من، مجموعه داستان و بقیه ماجراها...
بالاخره شد، بالاخره منتشر شد؛ مجموعه داستانی که مدتها درگیرش بودم.
بر میگردم به اسفند سال ۸۵. به یک روز زمستانی که از طرف بنیاد صادق هدایت دعوت شده بودم، در دعوت تاکید شده بود که حتماً بیایم. تا آن روز نوشتههایم را زیادی جدی نگرفته بودم. هنوز هم نمیدانم چرا آن داستان را برای آنها فرستادم...

وقتی در کمال ناباوری اسمم را به عنوان یکی از افرادی که شایسته تقدیر هستند خواندند، قند در دلم آب شد... روی پایم بند نبودم. وقتی به خانه برگشتم، پدرم در جا بهم گفت آنها نفهمیدند چه کار خطرناکی با تو کردند. زیاد جدی نگرفتمش. گفت هنوز زود است... زود... درک نکردم... اما از همان روز بود که دیگر نتوانستم بنویسیم. افتادم به ترجمه و فکر کردم بعد از آن در هر مسابقهای شرکت کنم باید برنده باشم. و اگر داستانهایم را مجموعه کردم و پیش هر ناشری بردم باید چاپ کنند. پس هر آنچه داشتم را یک کاسه کردم و به دنبال ناشر افتادم. اول از همه نشر چشمه گفت که کتاب با سیاستهای ما همخوانی ندارد، بعد نوبت ققنوس بود که بگوید داستانهایم چیزی برای ارائه ندارند. نشر نی قاطعانه کار را رد کرد. نشر مرکز هم همین طور. و ثالث گفت اگر پولش را بدهم برایم چاپش میکنند.
دیگر سر جایم خشکم زد. من مانده بود یک کتاب ترجمه شده (تابستان ۸۶ بود) و چند ترجمه که به نتیجه نرسیده بودند. بعد آقای جواد فعال علوی همچون فرشتهای از راه رسید. ماجرا مال اوایل زمستان ۸۶ است. ایشان مشتاقانه، پدرانه، دوستانه و دقیق شروع کار روی داستانهایم کرد. دو تا از داستانها حذف شدند و منی که مدتها بود ننوشته بودم دو داستان اضافه کردم. یکی از داستانها به طور کلی شکلش عوض و داستان «غریبه» دیگر آن داستانی نبود که به داوران جایزه صادق هدایت ارائه شده بود.
تازه مجموعهام سر و شکلی پیدا کرد و نامش شد باسگا.
این مجموعه داستان برایم مجموعهای است از خاطرات دور و نزدیک از نوشتن. یعنی از زمانی که با ترس دست به قلم میشدم تا روزهایی که کمی محکمتر مینوشتم. و یک خاطره... خاطرهای از دو سال ننوشتن، دو سالی که با شرکت در کلاسهای محمد حسن شهسواری و تمام شدن رمان یکشنبه از نو آغاز شد. فصلی که خیلی بهش علاقهمندم یعنی فصل نوشتن، یعنی وقتی که میتوانم خودم بنویسیم. و هر چه در ذهنم است را پیاده کنم.
واقعاً شهریور سال۸۷ بود که فهمیدم بعد از یک سال و نیم ننوشتن تنها چیزی که لذت واقعی برایم دارد همین نوشتن است، هر چقدر که توانم در آن کم باشد. یادم افتاد اصلاً از همان روز اول برای نوشتن پا به عرصهی هنر گذاشتم. نوشتن نمایشنامه و فیلمنامه، ولی حالا یک رمان و یک مجموعه داستان دارم و هنوز نتوانستم ایدههایم برای نمایشنامهای که مدتهاست میخواهم بنویسم را جمع و جور کنم.
مجموعه داستانم در هفتهی بعد پخش میشود. منتها بدون داستان غریبه؛ داستان را به صورت جداگانه روی همین وبلاگ میگذارم تا بتوانید بخوانیدش.
داستان غریبه را میتوانید از اینجا دانلود کنید.
خُب من از تمام آدمهایی که در طول این چند سال داستانهایم را خواندهاند و با حرفهایشان سعی در بهبود کار داشتهاند بیش از اندازه سپاس گذارم. امیدوارم بتوانم محبتهایشان را جبران کنم. و در نهایت جا دارد از نشر افراز تشکر کنم که از وقتی کار را با آنها شروع کردم همیشه همراهم بودند و باهام پیش آمدهاند و از هیچ کمکی دریغ نکردند.
و این بار در کمال خوش خیالی، امیدوارم از خواندشان لذت ببرید...
11 بهمن 1388
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
kheeeeeeyli khosh hal shodam va montazeram ta ketabeto begiram va bedam "sign" koni baram!..mikhay oon axeh too kellasseh naghashiyeh mano bezari too ketabet?? ۳ ۴ salet bood!! :)
مبارک باشد آراز جان...انشاءالله ما هم بیاییم کتاب را برایمان «امضاء» کنی.
تبریک میگم
تبریک آراز جان , من هم امضا می خوام :);)
آراز عزیز
تبریکات مارو هم بپذیر برادر...
مسلماً یکی از هیجانانگیزترین لحظههایی است که تا به حال تجربه کردهاید.
لذتاش را ببرید و تبریک می گویم.
سلام
من از شما ترجمه فیلمنامه مگنولیا رو خوندم و کتاب نقد داستانتونو از نمایشگاه تبریز گرفتم ولی هنوز وقت نشده بخونمش .و چند کار دیگه که الان یادم نیست ولی از کارتون و انتخاباتون خیلی خوشم میاد .
در مورد کتابتون هم تبریک میگم حتما میخونمش.
درود بر آراز که نوشت
درود بر نشر افراز که چاپ کرد
درود بر ما که می خونیمش به زودی
اینم مال چشمس؟