موخره‌ی خاطرات سرباز آموزشی

یک ماه از پایان آموزشی می‌گذرد. در این مدت مدام سعی کردم منتظر موقعیتی باشم تا اوضاع‌ به ظاهر ثابت شده باشد.

مراجع می‌کنم به خاطرات اولیه‌ایم. رفتنم پیش رئیس عقیدتی سیاسی و نوشتن اسمم در لیست اداره‌ی عقیدتی سیاسی باعث شد که من در نهایت سرباز عقیدتی سیاسی اداره بشوم. یعنی ستاد نیرو، قرارگاه مرکزی؛ پادگان مینی سیتی. خُب این خیلی خوب است! خیلی عالی است!
اما واقعیت وقتی روشن شد که همه می‌پرسدین چطوری یک ارمنی (اقلیت مذهبی) پایش را به اداره‌ی عقیدتی گذاشته است؟
خُب بهشان گفتم چه کارهایی بلد هستم، همین باعث شد که همان روز اول از آنجا پافنگم (پافنگ اصطلاحی سربازی است به معنای همان سر و کله کردن!) اما از ۲۵ خرداد تا همین امروز نامه‌ای زده‌اند به رئیس آنجا و هنوز جوابی نگرفتم! یعنی هر روز می‌روم می‌نشینم برای خودم می‌گردم در اتاق خبر چای می‌خورم و بر می‌گردم. بد نیست، نه بد نیست، چون جزو خدمت به حساب می‌آید. امیدوارم همین طوری شش هفت ماه ادامه داشته باشد! هر روز ساعت ۲ خانه هستم. ولی در اصل یک نوعی بلا تکلیف هستم...

بر می‌گردم به خاطرات آخرین روزهای سربازی. آنها را جایی نوشته بودم ولی گمشان کردم. از عمد!
می‌خواستم درباره‌ی یکی دو روز آخر بنویسم چون خیلی خاطرات خوبی داشت،‌ اما ترجیح می‌دهم خاطرات را برای خودم نگاه دارم و به یک اتفاق عجیب اشاره کنم.
شاید بدانید، شاید دقت کرده باشید، شاید نه؛ ولی چند وقتی است که برایم اتفاق افتاده. اتفاق که نه باید بگم چشمم به یکی از واقعیت‌های زندگی خورده.
زمان!
گذر لعنتی زمان!
می‌گذرد و می‌گذرد و حالا خیلی بهتر درک می‌کنم انیشتین گفت زمان و فضا مطلق نیست!

----------
و خودم؟ نسخه‌ی اول رمانم تمام شد. مجموعه داستان‌هایم مجوز چاپ گرفت. سه تا کتاب هم برای ترجمه در دست دارم.
اگر پافنگ نشوم، اگر بتوانم حداکثر پنج روز از هفته را به موقعه خانه باشم، می‌توانم بگویم اوضاع خوب است...
نوشتن خاطرات این طوری تجربه‌ی خوبی بود که تمام شد... امیدوارم در حد یک سرجوخه انتظارات را بر آورده کرده باشم...
امیدوارم لذت برده باشید...

19 مرداد 1388





نظر خوانندگان:


sohaila  [www|@ ] :   (دوشنبه، 19 مرداد 1388، ساعت 16:43)

salam
omidvaram khob bashi ; aer bazi vaght aadama b ain keh bikaran b ainkeh vaght daran hich kari enmitonan bokonan joz anjame rozmaregu ha v aanjame roz maregiha bozorgtarin ghatele zaman ast


محمدرضا  [www|@ ] :   (چهارشنبه، 21 مرداد 1388، ساعت 23:05)

سلام
امیدوارم ماههای آتی باقی مانده از خدمتتون رو با ارامش و سختی کمتر طی کنید.

من هم در آستانه اعزام به خدمت هستم، اول قرار بود شهریور باشه که نشد و افتاد 2 ماه بعد. با این حال با خوندن خاطرات شما از آموزشی رفتم تو عالم سربازی و گاهی وحشت میکردم، گاهی امیدوار میشدم واین اواخر دیدم با این وضع تا اعزام سالم باقی نمی مونم و خودم رو زدم به بیخیالی تا اعزام بشم.

به امید ترخیص زودتر همه سربازها


سینا  [www|@] :   (دوشنبه، 26 مرداد 1388، ساعت 11:23)

سلام.
می‌دونستید کتاب “Creating Short Fiction” قبلاً ترجمه شده بود؟ منظورم اون زمانیِ که می‌خواستید ترجمه‌اش کنید.


ريحانه  [www|@ ] :   (دوشنبه، 26 مرداد 1388، ساعت 15:01)

سلام آراز خوبي ؟ خوش حالم كه تا اينجا از خدمت سربازيت راضي بودي و ممنون كه خبرم كردي براي آپت مواظب خودت باش فعلا با باي


میترا  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 3 شهریور 1388، ساعت 00:25)

سلام. آقای بارسقیان از هادی جویای حال شما هستم. امیدوارم فرصتی باشد دوباره آن جمع نمایشگاه مطبوعات همدیگر و ببینیم. و امیدوارم این روزها براتون به خوبی بگذره


الهام  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 3 شهریور 1388، ساعت 02:16)

بنویس بنویس....خوبه


هادی علی پناه  [www|@] :   (شنبه، 7 شهریور 1388، ساعت 10:07)

سلام اراز خوبی اقای سرجوخه رمانتو تا نصفه خوندم بگم خوشم نیومده دروغ گفتم ولی یه چیزی هست که زیاد بهم حال نمی ده نمی دونم چیه ولی پیداش می کنم.
به امید تکرار همون جمعی که خانوم مهتریان گفتن


روهان  [ www|@ ] :   (شنبه، 7 شهریور 1388، ساعت 15:06)

گاهي وقت ها لازم مي‌شود
روي اسم خودت قرمز بكشي
تا زود تر از همه نوبت‌‌ات بشود
تا زودتر از همه اعدام بشوي

گاهي وقت‌ها لازم است
روي عشق‌ات قرمز بكشي
و بگذاري آن طرف خيابان براي خودش زندگي كند
براي خودش خوش باشد

گاهي وقت‌ها لازم مي‌شود
روي دست‌ات قرمز بكشي
تا يادت نرود تو هم قرباني توهم هستي

گاهي وقت‌ها لازم مي‌شود
دور زندگي‌ات قرمز بكشي

سلام بزرگوار
ممنون می شوم اگر عنایت کنی و روهانم را روحانی ترش...
با احترام


سروش رهگذر  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 8 شهریور 1388، ساعت 15:34)

سلام آراز جان
تقریبا اینجا رو فراموش کرده بودم! خدا پدر این google رو بیامرزه!!
اومدم حال و احوالی کرده باشم و با اجازه ات برای یکی از کتابات یادداشتی نوشته باشم..

سربازی بی خطر!/..


Manoo  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 12 شهریور 1388، ساعت 21:04)

Kicking away... the moments that make up the dull day...

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.