مگنولیا
خدایا چرا این فیلم بهم تمام لذت دنیا را یک جا هدیه میدهد؟
نمیدانم...
اما سعید عقیقی، سعید عقیقی نازنین و عزیز لطف کرد برای فیلمنامهآی که بالاخره قرار است منتشر شود این موخرهی زیبا را نوشت...
این جملات آقای عقیقی چقدر برایم عزیز هستند و لازم در این لحظات... شما هم بخوانید و از قلم این مرد لذت ببرید:
...من اعتراف میکنم. با دیدن مگنولیا زمانهایی را به یاد آوردم که در آرزوی نوشتن متنی فوقالعاده، متنهای خوبی را که میتوانستم بنویسم ننوشتم... شاید فرصتی را که برای عمل کردن داشتم در پای فکر کردن قربانی کردم. فکرهای خوبی را که میتوانست از آنها چیزی دربیاید در فکری بزرگتر، در امید به انجام کاری که شاید هرگز فرصت انجامش پیش نیاید حل کردم. و آن فکر بزرگتر، آن عمل بزرگتر، آن قدر سنگین شد که شاید دیگر هرگز از جایش بلند نشود... دوباره به مفهوم مگنولیا رجوع کردم... به نظرم هنوز جای امیدواری هست... مگنولیا درختیست با گلهای سفید، برگهایی روبه بیرون و درونی همواره معلوم... و همیشه سبز. یکی از معدود درختچههایی که برگش میریزد ولی هرگز به طور کامل نمیخوابد؛ تجسم آرزوهایی که گاه از بین میروند اما امید به تحققشان هرگز به طور کامل محو نمیشود. پس شاید راز زندگی همان باشد که در مگنولیا میبینیم. این که فرانک برگردد و با اِرل که حالا به اغما فرو رفته حرف بزند (راهی برای یک تکگویی دیگر؟) آموزش فرانک («چه طور تظاهر کنیم آدم مهربان و به فکری هستیم؟») همان مسیریست که اِرل در زندگیاش پیموده است. فرانک از اِرل متنفر است. اما دارد همان آموزشهایی را میدهد که اِرل با آن زندگی کرده است... بیش از آن که میپنداریم به آدمهای مگنولیا شبیهایم... و به همدیگر. رُز به جیم میگوید: «مهم نیست که خیانت کردهای. مهم این است که چند بار خیانت کردهای!» مهم نیست که چه قدر دروغ میگوییم. مهم این است که به اندازه فراموش کردن حقیقت در دروغ حل شدهایم یا نه. کلودیا راست میگوید. ما معمولاً جراتش را نداریم تا دربارهی آن چیزی که واقعاً هستیم، حرف بزنیم. عشق به سینما، عشق به نوشتن دربارهاش، و دوست داشتن مگنولیا، و نوشتن دربارهاش، یکی از آن راههاست... «من همه چی رو بهت میگم و تو همه چی رو بهم میگی و اون وقت شاید بشه با این گند و گه و دروغی که داره همه رو از پا در میاره کنار اومد...» کلودیا در جوانی از همان اصطلاحی استفاده میکند که اِرل در بستر مرگ («گند و گه»). پس در جوانی به همان مفهومی رسیده که اِرل در پیری. پس امید به رستگاریاش، و شکل گیری رابطهاش با جیم (پلیسِ هم نام پدرش)، به مراتب بیش از دیگران است. مگنولیا عمیقتر از آن است که در ظاهر مینمایاند.
سعید عقیقی- موخرهی فیلمنامه مگنولیا
28 خرداد 1389
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
زیبا, زیبا و باز هم زیبا.
لینکت کردم.
سلام می دونم سوالم بی ربط با پستتون اما شما تبریزی هستید؟
سلام
بله بعدن متوحه شدم من شمارو با یکی که همنام شماست اشتباه گرفتم ولی این حسن تصادف رو به فال نیک میگیرم وخوشحالم که باهاتون اشنا شدم