«یکشنبه» منتشر شد

انتظار تمام شد و بالاخره اولین رمانم منتشر شد.


sunday.jpg

«یکشنبه» حاصل ماه‌ها تلاش برای نوشتن احساساتی بود که چند سالی در خودم نگاه‌هاشان داشته بودم و بهشان اجازه‌ی بیرون ریزی‌ نداده بودم. ننوشتن، دو سالی شده بود عادتم چون گمان می‌کردم «حرفی برای گفتن نیست» یا به زبان دیگر «حرفی برای گفتن باقی نمانده.» ولی از آن طرف حسی در من می‌گفت باید بنویسیم؛ باید این ایده‌آلیسیم که «هیچ نوشته‌ای از طرفم نمی‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد» را کنار بگذارم و بنویسیم. تقریباً یادم رفته بود که هر آدمی جهان خودش را دارد و در آن جهان حتماً حرفی برای گفتن پیدا می‌شود. سخت بود اما شروعی به یاد ماندنی داشت چون سراغ کسی رفتم که می‌دانست چطور باید موتور‌های خاموش و در آن زمان از کار افتاده‌ام را روشن کند و بهم اجازه دهد در آزادی تمام هر آنچه فکر می‌کنم «صحیح است» را روی کاغذ بیاورم. پس شروع کردم و به قول تمام اساتید داستان نویسی ابتدا سراغ تجربیات شخصی خودم رفتم. در این مورد از خودم آغاز کردم و سعی کردم تجربیات دو سال ننوشتن و آنچه‌ بر من رفته بود را یک کاسه کنم. سئوالاتی مثل اینکه «کی هستم؟»، «اینجا چه کار دارم؟»، «چند راه برای ادامه وجود دارد؟» را دوباره از خودم پرسیدم. می‌دانم نوشتن در درجه‌ی اول یعنی صداقت با احساسات و به قول پُل توماس اندرسن نویسنده‌ای که با احساسش می‌نویسد صفحات زیادی را به نگارش در می‌آورد. من نیز صفحات زیادی نوشتم که چون به درازا کشیده می‌شد، مجبور شدم جلوی خودم را بگیریم و نتیجه‌اش شد چیزی که الان فصل اول و دوم متن را تشکیل داده. و این وقتی است که شما می‌خواهید همه چیز را بگوید، داستان خودتان را بسازید، شخصیت‌تان را راه بیندازید و در عین حال داستانِ پس زمینه را به اندازه‌ی کافی مرموز نگاه دارید. اما سوای این‌ها هنوز سئوال اول سرجایش است: همان ایده‌آلیسم قبلی؛ آیا می‌توانم نوشته‌ای کامل داشته باشم؟ آیا می‌توانم یک جهان بینی درست را بیان کنم؟ آیا می‌توانم دچار تکرار نشوم؟

اندوه، اندوه بی‌پایان، می‌تواند انگیزه‌ی خوبی برای نوشتن باشد. وقتی از همه چیز ناامید هستید بهترین راه‌حل نوشتن از آن ناامیدی است و اگر کمی با تکنیک‌های نوشتن آشنا باشید می‌توانید تا حدی آن را جذاب کنید. و شاید همین باعث شود نوشته‌ی شما با دیگرانی که ناامیدی و حس از دست رفتن محیط اطرافشان (عناصری که برایشان خاطره ساز بوده) را در خود دارند ارتباط برقرار کند. همه‌ی ما مدرسه‌ای داشته‌ایم که ممکن است روزی به سراغش برویم و اثری ازش نبینیم. با دوستم روی فیلمنامه‌ای کار می‌کردیم که موضوع مشترکی داشت: بچه‌ها بعد از مدت‌ها تعطیلی مدرسه به خاطر جنگ به سراغ مدرسه‌شان می‌رفتند و می‌دیدند آنجا در اثر حملات موشکی با خاک یکسان شده. پس احساسات مشترک ما حد و مرز نمی‌شناسد.

هنوز بیانی برای بی‌پایان بودن این اندوه، بهتر از بیان آلبوم «ملون کولی و اندوه بی‌پایان» از گروه «اسمشینگ پامپکینز» پیدا نکرده‌ام.این آلبوم دو ساعته نزدیک‌ترین همدمم برای نوشتن بود. بنزین و نیروی کاری بود که بهش عشق می‌ورزیدم. یک مجموعه‌ی عجیب و غریب از ترانه‌هایی که علارغم داشتن مفهومی کلی گوش دادن پشت سر هم آنها کار سختی است. و من برای پیدا کردن خودم در میان آن ترانه‌ها سعی کردم درشان تنیده شوم آنقدر که خودم جزوی از ساختار کار شدم و در نتیجه نوشته‌ام بر گرفته از ساختار کار آنهاست. ساختاری که تنها نقطه‌ی وصل و مشترکش واژه‌ای است که در انتها شنیده می‌شود: «در قلبت...» قلبی که جستجو در آن بسیار سخت است، به خصوص اگر «آرامش گرفتن» هدف این جستجو باشد.

و اما مثل همیشه از عزیزانی که در تهیه و به ثمر رساندن این کتاب همراهم بودند تشکر می‌کنم:

از سروِژ بارسقیان به خاطر نقاشی‌یی که برایم انگیزه‌ی اصلی نوشتن متن بود.
از احمد امین‌نظر عزیز به خاطر حضور دلگرم کننده‌اش.
از محمد صدقیان که همیشه اولین و تندترین و بهترین منتقدم بود.
از مریم جوادی به خاطر نگاه واقع‌بینانه‌اش به کار.
از مهدی عبدالی به خاطر کمک به موقعش.
از سیدرضا شکرالهی به خاطر ویراستاری‌ دقیقش.
از مهدی یزدانی خرم به خاطر قبول کار و یافتن اسم مناسب برای کتاب که متن را از جزیره‌ی سرگردانی اسامی نجات داد.
از تمام دست‌اندرکاران نشر چشمه بابت تلاش‌شان برای به نتیجه رساندن کار.
و آخر از همه، اما مسلماً نه آخرین نفر، محمد حسن شهسواری به‌خاطر صبر و تحمل و دقت و لطفش.

امیدوارم کاری نوشته باشم که در گذر زمان بتواند ایستادگی لازم را داشته باشد.
و در نهایت امیدوارم از خواندن کار لذت ببرید.

3 شهریور 1389





نظر خوانندگان:


امیر  [ www|@ ] :   (پنجشنبه، 4 شهریور 1389، ساعت 02:17)

سلام
خیلی خیلی تبریک و مبارک باد و......
خیلی وقت بود که منتظرِ این کتاب بودم که ببینم آراز بارسقیان چه کرده در کتابش.
کتاب را در اولین فرصت خریده و خواهم خواند.
ممنون بابتِ خبرِ خوش‌تان.


آرش رضایی  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 4 شهریور 1389، ساعت 09:35)

آراز جان
خیلی خوشحالم و تبریک می گویم. حالا خیلی راحت تری


فریبا  [www|@] :   (پنجشنبه، 4 شهریور 1389، ساعت 11:46)

تبریک، خیلی خیلی خوشحال شدم


فرهادبابایی  [www|@] :   (پنجشنبه، 4 شهریور 1389، ساعت 20:07)

تبریک می گم آراز عزیز


محمدرضا غفاری نیا  [www|@ ] :   (جمعه، 5 شهریور 1389، ساعت 11:12)

باورم نمی شد بعد از ده سال منو به یاد بیاره. ولی یادش بود که هنگام بازی فوتبال توی دروازه داد می زدم: آراز! محکم!
آراز بارسقیان حتی توی لباس سربازی هم شیرین و دوست داشتنی یه. حتی اگر بعد از اینکه بهش اس ام اس میدی بگه: این اس ام اس رو واسه دوست دخترت بفرست
حالا می خوام این شعر رو به مناسبت چاپ اولین رمانش تقدیمش کنم

درگذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند

تبریک میگم


سروش رهگذر  [www|@] :   (جمعه، 5 شهریور 1389، ساعت 11:28)

آراز عزیز
تبریکات بنده را نیز پذیرا باش..
.. به امید سایر کتابهایت در آینده


رویا شکیبایی  [www|@ ] :   (جمعه، 5 شهریور 1389، ساعت 11:44)

آراز عزیز خیلی تبریک میگویم. فردا میروم کتابت را میخرم.


فوق لانتوری وظیفه شناس س ۱ علی  [www|@ ] :   (جمعه، 5 شهریور 1389، ساعت 13:26)

سلام به آراز عزیز
آقا دستت درد نکنه. تا الان (ظهر جمعه)۲۰ صفحه شو خوندم. تا حالا عالی بوده. انصافا میشه گفت آینده خوبی رو میتونی رغم بزنی واسه خودت. قدر خودتو خیلی خیلی خیلی بدون. می دونم که خیلی ها نمی دونن.

تو واقعا حیف تر از اونی هستی که بخای اپسیلونی از ذهنو اعصابو زمانتو صرف فکر کردن اراجیف یه مشت کله پوک (اون استوار) بکنی.

واقعا به خودم افتخار می کنم با تو دارم خدمت می کنم.
دوستت دارم


هادی علی پناه  [www|@] :   (جمعه، 5 شهریور 1389، ساعت 17:27)

تبریک پسر خوب


علی رشوند  [ www|@ ] :   (شنبه، 6 شهریور 1389، ساعت 16:54)

سلام
تبریک دوست نادیده موفقیت تان روز افزون


وحید علیزاده  [ www|@ ] :   (دوشنبه، 8 شهریور 1389، ساعت 00:49)

با درود
آن قدر از یکشنبه گفتید که مجبور شدم دوباره ترانه ی یکشنبه ی خونین رو از U۲ فراخوانیش کنم.
گذرم به چشمه افتاد، یکشنبه ی شما رو هم تهیه می کنم.
من هم با چند شعر در همین یکشنبه ها مانده ام برای خوانش.
بدرود.


mouse  [www|@ ] :   (دوشنبه، 8 شهریور 1389، ساعت 11:55)

