ارنست همینگوی ـ تپه‌هایی همچون فیل‌های سفید

ارنست همینگوی را خیلی از ما می‌شناسیم.
خیلی از ما کارهایش را خوانده‌ایم و آنها را دوست می‌داریم. مسلماً در بین ما آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که او را زیاد نشنساند و یا دورادور بیشناسندش.

a020.answer.jpg

اینها را نگفتم تا بروم سراغ معرفی این آدم...
داستان تپه‌‌هایی همچون فیل‌های سفید، جزو آن دسته از داستان کوتاه‌هایی بوده است که می‌گفتند بسیار قوی است. و آدم‌هایی زیادی در ادبیات ما به آن استناد می‌کنند. من این داستان را خواندم، (پنج بار خواندم) و نفهمیدمش. درکش نکردم. گفتم شاید ترجمه ایراد داشته باشد، شاید هم مود من خواندن آن داستان نبوده است. گفتم تا خودم کار را ترجمه نکنم، نمی‌توانم ببینم دیگران چرا اینقدر به این ارجاع می‌دهند. حجم داستان کم بود و من هم بالاخره به جانش افتادم.

شاید اگر به خودم زحمت می‌دادم و به دنبال ترجمه‌هایی دیگری که از این اثر شده بود می‌رفتم، هیچ وقت کار را ترجمه‌اش نمی‌کردم. ولی وقتی ترجمه‌اش تمام شد متوجه شدم که این اثر کوچک ولی دوست داشتنی را بالاخره درکش کرده‌ام و باهاش ارتباط گرفته‌ام.

ترجمه‌اش را در اینجا می‌گذارم با این علم که بیشتر شما این داستان را با ترجمه‌هایی بسیار بهتر و رساتر خوانده‌اید...
پس می‌ماند یادآوری دوباره آن برای آنها که خوانده‌اند و باب کوچکی برای آشنایی آدم‌هایی که تا به حال این کار را نخوانده‌اند.

می‌تواند نسخه PDF ترجمه را از اینجا دانلود کنید.

این هم خود متن:


