بخش از متن از نظر نگارشی باید ویرایش بشه و یک بخش هم احتمالاً موقع تایپ٬ اشتباه تایپ‌شده.
اولی: «گاهی اينجا به دور از سنگهای مرمر و ملافحه های مخملی، فواره ها و ‏دخترهايی که با شلوارهای نازک به پا داشتند از خواب بيدار شدن خوب بود...» که بهتر بود می‌گفتید: «گاهی اینجا٬ بیدار شدن به دور از سنگ‌های مرمر و ملافه‌های مخملی٬ فواره‌ها و دخترهایی که شلوارهای نازک به پا داشتند٬ خوب بود...» (ببخشید که جسارتِ ویرایش ِ متن رو به خودم دادم.)
دومی: «و ‏نزديک ساعت ششم بود و تمام زمين را تا ساعت نهم تاريکی فراگرفته بود. خورشيد سطاه شده بود و پردة مبعد در ‏ميانة آن بود.» که متوجه منظور اون نشدم؛ گویا املایِ دو تا کلمه٬ غلطه.
---
از دوستی با شما بسیار خوشحال خواهم شد. در ضمن اگر براتون مقدوره٬ دوست داشتم نظر شما رو درباره‌ی یکی از مقاله‌هام درباره‌ی "آشیل"٬ بدونم به این آدرس:
http://livebee.wordpress.com/2008/09/15/achilles/
ممنون می‌شم اگر فرصت‌اش رو داشتید٬ مطالعه‌ای بفرمایید.
با تشکر
پاینده باشید

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.