این فقط زندگی خودته
از اولین روز بهار دارم به این فکر میکنم که چه چیزی به عنوان بهاریه بنویسم.
خُب هر بار خواستم شعری بگذارم که بتواند از عدهی یک سری از حرفهایم بر بیاید. ولی شعری درست پیدا نمیکردم تا امروز...
اصلاً امروز روز خاصی بود. رفتم پارک جنگلی (درست بعد از یک سال!) و شاید باورتان نشود، ولی آن یک ساعتی که آنجا بودم از بهترین لحظات زندگیم به شمار میرفت.
وقتی رسیدم فقط یک چیز بود که زیر لب زمزمه میکردم: «من زندهام! هنوز زندهام!» از سال عجیبی که پشت سر گذاشتم سر سلامت به در بردم و میدانم هنوز یک سال پر از کشمکش پیش رو دارم. سالی که درگیر سربازی بودم درست میچسبد به سال دیگری که هنوز درگیر سربازی هستم. و در این مدت فهمیدهام که همه چیز فقط سربازی نیست، یعنی سربازی فقط بهانهای است برای فراگرفتن زندگیای متفاوتی. یک تجربهی عمیقِ عجیب که هنوز ابعادش برایم کاملاً مشخص نشده .
ترانهی اول از آخرین آلبوم گروه متالیکا، درست از زمانی انتشار تا همین امروز اولین آهنگی است که در میدان دو برای خودم میگذارم، باهاش خودم را گرم میکنم و دور اول را با این آهنگ میزنم.
من زندهام، هنوز زندهام......
و ترجمهی این ترانه؛ امیدوارم لذت ببرید.

Like a siren in my head that always threatens to repeat,
Like a blind man that is strapped into the speeding driver's seat,
Like a face that learns to speak, when all it knew was how to bite.
Like a misery that keeps me from from it though I've gone astray,
Like an endless nightmare that I must awaken from each day.
همچون آژیری در سرم که همیشه در تهدید تکرار شدن است
همچون مرد کوری پا در رکاب رانندهای حرفهای گذاشته،
همچون چهرهای که میآموزد حرف بزند، آن هم وقتی که فقط میداند چطور گاز بگیرد.
همچون بدبختیای که از گمان گمگشتگی دور نگاهم میدارد،
همچون کابوس بیپایانی که باید هر روز ازش بیدار بشم.
Like conviction.
A premonition,
Not worthy of so I deny,
I deny.
همچون محکوم کردن.
اخطار،
که بیارزش است پس نفیاش میکنم،
نفیاش میکنم.
I blind my eyes and try to force it all into place,
I stitch them up, see not my fall from grace.
I blind my eyes, I hide and feel it passing me by,
I open just in time to say goodbye.
چشمانم را کور میکنم و سعی میکنم همه چیز را بزور برگردانم سرجایش
بخیهشان میزنم، گناهکاری خودم را نمیبینم.
چشمانم را کور میکنم، مخفی میشوم و گمان میکنم که دارد ازم میگذرد،
چشم را درست سر موقع خداحافظی باز میکنم.
Almost like your life,
Almost like your endless fight,
Curse, the day is long,
Realize you don't belong,
Disconnect somehow,
Never stop the bleeding now,
Almost like your fight,
And there it went,
Almost like your life.
تقریباً شبیه زندگیت،
تقریباً شبیه دعوای بیپایانت
لعنت، روز طولانیست،
میفهمی که تعلقی نداری
یک طورهایی قطع رابطه هستی،
همچون که داری میجنگی،
و همین طور ادامه پیدا میکند،
همچون زندگیات.
Like a wound that keeps on bleeding to remind me not to think,
Like a raging river drowning when I only need a drink,
Like a poison that I swallow, but I want the world to die.
همچون زخمی که خون چکانیاش به خاطرم میسپارد فکر نکنم،
همچون رودخانهی خروشانی که فرایم میگیرد وقتی نیازم فقط یک لیوان مشروب است،
همچون سمی که فرو میدهم، ولی میخوام جهان بمیرد.
Like a release from a prison that I didn't know I was in,
Like a fight to live the past I prayed to leave from way back then,
Like a general, without a mission, until the war will start again,
Start again.
همچون آزادی از زندانی که نمیدانستم در آنم،
همچون جنگ برای زندگی در گذشتهای که آن زمان دعا میکردم ازش رها شوم،
همچون فرماندهای، بی ماموریت، تا شروع دوبارهی جنگ،
تا شروع دوباره جنگ.
I blind my eyes and try and force it all into place,
I stitch them up, see not my fall from grace.
I blind my eyes, I hide I feel it passing me by,
I open just in time to say goodbye.
چشمانم را کور میکنم و سعی میکنم همه چیز را برگردانم سرجایش
بخیهشان میزنم، گناهکاری خودم را نمیبینم.
چشمانم را کور میکنم، مخفی میشوم و گمان میکنم که دارد ازم میگذرد،
چشم را درست سر موقع خداحافظی باز میکنم.
Almost like your life,
Almost like your endless fight,
Curse, the day is long,
Realize you don't belong,
Disconnect somehow,
Never stop the bleeding now,
Almost like your fight,
And there it went,
Almost like your life.
تقریباً شبیه زندگیت،
تقریباً شبیه دعوای بیپایانت
لعنت، روز طولانیست،
میفهمی که تعلقی نداری
یک طورهایی قطع رابطه هستی،
همچون داری میجنگی،
و همین طور ادامه پیدا میکند،
همچون زندگیات.
Like a touch from hell to feel how hot,
That it can get if you get caught,
Like a strike from heaven turns that key,
That brings you straight down to your knees,
Like a touch from hell to feel how hot,
That it can get if I get caught,
Like a strike from heaven to reprieve,
That brings you straight down to your knees.
همچون اشارهای از جهتم تا بفهمی چقدر گرم است،
اگر به دامش بیفتی،
همچون رعدی از بهشت که آن کلید را میچرخاند،
تو را به زانو میاندازد،
همچون اشارهای از جهتم تا بفهمی چقدر گرم است،
اگر به دامش بیفتی،
همچون رعدی از بهشت تا رخصتی دوباره یابی،
تو را به زانو میاندازد.
9 فروردین 1389
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان: