بیست و هفتمین جشنواره فجر!!

خب جشنواره بسیت و هفتم و تمام شد و اصلاً اهمیتی ندارد که برنده و بازنده هایش چه کسانی هستند. (البته برای من این طور است!)

این ده روز جشنواره برایم به معنای پانزده شانزده روز درگیری بود. همه چیز هم از زمانی شروع شد که سر نهار در مجله فیلمنگار گفتم که می توانم بخشی از عکسهای بولتن را بگیرم. همین موضوع و مشکل کوچکی که در بولتن پیش آمد باعث شد ناخواسته نقش امور داخلی بولتن به گردنم بیفته.
عکس و "امور داخلی" به کنار, ترجمه هم بود. کم مانده بود گزارش تهیه کنم و مصاحبه هم بگیرم. البته تا پای یک مصاحبه هم رفتم، ولی پیگیری نکردم...

فکر می کنم بدترین مسئول "امور داخلی" تاریخ مطبوعات ایران بوده ام. از کسی نپرسید، اما فکر نمی کنم بتوانید کسی را پیدا کنید که از عملکردم رضایت خاطر داشته باشد. مخصوصاً بخش پذیرایی. برای تمام بچه های بولتن هر شب دو تا آب میوه و دو تا دلستر می خریدم. به علاوه پانزده شانزده تا کافه میکس!
خب من چه کار باید می کردم؟ پول کم بود. همین الانش هم در حساب کتابها کم آورده ام!
شما از یک مسئول امور داخلی بد و بی تجربه چه انتظاری دارید؟ شاید یکم انتظار خوش اخلاق بودن چیزی بود که باید رعایت می کردم. خب زیاد آدم خوش اخلاقی نیستم!
------------
اما در سالن مطبوعات اوضاع طور دیگری بود. منتقدها می رفتند و می آمدند و شکممان را پر می کردند از آب میوه و تن ماهی و چای و شیرینی و ساندویچ های بی مزه !(که چند نفری را راهی بیمارستان هم کرد)
بی تعارف می شود گفت که اگر کمی از بهداشتی نبودن ساندویچها صرف نظر می کردیم، پذیرایی خیلی خوبی بود. از سال پیش که بهتر بود.

و اما بنده!
بر خلاف سال پیش که درست وسط جشنواره یکی از همان افسردگی های گاه و بی گاه سراغم آمده بود، تقریباً هر روز در سالن مطبوعات حاضر بودم و کمتر فیلمی را از دست دادم. به خصوص فیلمهای ایرانی. با اینکه تصمیم گرفتم امسال تمام فیلمهای ایرانی را ببینم اما بعد از چند روز به این نتیجه رسیدم که واقعاً تمام فیلمها را نه می توانم ببینم نه هر فیلمی ارزش دیدن دارد.
امسال در سالن مطبوعات اتفاق جالبی افتاد. روزنامه بود که از زمین می جوشید و ستونهای بی پایانی که آدمهای مختلف درباره فیلمها می نوشتند. همه و همه یا می نوشتند یا درباره فیلمها صحبت می کردند. فضای امسال خیلی بازتر از فضای پارسال بود.
خب من هم نوشتم. برای اولین بار بود که روی فیلمهای ایرانی مطلب می نوشتم. هر روز درباره چند فیلمی که می دیدم مطالبی می نوشتم. بعضی هاشان بی ارزش بودند و اشتباه هم کردم درباره شان نوشتم. از این به بعد ترجیح می دهم درباره چیزهایی بنویسم که ازشان خوشم آمده.
این پایین فهرست نقدهایم را می آورم. به ترتیب تاریخ هستند.

نقد فیلم بیضایی؛ جالب است، بعد از اولین روز نمایش تنها نقد مثبت درباره فیلم همین یود. اما از فردایش کمی نقد مثبت از این طرف و آن طرف رسید؛ البته خیلی ها هنوز هم فحشش می دهند...

درباره فیلم بیست؛ حسین محکام نمایشنامه نویس با استعدادی است...

نقد زادبوم را فقط برای جواب به فضای نقدی نوشتم که همیشه ازش فراری بوده ام نوشتم

عیار ۱۴ فیلمنامه متفاوتی دارد و این خیلی مهم است؛ اما مخالف کم ندارد

نمی دانم چرا درباره چهار فیلم آدم باید صحبت بکند! آن هم بی خود؛ کاش نمی نوشتمش!

چون عاشق فیلمهای غیر خطی بودم برخورد تندی با فیلم شبانه روز کردم...

و اما یک فیلم باقی ماند؛ درباره الی که امسال شاهکار جشنواره بود. فیلمی که واقعاً باید دیدش و خدا را شکر که به اندازه کافی هم دیده شد. درباره اش نوشته ام هنوز چاپ نشده؛ وقتی چاپ شد در همینجا یک لینک می دهم.

و اما چند نکته؛
یکی از مفرح ترین فیلمهای زندگی و تجربه های عالی سینما رفتنم را با فیلم «می زاک» انجام دادم. فکر نمی کنم خاطره خنده ها و دادها و سوتها سر سالن تا آخر عمرم فراموشم بشه. خدا بکند کارگردانش هر سال یک فیلم بسازد تا ما را از خندیدن محروم نکرده باشد. خاطره فراموش نشدنی ای بود...

دوران جشنواره یعنی زمانی که تمام اهالی مطبوعات را آدم یک جا می بیند. هر چند سال یک بار چهره ای جدیدی سر و کله اش پیدا می شود، به خاطر همین همگی همدیگر را می شناسند. پس می تواند لحظات شیرینی را دور همکاران گذراند.
برای من بهترین لحظات زمانی بود که هر از گاهی با محسن آزرم، کریم نیکونظر و هر آدم دیگه ای که دوست داشت سر میز بشینه گپ می زدیم و چای می خوردیم.
لذت بخش ترین لحظه اش هم زمانی بود که با مهرزاد دانش و آزرم درباره کوبریک صحبت کردیم...
دلم برای فیلم دیدن تنگ نمی شه؛ دلم برای دیدن آدمها و حرف زدن و رفت و آمدها تنگ می شه...
امبدوارم سال دیگر هم باشد؛ عمری باشد...هر چند که امیدوارم سال دیگر طور دیگری در جشنواره حضور داشته باشم...امیدوارم...

پی نوشت:
در ضمن فهرست برنده ها را می توایند اینجا بخوانید.

پی نوشت دو:
نقد درباره الی هم امروز در فرهنگ آشتی منتشر شد.
اینجا بخونید و از نظرات بی بهره ام نذارید.

پی نوشت سه:
در ضمن در ضمن در ضمن، اصلاً فراموش کردم که بگم شما می توانید فیلمنامه آخر چارلی کافمن (نیویورک، جز به کل) را در شماره ۷۷ ماهنامه فیلمنگار بخوانید.
امیدوارم از خواندش لذت ببرید.

22 بهمن 1387





نظر خوانندگان:


هادی علی پناه  [ www|@] :   (چهارشنبه، 23 بهمن 1387، ساعت 08:37)

اول می گم سلام دوم این که بازم لذت بردم و از یه جهت خوندن نوشتت برام دردناک بود. می گی چرا؟ آخه پسر خوب قند تو دله من بی چاره اب می شه این جوری از جشنواره می نویسی. از همین الان می گم که جام برای جشنواره ی سال اینده انداختم و 1000 درصد می یام پس از همین الان منتظر من باش.
نوشته هاتو که هر روز دنبال می کردم و می خوندم ولی در مورد برندگان ممنون که لینک گذاشتی
تا سال اینده بای


فرید عباسی  [www|@] :   (چهارشنبه، 23 بهمن 1387، ساعت 11:51)

خوش بگذره (که ظاهرا گذشته!). جای ما رو هم خالی کنید.


baboneh  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 23 بهمن 1387، ساعت 22:42)

استاد........ خسته نباشید.


س.مهر  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 24 بهمن 1387، ساعت 13:52)

سلام
همين الان فيلمنامه نور ابدي ذهن خاموش با ترجمه شما رو تموم كردم
محشري بود براي خودش
دستت درد نكنه
راستي اين فيلمنامه جديد كافمن (موجز ، نيويورك)چاپ شده؟
تو اينترنت چي ؟
اگه هستش لطف كن لينكشو بذار
اين فيلم تو تهران اومده؟
در پي اشم.
مرسي


ندا  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 24 بهمن 1387، ساعت 23:20)

میبینم که خیلی بهتون خوش گذشته ! جای ما خالی . حسودیم شد. حالا چه فیلمایی خوب بودن ؟


shahab  [ www|@ ] :   (جمعه، 25 بهمن 1387، ساعت 13:53)

سلام!
خوب، انگار حسابی به جای امثال من هم فيلم ديده‌ای! من كه اصلا مجال‌اش نشد. شايد هم فضايش مهيا نبود و اين كه كسی هل‌ام بدهد.
البته فضای جشن‌واره در شيراز با تهران اصلا قابل مقايسه نيست ...
در باره‌ی جشن‌واره در سال‌های مختلف حس و برخورد و روی‌كرد متفاوتی داشته‌ام كه حالا جای بحث‌اش نيست، اما دراين باره بات موافق‌ام مطلقا كه هر فيلمی ارزش ديدن را ندارد و نبايد تقلا بكنی كه همه چيز را ببينی. بماند كه اين روزها ديگر برای ديدنی‌ها - آن‌چه كه بايد - هم دست از تقلا برداشته‌ام.
دست‌ات هم بابت فيلم‌نامه‌ی كافمن درد نكند. اتفاقا مجله‌ی فيلم‌نگار را همين دی‌روز عصر خريدم، البته هنوز مجله را اصلا ورق نزده‌ام.
به هر حال، خسته نباشی و دست مريزاد و اميد كه هميشه خوش باشی و راه گريز از افسرده‌گط‌های ميانه‌ی راه را بدانی! :)


روناك  [www|@ ] :   (شنبه، 26 بهمن 1387، ساعت 21:57)

سلام مثل هميشه رقصيدن قلم را در دستت به روي كاغذ ستايش ميكنم
مرسي كه خبرم كردي آراز جان
من كه نتونستم بيام ولي شما جاي همه انگار فيلم
ديده اي! خوش باشي و پايدار


س.مهر  [www|@ ] :   (یکشنبه، 27 بهمن 1387، ساعت 13:34)

سلام آراز عزيز
ممنون از جوابت
لينكش تو اينترنت وجود نداره ؟
منظورم بدون سانسوره
قول مي دم به كسي ندمش

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.