برای وون تریر، برای اروپا
عادت ندارم در این وبلاگ از سینما بگویم. فکر نمیکنم عادت داشته باشم اینجا از احساستم نسبت به فیلمهایی که میبینم بنویسم. اما فیلم اروپا، ساخته آقای وون تریر میتواند بهانهای باشد برای تعریف یک حس قدیمی.
سوم دبستان بودم، چهارم دبستان یا پنجم ــ یادم نیست، فقط مطمئن هستم دبستان میرفتم که فیلم اروپا را دیدم. میدانید وقتی کوچک بودم، هر فیلمی مرا به راحتی با خودش همراه میکرد. آن چیزی که میگویند همزادپنداری، به خوبی در من جواب میداد و من خودم را با شخصیتهای اصلی همراه و همدل مییافتم. این فیلم هم جدا از آن همدلی نبود. همدلی که فکر کنم سه چهار سالی میشود از هر اثر هنری که باهاش مواجه میشوم رخت بسته. دیگر در سینما به این فکر نمیکنم با این و آن شخصیت همراه شوم، دل بسوزانم و حتی گریه کنم. چیزی که جذبم میکند فضا است. فضای فیلمسازی، نه چیز دیگری. وقتی آدم در فضای کار قرار میگیرد میتواند به جزییات دقت کند و همه چیز را به نوعی تحت کنترل داشته باشد. و بیتعارف میگویم که خیلی دردآور. شما دیگر با شخصیت فیلم همراه نمیشوید، بلکه تمام لذت شما مثلاً در لحظهای است که دنیل دیلویس به پل دانو در فیلم خون به پا میشودِ پل توماس اندرسن میگوید: «من میلک شیکت رو خوردم!» آن فضا و لحظه از کل فیلم مهمتر میشود، پس برای من میماند فقط و فقط فضاها. البته بیتعارف وقتی جلب فیلمهایی مثل مگنولیا یا شبهای عشرت میشوم، به خودم میگویم من از این فیلمها لذت نمیبرم، بلکه از تک تک نماهای پل توماس اندرسن کیف میکنم و هر نما را در ذهنم ثبت میکنم و به خاطر همین است که فیلمهایش را بارها میبینم؛ همین اتفاق برایم در فیلمهای آلتمن و کوبریک و برگمان و فلینی تکرار میشود. بذاریم یک طور دیگه ماجرا را ببینیم؛ فیلم خوب پر است از زیر ساختهای محکم، از شخصیتپردازی گرفته تا پیرنگ و فیلمبرداری و صحنه پردازی. شما در یک لحظه مجذوب تمامشان میشوید، یعنی به زبان دیگر یا مجذوبش میشوید یا فراموشش میکنید. بهتر بگویم: آن را پس میزنید. در اصل شما دیگر فیلم را برای داستانش نگاه نمیکنید، چون میدانید آخرش چه میشود، فقط تجربه حس دوباره آن لحظات شما را به دیدن وا میدارد.
نمیدانم فیلم دلقکهایِ فیلینی را دیدهاید یا نه؟ اما اگر با دنیای فیلینی آشنا باشید، بهتر از من میدایند که این مرد چه جزییات ظنز و باریک و دلنشینی در فیلمهاش دارد. ارجاعتان میدهم به فیلم آمارکورد، آن صحنهای که عموی خل وضع به بالای درخت میرود و فریاد میکند: «من زن میخوام!» حالا وقتی در فیلم دلقکها شما یک افسر نازی را ببینید که در بلاهت تمام سوار یکی از همان موتورهای دو تکه زمان هیتلر شده است (میدایند از کدامها) در یک نمای مسخره، برای اینکه حضور خودش را در ایستگاه قطار اعلام کند بیمعنا دو بار جلوی ورودی ایستگاه با موتور میگردد ــ بیتعارف گمان نمیکنم کسی پیدا شود که آن صحنه را ببیند و جزوی از خاطرات ظنز ذهنش نشود.
نه، تمام اینها را نگفتم که تعاریف اعلا و اَلَکی نثار فیلم اروپا بکنم، هر چند وقتی این فیلم در سال 91 نتوانست جایزه نخ طلای کن را ببرد وون تریر، رومان پلانسکی را (که در آن زمان رییس هییت داوران بود) «کوتوله» خواند. (البته بماند که همان سال وون تریر سه جایزه از جمله جایزه ویژه هییت داوران را برد، ولی نخل طلا به بارتون فینکِ برادران کوهنیِ رسید که فیلمی خوب بود، اما بهتر از اروپا نبود.) و باز منظورم این نیست که فیلم شایستگی تمجید ندارد؛ نه صحبت سر اینها نیست. از حسم میگویم، از حس کودکی که فیلمی از تلویزیون خانهاش دیده بود به نام اروپا. با شخصیت به اندازهای همراه شدم که مدام دلم میخواست فقط بمب را در قطار کار بگذارد و فرار کند، برگردد آمریکا، آمریکایی که همیشه فکر میکردم اگر جزوی از آن باشی حتماً آدم متفاوتی هستی و همیشه حرفت خریدار دارد. یادم میآید وقتی او خودش را از قطار بیرون میانداخت، واقعاً همراهش روی آن چمنها نفس سرد را به سینه میدادم. در زندگی یک سری موقعیتهایی است که بسیار وحشتناک هستند. یکی از این موقعیتها برای من گیر افتادن در فضای بسته است. بماند...