تپه‌های آن سوی دره ابرو ‏ کشیده و سفید بودند. در این طرف هیچ سایه و درختی در کار نبود و ایستگاه ما ‏بین دو ریل آهن در دل آفتاب بود. در کنار ایستگاه سایه گرم ساختمان و پرده وجود داشت، پرده‌ای که از ‏رشته چوب‌های کوچک خیزران ساخته شده بود، از در ورودی بار آویزان بود تا نگذارد مگس‌ها وارد سالن ‏شوند. آمریکایی و دختری که با او بود پشت میز، خارج ساختمان، زیر سایه نشسته بودند. خیلی گرم بود و ‏قطار از بارسلونا تا چهل دقیقه دیگر می‌رسید. قطار دو دقیقه‌ای در محل تغییر ریل می‌ایستاد و بعد به ‏مادرید می‌رفت.‏
دختر پرسید: «باید چی بخوریم؟» کلاهش را برداشت و روی میز گذاشت.‏
مرد گفت: «خیلی گرمه.»‏
‏«بیا آبجبو بخوریم.»‏
مرد رو به پرده گفت: «دوس کروِزاس.»‏
یک زن از آن طرف در پرسید: «بزرگ باشه؟»‏
‏«آره. دو تا بزرگ.»‏
زن دو لیوان آبجو به همراه دو زیرلیوانی نمدی برایشان آورد. او زیرلیوانی‌های نمدی و دو لیوان را روی میز ‏گذاشت و به مرد و دختر نگاه کرد. دختر داشت به ردیف تپه‌ها نگاه می‌کرد. آنها در زیر آفتاب سفید بودند و ‏محیط دورشان قهوه‌ای و خشک. ‏
دختر گفت: «اونا شبیه فیل‌های سفید هستن.»‏
مرد آبجویش را خورد: «تا حالا فیل ندیدم.»‏
‏«نه،‌ معلومه که ندیدی.»‏
مرد گفت: «شاید دیده باشم، چون تو می‌گی ندیدم، دلیل نمی‌شه ندیده باشم.»‏
دختر به آویز نگاه کرد. گفت: «اونا روش یه چیزی نقاشی کردن. معنیش چیه؟»‏
‏«آنیس دل تورو. اسم یه جور مشروبه.»‏
‏«می‌تونیم ازش بخوریم؟»‏
مرد رو به آن طرف آویز صدا زد «ببین.» زن از پشت بار بیرون آمد.‏
‏«می‌شه چهار رئال ‏.»‏
‏«ما دو تا آنی دل تورو می‌خوایم.»‏
‏«با آب؟»‏
‏«تو با آب می‌خوری؟»‏
دختر گفت: «نمی‌دونم، با آب خوب می‌شه؟»‏
‏«بد نمی‌شه.»‏
زن پرسید: «با آب می‌خورید؟»‏
‏«آره، با آب باشه.»‏
دختر گفت: «مزه‌ی لیکور می‌ده.» و لیوان را کنار گذاشت.‏
‏«همه چی همین طوریه.»‏
دختر گفت: «آره، همه چی مزه‌ی لیکور می‌ده. مخصوصاً هر چیری که براش انتظار زیاد بکشی، مثل ‏آبسینت ‏.»‏
‏«آه، بس کن دیگه.»‏
دختر گفت: «تو شروع کردی. من که داشتم سرگرم می‌شود. داشت بهم خوش می‌گذشت.»‏
‏«باشه، بیا سعی کنیم به‌همون خوش بگذره.»‏
‏«باشه. من دارم سعی می‌کنم. گفتم تپه‌ها شبیه فیل‌های سفید هستن. جالب نیست؟»‏
‏«چرا جالبه.»‏
‏«می‌خوام مشروب جدیده رو امتحان کنم. این تنها کاریه که ما می‌کنیم، مگه نه که به دور و ور خودمون نگاه ‏می‌کنیم و مشروب‌های جدید رو امتحان می‌کنیم؟»‏
‏«فکر کنم همین‌طور باشه.»‏
دختر به تپه‌ها نگاه کرد.‏
گفت: «تپه‌ها دوست داشتنی هستن. زیاد هم شبیه فیل‌های سفید نیستن. من فقط منظورم رنگ‌آمیزی پوستشون ‏بود که از بین درخت‌ها دیده می‌شد.»‏
‏«می‌خوای یکی دیگه بزنیم؟»‏
‏«باشه.»‏
باد گرم آویز را تا کنار میز آنها بالا آورد.‏
مرد گفت: «آبجوش خوب و خنکه.»‏
دختر گفت: «دوست داشتنیه.»‏
مرد گفت: «جیگ ، فقط یه عمل ساده‎ ‎ست. اصلاً اسمش رو نمی‎ ‎شه گذاشت عمل.»‏
دختر به زمینی که پا‌یه‌های میز رویشان آرام گرفته بودند نگاه کرد.‏
‏«جیگ می‌دونم که برات خیالی نیست. اصلاً چیز خاصی نیست. فقط هوا می‌دن توش.»‏
دختر هیچ حرفی نزد.‏
‏«من باهات می‌آم و تمام مدت کنارتم. اونا هوا رو می‌دن تو و بعدش همه چیز به حلت طبیعش بر می‌گرده.»‏
‏«خُب بعدش چی کار می‌کنیم؟»‏
‏«بعدش همه چیز خوب می‌شه. درست مثل قبل.»‏
‏«چرا این طوری فکر می‌کنی؟»‏
‏«چون این تنها چیزیه که ما رو آزار می‌ده. تنها چیزیه که باعث ناراحتی ماست.»‏
دختر به آویز نگاه کرد، دستش را دراز کرد و دو رشته از آن را گرفت.‏
‏«و تو فکر می‌کنی بعدش همه چیز خوب می‌شه و ما خوشحال؟»‏
‏«می‌دونم این طوری می‌شه. لازم نیست نگران باشی. آدمای زیادی رو می‌شناسم که این کارو کردن.»‏
دختر گفت: «منم می‌شناسم، بعدش هم همشون کلی راضی بودن.»‏
مرد گفت: «خُب، اگه نمی‌خوای، می‌تونی این کارو نکنی. اگه خودت واقعاً نمی‌خوای، مجبورت نمی‌کنم. ولی ‏می‌دونم خیلی ساده‌ست.»‏
‏«و تو واقعاً می‌خوای این کارو بکنم؟»‏
‏«فکر می‌کنم بهترین کاریه که می‌شه انجام داد. اگه خودت واقعاً نمی‌خوای، مجبورت نمی‌کنم.»‏