سلام
صمیمانه ترین تبریکات منو بپذیرید
از همون طرح روی جلد اصالت کتاب مشخص می شه


meysam  [www|@ ] :   (جمعه، 12 شهریور 1389، ساعت 11:36)

سلام پسر! ببین هنوز صحبتهای اون استواره که جفتمون می شناسیم برات مهمه !؟ قبلا هم بهت گفت اونجایی که هستی یجورایی zombieland هست!. کتابتو می گیرم ببینم چی نوشتی. ازالان می خوهم کتاب بیشتر بنویسی تا بیشتر ببینیمت . موفق باشی


فریبا  [www|@ ] :   (دوشنبه، 22 شهریور 1389، ساعت 12:38)

آراز جان کتابت رو همون روزای اول خریدم ولی تا الان نخونده بودمش تا اینکه کتاب هدیه ت به دستم رسید و شرمنده ی نخوندنش اونو شروع کردم.
یه نفس خوندمش و باید بگم تو تمام واژه هاش باهات زندگی کردم. نمی دونم دونستن اینکه داری از چی حرف می زنی چقدر موثر بود که اینهمه حسش کردم. ولی خود این دونستن هم می تونست خوندن کتاب رو برام یه تجریه تکرای کنه که نکرد.
پر بود از تجربه هایی که خیلی وقت بود دلم می خواست بدونمشون و باهاشون زندگی کنم.
ممنون که نوشتی.
ممنون که خوب نوشتی،
و ممنون که دوستت دارم.
قلمت روان باد!


افسانه احساندار  [www|@ ] :   (دوشنبه، 22 شهریور 1389، ساعت 22:56)

سلام
کتابتون رو خوندم. در ابتدا تبریک و بعد از آن ، فصل های اول کمی ضعیف بودند و پاساژها نابجا ولی در فصول بعدی ، کتاب نثر و زبانی پخته تر پیدا کرد و پاساژها بجا بودند. شاید بهتر بود فصول اول بازنویسی شوند تا رمان یک دست شود، مشکلی که در رمان مفید آقا هم بود.
در مورد تقسیم زمانی و جلو و عقب رفتن، تکنیک خوبی ست به شرط آن که از آن بدرستی استفاده شود. این جابجایی زمانی هربار باید به ما اطلاعات بیشتری م داد و یا حتی نگاه ما را و حتی قضاوتهایمان را تغییر می داد مثل «خیانت پینتر» که با برگشت به عقب نگاه ما را تغییر می داد ، یعنی برای استفاده از هر تکنیکی باید دلیل داشت و همواره باید از خود سوال کرد اگر همه ی این فصل ها پشت سرهم اتفاق می افتاد چه تغییری ایجاد می شد؟ چرا الان باید برگردم به یک سال قبل؟ اگر فصل پنجم با فصل سوم جابجا می شد تغییر رخ می داد؟ ...
درهرحال ترجمه های شما را همیشه می خواندم و می خوانم و خوشحالم که رمان شما را هم خواندم. سطور بالا هم نظر شخصی بود .
موفق باشید


ف.م.  [www|@ ] :   (چهارشنبه، 24 شهریور 1389، ساعت 10:59)

من دیشب کتاب شما رو خوندم
دو تا چیز رو تو نوشته شما حس کردم
اول خشونتی که در رفتارهای روزمره مردم این شهر هست
دوم دلتنگی شما از مهاجرت آدم های اطرافتون
موضوع اول برام خیلی جالب بود راستش این مدت دغدغه فکری من خشونت کهریزک و رفتارهایی که این یک سال و اندی دیدیم و شنیدیم (جدا از جنبه سیاسی اون) ، هست.
شهری که،اون طور که شما تصویر کرده اید، تم اصلی رفتار آدمهای معمولیش با دوستشون ، با همسایه شون، در ترافیک و هزار موقعیت دیگه خشونت هست طبیعیه که رفتار بازجوها و مامورهاش اون جور باشه مگه نه؟
در مورد زبان روایت داستان هم من اهل فن نیستم اما میتونم بگم بیشتر جاها بسیار روان و راحت ولی جاهایی هم خسته کننده و پر حرف و جاهایی هم سر در گم و غیر قابل فهم بود. در هر صورت تبریک میگم کتابی هست که ارزش خوندن و توصیه کردن به دیگران رو داره.امیدوارم همیشه موفق باشید.


عطاری  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 6 آبان 1389، ساعت 19:33)

سلام.شما رو نمی شناختم تا اینکه در جستجوی نمایشنامه ی (من همسر خودم هستم)به اسمتون رسیدم وبعد شروع کردم به خوندن... می خوام ازتون تشکر کنم . کتابتون رو حتما خواهم خوند.


مرجان  [www|@ ] :   (جمعه، 28 آبان 1389، ساعت 18:01)

سلام. همین الان خوندن کتاب تموم شد. خیلی خوب ارتباط برقرار می کرد. شاید بیشترین حس مشترک من با کتاب زمانی بود که نمی شد علتی رو بیان کرد توضیحی داد دلیلی آورد.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.