امروز که فیلم را دوباره دیدم، هیچ احساس همدلی یا همزادپنداری عمیق با شخصیت اصلی نکردم، فقط با فضای کار جلو رفتم. و فضای کار؛ تلخیای که از جامعه نابوده شده انتظارش را میکشیدیم به عینه منتقل میکرد (وقتی میگویم عینه منظورم واقعگرایی فیلم آلمان سال صفرِ ویسکونتی نیست) ماهیت آن فضا به عین انتقال داده شده بود. این انتقال از همان ابتدا آغاز میشود، با گفتار (بخوانید نریشن) آقای ماک وون سیدو (بازیگر کارهای برگمان را که دیگر میشناسید.) آن هم به شکل زاویه دید دوم شخص (زاویه دید محبوبم) ما و شخصیت را وارد داستان میکرد. با ده شمارهی جادویی وارد آلمانی میشویم که هویتش به اندازهای انتزاعی شده که میتوانیم آن را جایگزین هر شهر فاجعه دیدهای در جهان کنیم. پس باید منتظر فساد و تباهی تکتک افراد باشیم. شخصیت اصلی فردی است ایدهآلیست. از آمریکا به اینجا آمده است تا بتواند با نشان دادن «مهربانی» خودش جامعه را به تعالی ببرد. او مهماندار قطار میشود، تقریباً مهماندار تنها شرکت حمل و نقلی که در آلمان مشغول به کار است. از همان ابتدا عوض اینکه با او برخوردی نرم شود، همگی بهش میپرند. همگی ازش انتظار دارند و او در تقابلش با صاحب شرکت حمل و نقل و دختر و پسر او آنقدر از خودش نرمش نشان میدهد که از همانجا تبدیل به قربانی فیلم میشود. جنبه نوآر فیلم شروع به رخ نمایی میکند. دختر صاحب شرکت حمل و نقل سعی میکند او را به خودش جلب کند. شخصیت اصلی گویی هر قدم که بر میدارد، بیشتر به سمت نابودی خودش میرود، درست اتفاقی که در یک نوآر میافتد. ضدقهرمان داستان هم در انتها همسرش، (همان دختر صاحب شرکت حمل و نقل که باعث اصلی خودکشی پدرش هم بوده است) از آب در میآید. یعنی زن او را طعمهای کرده است تا برای نابود کردن قطار ازش استفاده کند. زمانی که شخصیت به این خودآگاهی میرسد، دست به طغیان میزند. این طغیان معادل منفجر کردن بمبی است که فکر میکرده انفجارش فرقی با جنایت ندارد...
تصویری که از کودکی در ذهن من شکل گرفته است همین است. شخصیتی که دوست داشتم آزاد شود و به خانهاش برگردد، در واگن گیر میافتد. واگن به داخل آب فرو میرود. در اتاقک او باز نمیشود. پنجره را نردههای آهنی پوشاندهاند. آب بیشتر و بیشتر به داخل اتاقک میزیرد. هر شَتَکِ آب، نفس ما و او را به شماره میاندازد. و من به خودم میگفتم چرا او به خانهاش برنگشت. یک کاری باید بکند. اما در باز نمیشود. آب بالا و بالاتر میآید. مردم روی واگن ایستادهاند. اما کاری پیش نمیرود. او دارد غرق میشود و راوی به حالت دوم شخص میگوید تا ده که بشمارد، زندگیاش تمام میشود. پس میشمارد. همچون خداوند. همچون سرنوشت. همچون جبر. و به ده میرسد و شخصیت میمیرد و ما هنوز زنده هستیم، اما حس مرگ را تا مغز استخوان تجربه کردهایم. فرقی هم ندارد با او همراه باشیم یا نه. مرگی که در جهان محتوم به فنای فیلم ناگزیر است...
-----------------------------------
در انتهای فیلم متوجه شدم تجربه من تغییر نکرده است، فقط حالا میدانم دارم چه میبینم و چطور به آن سکانس پایانی رسیدهایم...
نمیدانم چطور بگویم این فیلم یک تجربه غنی سینمایی است و جواهری کوچک در میان تمام فیلمهای دوست داشتنی تاریخ سینما. اما فکر میکنم دیدن یک بار فیلم صحت این حرف را تا حدی برایتان مشخص کند...
10 فروردین 1388
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
عالی اراز جان عالی
بعضی وقتی فکر می کنم ای کاش گاهی می تونستیم فیلمی رو با اون حال و هوا ببینیم ولی نمی شه.
دبستان بودی؟! من اونوقتا که دیدمش دبیرستان بودم به گمونم. چندسالته مگه آراز؟!
آراز عزیز در نگاه تو به فیلم پختگی جا افتادهای میبینم نوع مواجه و جایگاه ناظر. نقد پخته ای میافریند اطلاعات تو (که کم هم نیست) باید در پیوند با مبحث استفاده شود نقد ابزاری قوی و روانی داری اما نگاه فلسفی ناکامل دوستت دارم به تو افتخار میکنم به سروژ سلام برسان سهراب
اول سلام و سال نو مبارك (هر چند با مدتی تأخير)
دوم اين كه رد حال و احوالات را از فيسبوك میگرفتم و مشغوليتهايت را به ترجمهی تازهيی خبر داشتم.
سوم اين كه خوشا كه با اصل جنس سر و كار داری، منظورم متن به زبان اصلی شده دستمايهی كار و حرفه و علاقهات.
چهارم اين كه موقع پخش پاره پورهی فيلم از تلهويزيون در دههی شصت فكر میكنم دبيرستانی بودم و با همان نسخه بدجوری مرعوب اثر و نام فونتريه شدم. دستات درد نكند كه مرا به ياد اين فيلمساز و انديشهمند بزرگ انداختی.
فون تریه س دیگه با اون ابعاد سینمایی ش
سلام
اومدم بگم ازون مطلب ارشیوی تو نکه خاطرات وودی آلن رو درباره ی ویکی کریستینا بارسلونا ترجمه کرده بودین لذت بردم
دست خوش