‏«و اگه این کارو بکنم تو خوشحال می‌شوی و همه چیز مثل قبل می‌شه و دوباره منو دوست داری؟»‏
‏«الان هم دوستت دارم. می‌دونی که دوستت دارم.»‏
‏«می‌دونم. ولی اگه این کارو بکنم، پس اون موقع اگه مثلاً بگم یه چیزایی شبیه فیل‌های سفید می‌مونن، تو از ‏حرفم خوشت می‌آد؟»‏
‏«دیونه‌اش می‌شم. الان هم هستم،‌ ولی نمی‌تونم بهش فکر کنم. خودت می‌دونی وقتی نگرانم چه طور آدمی ‏می‌شم.»‏
‏«اگه این کارو بکنم، تو دیگه نگران نمی‌شی؟»‏
‏«من اصلاً نگران این مسئله نیستم، چون خیلی ساده‌ست.»‏
‏«پس این کارو می‌کنم. چون نگران خودم نیستم.»‏
‏«منظورت چیه؟»‏
‏«من نگران خودم نسیتم.»‏
‏«خُب من نگرانتم.»‏
‏«اوه آره. ولی من نگران خودم نیستم. و این کارو می‌کنم و بعدش همه چیز رو به راه می‌شه.»‏
‏«اگه این طوری خیال می‌کنی، لازم نیست کاری بکنی.»‏
دختر برخاست و به انتهای ایستگاه رفت. آن سوی ایستگاه مزارع تازه جوانه زده و درخت‌ها حاشیه‌ی ابرو را ‏فرا گرفته بودند. در دور دست،‌ پس روخانه، کوه‌ها قرار داشتند. سایه یک ابر از بالای مزرعه عبور کرد و او ‏می‌توانست رودخانه را از میان درخت‌ها ببیند.‏
گفت: «و ما می‌تونیم تمام این‌ها رو داشته باشیم و می‌تونیم همه چیز داشته باشیم و هر روز رسیدن به این‌ها ‏رو ممکن‌تر کنیم.»‏
‏«چی گفتی؟»‏
‏«گفتم می‌تونیم همه چیز داشته باشیم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم.»‏
‏«می‌تونیم دنیا رو داشته باشیم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم.»‏
‏«می‌تونیم هر جا خواستیم بریم.»‏
‏«نه نمی‌تونیم. دیگه برای ما نیست.»‏
‏«برای ماست.»‏
‏«نه نیست. و وقتی که از خودت دورش کردی، دیگه نمی‌تونی برش گردونی.»‏
‏«ولی اونا رو از ما نگرفتن.»‏
‏«منتظر می‌مونیم و نتیجه‌ش رو می‌بینیم.»‏
مرد ادامه داد: «برگرد تو سایه، نباید این حس رو داشته باشی.»‏
دختر گفت: «من اصلاً چیزی رو حس نمی‌کنم،‌ فقط ازشون باخبرم.»‏
‏«دلم نمی‌خواد اگه نمی‌خوای این کارو انجام بدی، انجامش بدی ــ»‏
دختر گفت: «نه اینکه برام بد نباشه. می‌دونم. می تونیم یه آبجوی دیگه بخوریم؟»‏
‏«باشه. ولی باید متوجه باشی که ــ»‏
دختر گفت: «متوجه هستم. نمی‌شه ممکن باشه حرف زدن رو تمومش کنیم؟»‏
آنها پشت میز نشستند و دختر به قسمت خشک دره نگاه کرد و مرد به او و میز.‏
مرد گفت: «باید متوجه باشی که اگه تو نخوای، منم نمی‌خوام. کاملاً دلم می‌خواد اگه برات معنایی داشته باشه، ‏باهات همراه بشم.»‏
‏«برای تو معنایی داره؟ می‌تونیم با هم کنار بیایم.»‏
‏«معلومه که معنی داره. ولی من کسی رو به جز تو نمی‌خوام. هیچ آدم دیگه‌ای رو نمی‌خوام. و می‌دونم که ‏خیلی هم کار ساده‌ایه.»‏
‏«آره تو می‌دونی کار خیلی ساده‌ایه.»‏
‏«گفتنش برای تو راحته، ‌اما من همه چیزش رو می‌دونم.»‏
‏«الان یه کاری برام می‌کنی؟»‏
‏«هر کاری بخوای.»‏
‏«ممکنه لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاًِ لطفاً دیگه حرف نزنی؟»‏
مرد حرفی نزد فقط به ساک‌هایی که به دیوار ایستگاه تکیه خورده بودند نگاه کرد. روی ساک‌ها برچسپ‌های ‏تمام هتل‌هایی که شب‌هایشان را در آنها گذرانده بودند دیده می‌شد.‏
مرد گفت: «ولی نمی‌خوام این کارو بکنی. دیگه برام مهم نیست.»‏
دختر گفت: «داد می‌زنم‌ها.»‏
زن از میان آویز با دو لیوان آبجو بیرون آمد و آنها را روی زیرلیوان‌های نم‌دار گذاشت. زن گفت: «قطار تا ‏پنج دقیقه دیگه از راه می‌رسه.»‏
دختر پرسید: «اون چی گفت؟»‏
‏«گفت قطار تا پنج دقیقه دیگه می‌رسه.»‏
دختر به نشانه تشکر، لبخند جانداری به زن تحویل داد،.‏
مرد گفت: «بهتر ساک‌ها رو ببرم اون طرف ایستگاه.» دختر به او لبخند زد.‏
‏«باشه. بعدش برگرد تا آبجمون رو تموم کنیم.»‏
مرد دو ساک سنگین را برداشت و آنها با خودش به سمت دیگر ریل‌ها برد. او به انتهای ریل‌ها نگاه کرد، ‏ولی نتوانست قطار را ببینید. در راه برگشت، از میان بار رد شد، جایی که آدم‌های منتظر قطار، داشتند ‏می‌نویشیدند. همانجا یک آنیس نوشید و به آدم‌ها نگاه کرد. هر کدام‌شان بنا به دلیلی منتظر قطار بودند. از بین ‏آویز گذشت. دختر پشت میز نشسته بود و به او لبخند می‌زد.‏
مرد پرسید: «الان بهتری؟»‏
دختر گفت: «حالم خوبه. هیچیم نیست. حالم خوبه.»‏

3 فروردین 1388





نظر خوانندگان:


پرنیان شاهرخی  [www|@ ] :   (دوشنبه، 7 اردیبهشت 1388، ساعت 18:28)

سلام با تشکر از شما مترجم عزیز.

متن ترجمه شما بسیار به من و دوستم که دانشجوی مترجمی هستیم کمک کرد. واقعا ممنونیم!

زیبا بود!


zheila  [www|@ ] :   (سه شنبه، 8 اردیبهشت 1388، ساعت 21:23)

Thaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaank you


نازلی  [www|@] :   (پنجشنبه، 12 آذر 1388، ساعت 22:28)

سلام:

در کل ترجمه شما روان و قابل فهم بود. اما، متاسفانه باید بگم در جاهایی متن درست ترجمه نشده. مثلا" قسمتی که مرد می گوید:I've never seen one منظور این است که تپه ها را به شکل فیل نمی بیند(چون آدم منطقی است) نه اینکه تاحالا فیل ندیده باشد(چون در ادامه داستان این مسئله آشکار می شود). متمئنم با یک بازخوانی مجدد تمام مشکلات ترجمه تان حل خواهد شد.

موفق باشید.


نگین  [www|@ ] :   (شنبه، 8 اسفند 1388، ساعت 19:20)

thanx i didnt read your translation yet but as soon as i could i will send you mine


کمتر  [www|@ ] :   (چهارشنبه، 25 فروردین 1389، ساعت 14:50)

این داستان بر روی قدرت حوادث تکیه نمی کند بلکه بر روی گفتار است و راوی قصه همان دو شخصیت داستان اند....شما اگر با دقت به داستان توجه کنید درون مایه خشم را که در برخی از اوقات در گفتار این دو ظاهر می شود را می بینید. به نظر یکی از منتقدین بزرک داستان های کوتاه هدف همینگوی از نوشتن این داستان این بود که ثابت کند هرکسی در مورد چیزی حرفی می زند به انجام آن راغب است و یا اگر حرفی را از روی ناچاری می زند کسی او را در فشار گذاشته است.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.